تبليغاتX
نخ نما - سمت تاریک کلمات
کتاب و کتاب خوانی

 

 

نام کتاب: سمت تاریک کلمات

نام نویسنده: حسین سناپور

چاپ: حیدری – چاپ اول  سال ۱۳۸۴

انتشارات: نشر چشمه

 

رابطه ی انسان شهری معاصر با دیگران و محیط پیرامونش، دست مایه ی هشت داستان مجموعه ی "سمت تاریک کلمات " است.

 

این کتاب شامل هشت داستان است:

داستان اول: خواب مژه هات

داستان دوم: خیابان های نیمه شب

داستان سوم: کابوس بیداری

داستان چهارم: با تو حرف می زنم، با تو

داستان پنجم: دل ام سنگین، زبان ام تلخ

داستان ششم: بگذار همین طور ادامه پیدا کند

داستان هفتم: برکه ی من

داستان هشتم: خانه باید خانه باشد

 

فرازهایی از داستان اول  کتاب ؛ خواب مژه هات

 

۱. کتاب یک جوری به گمان من جادویی است؛ انگار نسخه بدل خود آدم است که تکثیر شده و همه جا هست. (ص۱۲)

 

۲. او می گفت تو باید شاعر بزرگی بشوی. انگار اگر من شاعر بزرگی باشم، آن قدر شعور توی مملکت هست که فوری بفهمند و لازم نباشد بیست، سی سال بگذرد. (ص۱۴) 

 

      خلاصه ای از داستان اول  کتاب ؛ خواب مژه هات

 این داستان، داستان مردی است که در بچگی مادرش او را ترک کرده و پدرش زن گرفته است. بعدها به اصرار مادربزرگ و زن پدرش، پدرش به او خانه ای می دهد تا زیاد طرف شان آفتابی نشود. او هر چند وقت یک بار از پدرش پول می گیرد. مرد ازدواج می کند و زنش پول زیادی خرج می کند تا او شاعری بزرگ شود. مرد لیسانسش را گرفته و همیشه دلش می خواسته ادامه تحصیل بدهد ولی این کار را نکرده است. زنش از دست او خود کشی کرده است. مرد که معتاد است حتی از پای بساطش بلند نمی شود تا زنش را نجات بدهد. دوستش این وظیفه را به عهده می گیرد. زن طلاق گرفته و با دکتر کشیکی که او را معالجه کرده ازدواج می کند. مرد همیشه خواستار این بوده که شاعری بزرگ باشد و تا حدودی به این خواسته اش رسیده است ولی در زندگی روزمره اجتماعی اش انسان موفقی نیست. در ابتدای داستان مرد بالای سر معشوقش نشسته و برایش حرف می زند. معشوقش مواد مصرف کرده و حوصله او را ندارد. دوستان مرد پشت سر معشوقش حرفها می زنند که زنی هرزه است و با چندین نفر دیگر هم ارتباط دارد اما مرد این حرفها را قبول ندارد و عاشق شادی، نشاط و راحتی اوست.

 

فرازهایی از داستان دوم  کتاب ؛ خیابان های نیمه شب

 

۱. آدمهایی که تا این وقت شب بیدار می مانند، یک خرده زمان براشان فرق می کند. شاید یک طورهایی براشان بی معنا است. (ص۱۹)

 

۲. کتاب خواندن و فیلم نگاه کردن توی این ساعتها ( بعد از نیمه شب) خیلی لذت دارد. تا به اش عادت نکرده باشی نمی فهمی. اگر مثل من چند ماهی کارت بشود این، دیگر کیف اش را با چیزی عوض نمی کنی. (ص۱۹)

 

۳. «عادت داری شب ها بیدار بشوی و چیزی بخوری. آره؟» «اگر بیدار بشوم.» «خوردن آرام ات می کند. از تنهایی کلافه کننده ات خابی می شوی. وقتی از خواب می پری و کسی نیست که بیدارش کنی، یا توی خواب نگاهش کنی، به ترین کار همین رفتن سراغ یخچال است.» (ص۲۰)

 

۴. «از کجا فهمیدی که اهل فیلم و کتاب نیستم؟» «اگر بودی، می پرسیدی چه جور فیلمی نگاه می کنم یا چه کتاب هایی می خوانم. وقتی نمی پرسی معنی اش این است که اهل اش نیستی. ساده است.» (ص۲۱)

 

۵. مرد گفت:« نمی خواهی برگردی؟» « برگردم؟» « آره.» « اول باید بیایم و بروم تا بعد بتوانم برگردم. من که هنوز نیامده ام.» « جات خیلی خالی است.» « یعنی کجا؟ کجا جای من خیلی خالی است؛ توی آشپزخانه، تخت خواب، سر میز غذاخوری، کجا؟» (ص۲۶)

 

۶. «خیابان های نیمه شب مال آدم های دیگری است؛ مال آن ها است که وقت های دیگر هیچ جایی نیستند، آن هایی که فقط خودشان می دانند که هستند.» (ص۲۷)

 

خلاصه ای از داستان دوم  کتاب ؛ خیابان های نیمه شب

این داستان، داستان مردی است که یکباره روزی زنش با چمدان از پیش او رفته و مرد نمی دانسته که چرا زنش این کار را کرده است. اما الان می داند. نیمه شب زنی ناشناس به او زنگ می زند که با او حرف بزند. مرد فکر می کند این زن همسر سابقش است که او را طلاق داده است ولی زن ادعا می کند که مرد در اشتباه است. زن می گوید مردی هفته ای دو شب پیش او می آید و خرج او را می دهد. مرد همیشه همسرش را به یاد می آورد در حالی که عروسک به دست پشت پنجره می ایستاده و بیرون را تماشا می کرده است. اوایل نمی دانسته چرا همسرش چنین کاری می کرده اما الان که خودش هم تنها شده او را درک می کند. مرد از زنی که آن طرف خط است می خواهد که برگردد ولی زن می گوید که من زن تو نیستم.

