X
تبلیغات
نخ نما - روزی که هزار بار عاشق شدم
کتاب و کتاب خوانی
 

نام کتاب: روزی که هزار بار عاشق شدم
نام نویسنده: روح انگیز شریفیان
انتشارات: مروارید
چاپ: گلشن
نوبت چاپ: چاپ اول تیر ماه ۱۳۸۴، چاپ دوم شهریور ۱۳۸۴
نوع کتاب: مجموعه داستانهای کوتاه

 این کتاب دومین مجموعه داستانهای کوتاه نوشته روح انگیز شریفیان است. این کتاب حاوی نوزده داستان کوتاه است.

روح انگیز شریفیان در تهران متولد شده و در اتریش تحصیل کرده است. وی اکنون در لندن به سر می برد.  

فرازهایی از کتاب
۱. نقاشی های اردوان را به این خاطر دوست داشتم که با نقاشی هایی که تا آن روز دیده بودم فرق می کرد. نقاشی هایش حاشیه نداشت به چیزی ختم نمی شد، تا بی نهایت تا آن جا که تخیل انسان اجازه می داد، می توانست ادامه یابد. گلهایی که می کشید همه تابلو را می پوشاند. شاخ و برگ ها انگار از تابلو بیرون می زدند. انگار کسی زنجیرشان کرده بود. گویی می خواستند از توی قاب بیرون بیایند. (ص ۱۴)

 ۲. تازه آن وقت بود که متوجه شدم نقاشی هایش خالی از چهره است. تنها تک صورتی که کشیده بود مشدعلی بود.
می گفت: "آدمها هزار چهره اند، نمی توانم نقاشی شان کنم."
"پس مشدعلی چی؟"
گفت: "مشدعلی فرق داشت زندگیش مثل یک درخت ساده بود."
پرسیدم: "حتما خوب می شناختیش."
"آره و گر نه نمی شد نقاشی اش کرد. مشدعلی دروغی در قیافه اش نبود. احساسش ساده بود، غریزی بود، چیزی را پنهان نمی کرد. نمی دانست که می شود خستگی را پنهان کرد. بیزاری و غم و حسرت را پنهان کرد. اگر آب حوض کثیف بود که همیشه بود، بیزاری را توی چشمهایش می دیدی. اگر هوا سرد بود سرما را در نفسش حس می کردی." (ص ۱۷)

 ۳. انسان یک عمر با کسی دوست است و فکر می کند همه زیر و بم وجودش را می شناسد. تا ناگهان در اثر اتفاقی پی می برد که هیچ چیز از او نمی دانست. می بیند در تمام سالهای دوستی همه راز او بر تو پوشیده بوده است. اردوان همه آن سال ها با نقاشی هایش خودش را از من و دیگران پنهان کرده بود. (ص ۱۸)

 ۴. تازه آن وقت بود که متوجه شدم این همه سال با اردوان خیالی دوست بودم. اردوانی که شاید برای خودش هم خیال بود. اردوانی که خودش را پشت نقاشی هایش پنهان می کرد. اردوانی که زندگی نمی کرد، زندگی را نقاشی می کرد. اردوان زندگی نکرده بود ادای زندگی را در آورده بود. فکر می کردم زندگی و خوشبختی اش در خلاقیت هنریش است. تا آن روز این طور فکر می کردم. اما حالا نمی دانم که این نقاشی ها چقدر راضی اش می کردند. نمی دانم نقاشی می کرد چون عاشق بود، یا نقاشی می کرد که از رنجهایش فرار کند. (ص ۲۲)

 ۵. به تلخی می خندید و می گفت:" تنها راه رهایی من ظاهرا نقاشی بود. مردم به جای این که به صورت مجنون نگاهم کنند، به صورت هنرمند نگاهم کرده اند. در حالی که من نقاشی کرده ام که زنده بمانم و گرنه فکر او مرا می کشت. (ص ۲۳)

