کتاب و کتاب خوانی

 نام کتاب: ضرب المثل های معروف ایران
نام نویسنده:
مهدی سهیلی
انتشارات: نشر گل آرا
چاپ: دوم 1385
نوع کتاب: ضرب المثل های ایرانی

سخنی برای آغاز!
ضرب المثل های هر ملت نشان دهنده افکار و روحیات آن ملت است و جامعه شناسان از این رهگذر می توانند به ویژگی های روحی و اخلاقی یک جامعه پی ببرند.

گاه یک ضرب المثل برای بیان یک مطلب کافی آن چنان گویا و بلیغ است که از سخنی مطول، تاثیرآمیزتر است و این اثر را در به کار بردن یک شعر مناسب نیز می توان یافت.

شاعران و نویسندگان بزرگ ایران نیز از ضرب المثل ها سود فراوان جسته اند و جای پای ضرب المثل ها را در آثار آنان جای جای می بینیم.

آفرینندگان ضرب المثل ها در هیچ جای گیتی شناخته نشده اند(۱) و این پدیده ای است که ضرورت ها و نیازهای مردم آفریننده آن هاست و از صدها سال پیش سینه به سینه به ما رسیده است.

همان گونه که گفته شده، گاه در محاوره، با یک ضرب المثل، منطق گوینده چندین برابر کوبنده تر و گویاتر می شود و با ایراد یک ضرب المثل بحث به کوتاه ترین راه خود می رسد.
...

من شخصا در زمان کودکی شیفته ضرب المثل بودم و هنگامی که ضرب المثلی از زبان بزرگترها می شنیدم به وجد می آمدم.

...

این آمیختگی با ضرب المثل های حکمت آمیز پارسی و علاقه ای که به آن داشتم موجب شد که با مراجعه من به براداران شادروان علامه علی اکبر دهخدا و نظارت مستقیم در چاپ و تصحیح چهار جلد کتاب امثال و حکم علامه دهخدا با سرمایه موسسه محترم انتشارات امیرکبیر پس از سال ها به چاپ دوم برسد. آن هم با گونه ای منقح تر و صحیح تر.

دیگر کوشش من در راه احیای ضرب المثل، برنامه ای بود که چند سال هر صبح آدینه به نام مسابقه ضرب المثل ها در برنامه شما و رادیو اجرا می شد و تنها نویسنده آن، نگارنده بود. با اجرای این برنامه، گرایشی عجیب به ضرب المثل ها در شنوندگان رادیو پیدا شد و نحوه اجرای آن بدین گونه بود که نمایشنامه ای کوتاه بر اساس یک ضرب المثل می نوشتیم و به وسیله هنرپیشگان اجرا و روی نوار ضبط و در استودیو برای دو نفر مسابقه دهنده پخش می شد و آنان با استنتاج از نمایشنامه، با شوق و هیجان به کشف ضرب المثل مورد نظر می پرداختند و این برنامه خود در ترویج ضرب المثل های ایران و آشنایی مردم با آن نقشی عظیم و ارزشمند داشت.

سخن کوتاه:
علاقه دیرین من به ضرب المثل ها، استعمال آن در محاورات و نوشته هایم، نظارت مستقیم در چاپ و خواندن بازخواندن امثال و حکم علامه دهخدا و نوشتن چند سال نمایشنامه ضرب المثل ها مرا بر آن داشت که کتابی در این زمینه فراهم آوردم و این مطلوب پس از سالی رنج به دست آمد.

شاید گفته شود با وجود مجلدات مفصل امثال و حکم شادروان دهخدا، چاپ این کتاب چه ضرورت داشت؟

در پاسخ می گویم: مجموعه گرانقدر «امثال و حکم» مفصل بود و قصد من فراهم آوردن کتابی جامع و مختصر در زمینه تنها «ضرب المثل ها» بود آن هم ضرب المثل های معروف. در نتیجه حذف «حِکَم» و ضرب المثل های غیرمعروف، ضروری می نمود.

نکته ای که یادآوریش لازم به نظر می رسد این است که در این کتاب حتی المقدور سعی شده است که مثل ها با همان بیان عامیانه و به اصطلاح خودمانی که میان مردم معمول است آورده شود و این کار از ویژگی های استثنایی کتاب حاضر است و در هر جا که متبادر به ذهنم بوده است به مناسبت، داستانی هم در ذیل بعضی مثل ها آورده ام.