 

خلاصه ای از داستان سوم  کتاب ؛ کابوس بیداری

این داستان، داستان مردی است که قبل از ازدواج معشوقه ای به نام فرحناز دارد که او را رها می کند.  فرحناز برای جلب توجه اقدام به خودکشی می کند ولی فایده ای ندارد و مرد با رویا ازدواج می کند. بعد از مدتی او رویا را طلاق می دهد. پدر و مادر مرد با او تماس می گیرند و سرزنشش  می کنند که چرا آنها را خبر نکرده تا پا در میانی کنند واو تلفن را قطع می کند . فرحناز تماس می گیرد و اظهار خوشحالی می کند و پیشنهاد می کند مثل سابق با هم باشند و مرد تلفن را از برق بیرون می کشد.

 

خلاصه ای از داستان چهارم  کتاب ؛ با تو حرف می زنم، با تو

این داستان، داستان مردی است که از سر کار به خانه می آید و تلویزیون را روشن می کند تا همسر سابقش را که الان گوینده شده ببیند. زن زیباست و با لباسی زیبا و آرایشی کامل در حال مصاحبه با یک روان شناس است. مرد معتقد است که  روان شناس در حال مصاحبه نیست بلکه به زن خیره شده. مرد داستان خوش قیافه نیست و سری طاس دارد و بی پول است ولی به همسر سابقش حق نمی دهد که او را به این دلایل ترک کند و دنبال آدمهای پولدار و خوش تیپ برود.

 

خلاصه ای از داستان پنجم  کتاب ؛ دل ام سنگین – زبان ام تلخ

داستان در مورد دختری زیباست که با پدرش زندگی می کرده و حالا ازدواج کرده و صبح عروسی با حال زار و نزار به خانه پدری برگشته است. پدر عروس سعی میکند بین عروس و داماد آشتی برقرار کند ولی داماد ادعا می کند که زنش پیش اوست و مسأله ای پیش نیامده. پدر زن و داماد مدتی با هم تلفنی حرف می زنند، مثلأ پدر زن می گوید بیا و دست زنت را بگیر و او را با خودت ببر ولی مرد دوباره ادعا می کند که زنش پیش اوست و نیازی به آمدن و بردن او نیست. پدر زن باور می کند که مرد روانی است و دخترش دیگر نمی تواند به آن خانه برگردد.

 

فرازهایی از داستان ششم  کتاب ؛ بگذار همین طور ادامه پیدا کند

۱. بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شدیم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تأثیری در حال مان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمشان برق بزند یا بر عکس پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه می بینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار می کنیم؟ شاید همان کارهایی که معشوق من کرد، یا من دارم می کنم. (ص ۵۵)

 

 

خلاصه ای از داستان ششم  کتاب ؛ بگذار همین طور ادامه پیدا کند

این داستان روایت مردی است که با دختری دوست شده و خانواده دختر این را می دانند. مرد یک بار به دختر گفته آینده ای برای من و تو وجود ندارد و دختر تحمل شنیدن این حرف را ندارد و چندین بار قصد خودکشی کرده ولی او را از مرگ نجات داده اند. مرد برای اینکه مشکل را حل کند با سراغ دختر می رود و می گوید  بگذار روابطمان همین طور ادامه پیدا کند تا شاید سر فرصت راه حلی برایش پیدا کردیم. این حرفها دختر را امیدوار می کند ولی مرد را اسیر این رابطه می کند.

 

خلاصه ای از داستان هفتم  کتاب ؛ برکه ی من

این داستان، داستان مردی است که زنش بیمار است و پرستاری او را داخل خانه آورده و در کناری جا داده است و مشغول مراقبت از اوست. مرد به خاطر می آورد که قبلأ زنش سالم بوده و دم پنجره می ایستاده و بیرون را تماشا می کرده و ته استخر را می دیده که نورانی بوده است و مرد به زنش می گفته مواظب باشد که سرما نخورد. در واقع مرد نگران سرماخوردگی زن نبوده بلکه خود نیاز به گرما داشته است.

 

خلاصه ای از داستان هشتم  کتاب؛ خانه باید خانه باشد

داستان ماجرای زن و مردی است که به طور اتفاقی، موقع یافتن خانه مناسب، یکدیگر را پیدا می کنند و با هم ازدواج می کنند و تمام عمر به دنبال خانه ای مناسب هستند. زمانی فکر می کنند آن را پیدا کرده اند،  پس وارد خانه می شوند و مدتی در آن زندگی می کنند اما بعد از مدت زمانی اسیر تکرار می شوند و به سراغ خانه دیگر می روند. همدلی زن و مرد در این داستان زیباست. هر دو موافقند همیشه باید دنبال خانه ای باشند. سلیقه های آنها با هم متفاوت است ولی در مورد اینکه نیاز به یافتن خانه ای مناسب دارند با یکدیگر هم عقیده هستند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:25  توسط   |