 ۶. بی اختیار دست در گردنش انداختم و وجود عاشق و نازنینش را میان بازوهایم فشردم. دلم نمی خواست رهایش کنم. عشق او مرا هم عاشق کرده بود. مانند نقاشی هایش بود به درون انسان نفوذ می کرد. (ص ۲۳)

 ۷. "... انگار ما تو بهشتیم (در لندن)، اونا تو جهنم (در ایران). خب جونم زندگی همه جا گرفتاری داره، مگه نه؟ اونا فکر می کنن ما این جا روز و شب تو کاباره و دانسینگ و سینما ولوایم. نمی دونند ما هم هزار جور درد بی درمون داریم." (ص ۲۶)

 ۸. "... اونا که اونجان (در ابران) فکر می کنن ما رو گنج نشستیم. خبر از وضع این جا (لندن) که ندارن." (ص ۲۷)

 ۹. "چه جای دلخوری است. خودمان بلند شدیم از آن مملکت آمدیم، حالا سنگ آبرویش را به سینه می زنیم. اگر دلمان برایش سوخته بود می ماندیم و درستش می کردیم." (ص ۳۴)

 ۱۰. به یاد خبری که چندی پیش در روزنامه خوانده بودم افتادم. زن کردی با پنجاه هزار تومان برای بستری شدن به بیمارستانی در تهران مراجعه می کند، قبولش نمی کنند. حسابداری صد و پنجاه هزار تومان می خواسته تا بستری اش کند. زن بیچاره که نه کسی را می شناخته و نه فارسی را درست می دانسته از شدت ناراحتی و استیصال به گریه می افتد. مردی که از آن جا رد می شده به کمکش می آید و می گوید من با قسمت حسابداری آشنایی دارم می روم می گویم فعلا این پنجاه هزار تومان را بگیرند، بعد بقیه اش را می آوری. پول را از زن می گیرد، می رود و دیگر پیدایش نمی شود. (ص ۴۲)

 ۱۱. کاش همه با هم به دنیا می آمدیم و همه با هم می مردیم. این جمله را خیلی وقت پیش در کتابی خواندم. مادر، آیا تو هم روزی به چنین جمله ای فکر کرده ای؟ (ص ۵۱)

 ۱۲. شوهر که کردم (مادرم) هر بار با یک جور هدیه سر می رسید. یک دفعه به تعداد سالهای عمرم برایم گل سرخ آورد. یک سال با یک قابلمه پلو و خورش قرمه سبزی آمد. یک بار گفت یک هفته پهلوی بچه هایم می ماند تا من و شوهرم بتوانیم به مسافرت برویم. (ص ۵۳)

 ۱۳. مگر نه این که مادر بودن یک شغل تمام وقت است. مگر نه این که مادرها هرگز به مرخصی نمی روند. استعفا نمی دهند و بازنشسته نمی شوند؟ (ص ۵۳)

 ۱۴. در خانه ای که مادر من بود چای همیشه دم کشیده، نان گرم و پنیر تازه بود. توی خانه ای که او بود همیشه بوی پلو می آمد. (ص ۵۵)

 ۱۵. برای من او همیشه سر حال ترین، شادترین و بهترین مادرها بود. به نظرم خستگی ناپذیر می آمد. خیال می کردم همیشه همین طور می ماند، سالم و سر حال. (ص ۵۵)

 ۱۶. می دانستم (مادرم) چه چیزی را می خواست بگوید. باید کمکش می کردم یادش بیاید. باید به او می گفتم، اما دلم می خواست خودش بیاد بیاورد. آخر مادر بودن مثل جاده یک طرفه است، یک طرفه و بی انتها. (ص ۵۶)

 ۱۷. هیچ وقت از او (مادرم) تولدش را نپرسیده بودم. برای من او نه آغازی داشت و نه پایانی. از وقتی چشم باز کرده بودم او را دیده بودم، بودنش جزیی از زندگی ام بود، خود زندگی بود. (ص ۵۷)

 ۱۸. اما غروبها دلش خیلی می گرفت، فکر روشنایی شهر و مردمی که در رفت و آمد بودند وسوسه اش می کرد. انگار در میان آنها تنهایی اش را کمتر حس می کرد. (ص ۵۹)