در پایان باید متذکر شوم که در تدوین این کتاب غیر از مجموعه ارزشمند و جاودانه «امثال و حکم» تالیف دانش مرد بزرگ ایران علامه دهخدا، گهگاه به کتاب «فرهنگ عوام» تالیف دانشمند آزاده و پاک دل جناب آقای امیرقلی امیری مراجعه شده است ...

مهدی سهیلی

چند نمونه از ضرب المثل های کتاب

فصل « آ »

● آستین نو پلو بخور!
در موردی گفته می شود که هنرمند را در لباس کهنه به هیچ می گیرند و بی هنران ظاهرساز را بر صدر می نشانند.

صائب می گوید:

هنر ز فقر کند در لباس عیب ظهور                که نان گندم درویش، طعم جو دارد
...
(ص ۱۴)

فصل « الف »

● از کوزه همان تراود که در اوست!
گر دایرۀ کوزه ز گوهر سازند                      از کوزه برون همان تراود که در اوست
(ص ۱۹)

● از ماست که بر ماست!
در موردی گفته می شود که شخصی از نزدیکان خود آسیب ببیند.

روزی ز سر سنگ عقابی به هـوا خاست         بهـــــر طلب طعمه پــــــر و بــال بیــــاراست
از راستی بــال منــی کـــرد و همی گفت         کامـــــروز همه ملک زمین زیــر پـــر مـاست
بـر اوج چو پرواز کنم از نظـــــر تیـــــــــــــــز         بینم سـر مــویی هم اگــــــر در ته دریـاست
گـــــر بـــر سر خاشاک یکـی پشه بجنبـد         جنبیـدن آن پشه عیـــان در نظــــــر مــاست
بسیـــــار منی کـــرد و ز تقدیـر نتــــرسید         بنگـر که از این چرخ جفـاپیشه چه برخاست
ناگـــه ز کمینگاه یکـــی سخت کمـانـــی          تیـــــری چــو قضـــا بد بگشـاد بـــر او راست
بر خاک بیفتـاد و بغلطید چـــــو مــــاهی           و آنگه نظر خویش فکنــد از چپ و از راست
زی تیــــــر نگه کرد و پر خویش در آن دید          گفتــا ز که نـالیم که از ماست که برماست

                                                                        «منسوب به ناصر خسرو قبادیانی»
(ص ۲۰)

● اسباب خونه به صاحبخونه میره!
مانند: الولدالحلال یشبه باالباب او الخلال. یعنی: بچه حلال زاده یا به باباش شبیه است یا به دایی اش، یا به شوخی می گویند الولدالچموش یشبه بالعموش!
(ص ۲۱)

● اگر دعای بچه ها اثر داشت یک معلم زنده نمی موند!
(ص ۲۴)

فصل « ب »

● به قاطر گفتند: بابات کیه؟ گفت: آقا داییم اسبه!
در مورد اشخاصی گفته می شود که می خواهند به وسیله ی خویشاوندانشان عنوانی بیابند.
(ص ۳۳)

فصل « ت »

● تا مار راست نشه توی سوراخ نمی ره!
در مورد اشخاص نادرست و دروغگو گفته می شود که تا دست از نادرستی و دروغ برندارند پیروز نمی شوند.
(ص ۴۲)

فصل « ج »

● جاده دزد زده تا چهل روز امنه!
(ص ۴۵)

فصل « چ »

● چشمش هزار کار می کنه که ابروش نمی دونه!
بسیار زیرک و آب زیر کاه است.
(ص ۴۸)

فصل « ح »

● حاکم به حرف دهاتی می گیره اما به حرف دهاتی ول نمی کنه!
در مورد کسی گفته می شود که بر اثر سعایتش کسی را تعقیب کنند ولی هر چه شفاعت کند بی اثر باشد.
(ص ۵۱)

فصل « خ »

● خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب!
درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه یاری بدزدید، حاکم قطع یدش فرمود و صاحب گلیم شفاعتش فرموده گفت: من او را بحل کردم، گفت: به شفاعت تو حد شرع فرونگذارم. گفت: آن چه فرمودی راست است ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطع یدش لازم نیاید که الفقیر لایملک شیئاً هر چه درویشان راست وقف محتاجان است. حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن بگرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری؟ گفت: ای خداوند نشنیده ای که گفته اند: خانه دوستان بروب و در خانه دشمنان مکوب.