 ۱۹. گاهی فکر می کنم آدمها تنها برای این کنار پنجره می نشینند که راحت تر می توانند از تنهایی خود فرار کنند. آدم می تواند خودش را به تماشای بیرون مشغول کند و وانمود کند کوچکترین دغدغه ای از تنهایی اش ندارد. یک قوطی سیگار و فنجانی قهوه و اغلب روزنامه ای همه صحنه را تکمیل می کند. (ص ۹۱)

 ۲۰.انگار بیگانه بودن و از هم  فاصله گرفتن بیماری مسری و درمان ناپذیر زمانه ما شده است. (ص ۹۲)

 ۲۱. من برای هنرپیشگی ساخته نشده ام. هنرپیشه جلو پرده است. من آدم پشت پرده هستم. (ص ۱۱۴)

 ۲۲. ارزش کار آدم به تعداد افرادی نیست که بر آن صحه می گذارند.(ص ۱۱۵)

 ۲۳. گفت: سربازی که می کشد برای زنده ماندن است نه برای نفس کشتن. آن وقت است که معنی زنده بودن را حس می کند.

گفتم: یعنی می خواهی بگویی زندگی در مرگ واقعیت پیدا می کند؟

گفت:بله، همانطور که حرف با سکوت هایش معنی می یابد. (ص ۱۱۷)

 ۲۴. گفت: شکم گرسنه را باید سیر کرد. زندگی ارزش آن را دارد. از آن گذشته از استقلال گربه ها خوشم می آید. کاری به کارت ندارند. محبت را حس می کنند، اما اسیرت نمی شوند. غذایشان را که می خورند، دلشان خواست می مانند، نخواست، می روند پی کارشان. (ص ۱۱۷)

 ۲۵.  گفت: قانون جنگل یک قانون طبیعی است. کسی هم با آن مخالفتی ندارد. اما اینها گرسنه نیستند و پاره ات می کنند. اسم این را چه قانونی می گذاری؟ (ص ۱۱۸)

 ۲۶. یک عمر با ترس هایمان زندگی می کنیم. با ترس هایی که توی مغزمان فرو کرده اند. این تنها چیزی است که یاد گرفته ایم. اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان می خواهد فریاد بزنیم و آن را توی گلویمان خفه نکنیم، وضعمان بهتر از این بود. (ص ۱۱۹)

 ۲۷. آدم شجاع تنها می ماند. اگر بخواهی مردم را همان طور که هستند ببینی، خیلی تنها می شوی. تازه شجاعت همه این نیست که آدمها را همانطور که هستند ببینی، شجاعت واقعی آنست که آنها را ببینی و اهمیت ندهی و راه خودت را بروی. (ص ۱۲۱)

 ۲۸. آن قدر دلت برای اتوبوس های آخر شب نسوزد که شیشه های شان بخار گرفته است و خالی می روند. آدم هایی هستند که از آن اتوبوسها تنهاترند، آدمهایی هستند که از آن اتوبوس ها خالی ترند. (ص ۱۲۲)

۲۹. هزار بار چای دم  کردم و یک میلیون چای قند پهلو نوشیده ام. سی هزار بار حمام کرده ام و سی و پنج هزار بار لباسهایم را شسته ام. هزار دفعه کنار پنجره نشسته ام. چهل بار چمن ها را زده ام و چهار صد دفعه نگاهشان کرده ام. گاهی قشنگ و شاداب بوده اند و بیشتر وقتها خالی و غمگین.

سیصد دفعه به تلفن جواب داده ام وسی هزار بار به تنهایی ام فکر کرده ام. نود بار همه خانه را جارو زده ام، هشتاد بار همه جا را گرد گیری کرده ام. ده دفعه پرده ها را شسته ام و ده هزار دفعه شیشه ها را تمیز کرده ام.

دویست روزنامه خوانده ام. ده پوند لاتاری خریده ام. سیصد بار برنامه های تلویزیون را نگاه کرده ام. هیچ چیز ضبط نکرده ام. دو هزار دفعه رادیو گوش کرده ام و یک بار خوابم برده است.

چهل و نه بار سینما رفته ام. یک رمان نوشته ام و ده هزار داستان کوتاه. پنجاه بار به سخنرانی رفته ام و بیست بار به شب شعر و بیست هزار بار تنها بازگشته ام.

چهار صد بار به فرودگاه رفته ام. سیصد دفعه به بدرقه و دوبار به پیشواز و پانصد بار تنها مانده ام.

سیصد و چهار کتاب خوانده ام. چهل و دو کتاب قرض داده ام، سی تای آن را فراموش کرده ام.

صد تا نامه نوشته ام و یک نامه دریافت کرده ام.

پنجاه دفعه عاشق شده ام. یکبار ازدواج کرده ام و سی سال سالگرد آن را جشن گرفته ام. دو میلیون بچه داشته ام دو تایشان را بزرگ کرده ام.

شصت و دو دوست خارجی پیدا کرده ام، صد هزار کارت تبریک فرستاده ام.

هزار بار به یاد ایران افتاده ام، هزار هزار بار خوابش را دیده ام  و هر بار کمی از خودم را از دست داده ام و هرگز جوابی پیدا نکرده ام. (ص ۱۳۷ و ۱۳۸)


خلاصه ای از داستان اول  کتاب ؛ دوستان خداحافظ
مردی به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری شده و علت آن خداحافظی طولانی دوستان در مهمانی است.

 خلاصه ای از داستان دوم  کتاب ؛ تابلو برای فروش نبود
داستان یک مهندس شیمی است که هیچ گونه ذوق هنری نداشته اما صاحب نمایشگاه نقاشی دوستش، مهندس اردوان می شود.

خلاصه ای از داستان سوم  کتاب ؛ کافه تابستانی
داستانی است در مورد دیدار دو خانم ایرانی در یکی از کافه های لندن و درد دل از اوضاع ایرانی ها در ایران و لندن.

 خلاصه ای از داستان چهارم  کتاب ؛ آن جا کسی غریبه نبود
نریمان در راهروی قطار زیرزمینی لندن کسی را می بیند که با گیتار آهنگی ایرانی و قدیمی را می نوازد. به غرور نریمان بر می خورد که یک ایرانی در لندن گدایی می کند.

 خلاصه ای از داستان پنجم  کتاب ؛ مروارید غلطان
زنی از خارج به ایران می آید و گردنبند مروارید اصلش را برای تعمیر به پیرمرد ناشناس سر بازار می دهد.

 خلاصه ای از داستان ششم  کتاب ؛ پسرهایم
خانمی همراه همسرش در پشت چراغ قرمز در یکی از خیابان های لندن، پسر ماشین شویی را می بیند که عین پسر خودش است.

 خلاصه ای از داستان هفتم  کتاب ؛ سال های از دست رفته
دختری در سالروز تولدش، به یاد هدیه های هر ساله مادرش می افتد. او هرگز از مادرش سالروز تولدش را نپرسیده است. در سالهای جوانی مادر هر سال به هدیه ای می داد، اما حالا تولد دخترش را فراموش کرده است.

 خلاصه ای از داستان هشتم  کتاب ؛ بشنو از نی ...
حکایت زن بیوه ای که چادر به سر دو تا بچه را با خود به اتوبوس می کشاند. در اتوبوس جای نشستن نیست. مردی یکی از بچه ها را می گیرد. موقع پیاده شدن هر دو بچه خواب هستند و مرد غریبه به او کمک می کند، اما در انتهای داستان دیگر مرد غریبه نیست، آشناست.

 خلاصه ای از داستان نهم  کتاب ؛ دلهره
کسی در فرودگاه منتظر مسافرش است و چون مدتها او را ندیده دلهره دارد که نکند او را نشناسد یا پیدا نکند.

 خلاصه ای از داستان دهم  کتاب ؛ هوای بیرون
داستانی است در مورد یک گفتگوی یک زن و شوهر، صبح زود در لندن، پای تلویزیون برای اطلاع از وضع هوا.

 خلاصه ای از داستان یازدهم  کتاب ؛ نگرانی های کوچک ما
پدر و مادر دختری ساکن لندن، از ایران برای کریسمس نزد دخترشان می آیند. روز قبل از کریسمس فر خراب می شود و دختر نمی داند چطور کیک و بوقلمون درست کند. شوهر و بچه هایش قصد کمک دارند ولی اوضاع بیشتر به هم می ریزد.

 خلاصه ای از داستان دوازدهم  کتاب ؛ همسفر
شخصی در اتوبوس بین راهی در راه رسیدن به ناتینگهام، شخص دیگری را می بیند که ظاهرا مرد به نظر می رسد و لباس زنانه پوشیده است. اما در واقع هم مرد است و هم زن یا شاید بشود گفت نه مرد است و نه زن. او خیلی تنهاست.

 خلاصه ای از داستان سیزدهم  کتاب ؛ دیرمانیان
روایت شخصی است که همیشه دیر سر قرار می رسد. خانواده اش هم همین طور هستند. او شانس خوبی را به خاطر همین صفت از دست داده است.

 خلاصه ای از داستان چهاردهم  کتاب ؛ یارا
یارا دوست راوی داستان است. او عزیزترین فرد زندگی را از دست می دهد. راوی داستان به او کمک می کند تا غم از دست دادن عزیز زندگی اش را تحمل کند. راوی داستان معنی عشق را می فهمد. یارا نیز می فهمد. راوی داستان تابلویی، که بیانگر عشق واقعی است، در اتاقش جای داده است و آن را فقط خودش و یارا می فهمد.

  خلاصه ای از داستان پانزدهم  کتاب ؛ در گذر زمان
این داستان حکایت زنی است که فرزندانی دارد و همیشه شتابان از کنار خیابان می گذرند و راوی داستان آنها را می بیند. با گذشت ایام رفتار این زن با خود و بچه هایش در تغییر است تا روزی که به دیار باقی می شتابد.

 خلاصه ای از داستان شانزدهم  کتاب ؛ غذای پرنده ها یادت نرود
اتومبیل خانم دکتری در پارکینگ بیمارستانی در لندن به سرقت رفته است. اجبارا سوار اتوبوس می شود و دوستی قدیمی را به نام افشار حبیب که در واقع هم کلاس قدیمی برادرش می باشد در اتوبوس می بیند. افشار حبیب کارگردان است ولی کسی قدر کارهایش را نمی داند. او معتقد است که بعد از مرگش همه او را خواهند شناخت. او تنهاست و به گربه های همسایه و به پرندگان غذا می دهد. مشکلات اجتماعی باعث ایجاد فشارهای روحی در وی شده است.

 خلاصه ای از داستان هفدهم  کتاب ؛ داستان سه مرد
داستان سه مرد حدود بیست و پنج بیست شش ساله است که هر سه در آمریکا زندگی می کنند، اما زندگی های متفاوتی دارند. اولی ویلونیستی است که در روسیه به دنیا آمده و در دنیا معروف است. دومی مردی افغانی است که تمام خانواده اش در افغانستان هستند و خودش در آمریکا به صورت سیاه کار می کند و همیشه به یاد خانواده اش است. سومی مردی اروپایی است که در آمریکا به همه چیز رسیده اما دغدغه دیگران را ندارد.

 خلاصه ای از داستان هجدهم  کتاب ؛ روزی که هزار بار عاشق شدم
خانمی ایرانی از لندن به ایران می آمده و در آخرین روز اقامتش در ایران با افراد مختلفی روبرو می شود و رفتارهایشان را می بیند. با این که بعضی از این افراد با او خیلی متفاوت هستند، اما موقع رفتن از ایران حس می کند که عاشق همه آنهاست و همه را دوست دارد.

 خلاصه ای از داستان نوزدهم  کتاب ؛ پنجره
این داستان گاه شمار زندگی نویسنده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:54  توسط   |