«گلستان سعدی»      

(ص ۵۸ و ۵۹)

● خدا به آدم گدا، نه عزا بده و نه عروسی!
یعنی هر دو برای آدم فقیر اسباب زحمت است.
(ص ۵۹)

● خر را که به عروسی می برند برای خوشی نیست برای آبکشی است!
در موردی گفته می شود که مرد یا زنی زحمتکش را به جشنی دعوت می کنند ظاهرا به عنوان میهمان و در باطن برای خدمت کردن.
(ص ۶۳)

● خودشو نمی تونه نگهداره چطور منو نگه می داره!
بر سفره کریم خان زند، لرزانک گذاشته بودند. یکی از نزدیکان گفت: میل بفرمایید، خیلی قوت داره. کریم خان گفت: این که داره می لرزه! چیزی که خودش را نمی تونه نگهداره، چطور منو نگه می داره؟
(ص ۶۷)

فصل « د »

● در بیابان گرسنه را شلغم پخته به ز نقره خام!
(ص ۷۲)

● درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای         نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر!
کنایه از این است که اگر کسی در یک جا مدت ها ساکن شد خوار می شود و از چشم می افتد، مانند: آب که یک جا ماند می گنده.
(ص ۷۳)

● درخت پربار سنگ می خوره!
مردم لایق و کارآمد همیشه مورد تهمت و دشنام بی هنران هستند.
(ص ۷۳)

● درزی در کوزه افتاد! (خیاط در کوزه افتاد – نخ نما)
به شهری مردی درزی بود و بر در دروازه شهر دکان داشت و کوزه ای از میخی به در آویخته بود و هوس آنش بودی که هر جنازه ای که از شهر بیرون بردندی وی سنگی در آن کوزه افکندی و هر ماه حساب آن سنگ ها بکردی که چند کس را بردند و باز کوزه تهی کردی و از میخ درآویختی و سنگ همی افکندی تا ماه دیگری تا روزگار برآید. از قضا درزی بمرد. مردی به طلب درزی آمد و از مرگ درزی خبر نداشت و در دکانش بسته دید، همسایه را پرسید که درزی کجاست که حاضر نیست؟ همسایه گفت: درزی در کوزه افتاد.

«قابوس نامه»      

(ص ۷۴)

● دو قرت و نیمش باقیه!
می گویند روزی حضرت سلیمان تمام حیوانات پرنده و درنده و خزنده را بارعام داد و سخنانی گفت و قصد کرد یک وعده به تمام جنبدگان غذا بدهد.

پیش از همه نهنگی سر از آب بیرون کرد و از سلیمان غذا خواست. به امر سلیمان لقمه ای در دهانش افکندند، بلعید و باز از سلیمان غذا خواست تا آن که تمام ماحضر را که برای تمام حیوانات آماده کرده بودند در دهانش ریختند و او بلعید ولی باز طالب غذا بود.

سلیمان از خوراک آن حیوان درشگفتی شد و از او پرسید: خوراک تو در هر روز چقدر است.

نهنگ گفت: روزی «سه قرت» و تمام این غذاها که به من دادید نیم قرت بود و هنوز دو قرت و نیمم باقیست.
(ص ۸۴)

فصل « ر »

● رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت!
نریخت درد می و محتسب ز دیر گذشت            رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت

                                                                                          «آصفی هروی»

(ص ۸۹)

● روزگار است این که گَه عزت دهد گَه خوار دارد!
روزگار است این که گَه عزت دهد گَه خوار دارد         چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

                                                                                           «قائم مقام فراهانی»

(ص ۹۲)

فصل « س »

● سوزن همه رو می پوشونه اما خودش لخته!
بسیار جوانمرد است. خودش گرسنگی می خورد که دیگران سیر باشند.
(ص ۱۰۹)

فصل « ش »

● شعر چرا می گی که تو قافیه اش بمونی؟!
(ص ۱۱۶)

فصل « ط »

● طاس اگر نیک نشیند همه کس نرّاد است!
این مثل در میان تخته نرد بازان مشهور است که در موقع بردن حریف می گویند.
(ص ۱۲۳)

● طمعش از کَرَم مرتضاعلی بیشتره!
(ص ۱۲۴)

فصل « ع »

● عروس که مادر شوهر نداره، اهل محل مادر شوهرشند!
معمولا اهل محل و همسایه ها در کار عروس تازه فضولی می کنند.
(ص ۱۲۸)

فصل « ف »

● فقیر، در جهنم نشسته!
هر چه از دست تهی دست برود می گوید: به جهنم!
(ص ۱۳۴)

فصل « ک »

● کباب پخته نگردد مگر به گردیدن!
مردم با تجربه کسانی هستند که در میان مردم و فرقه ها می گردند.
(ص ۱۴۳)

● کفشاش یکی نوحه می خونه یکی سینه می زنه!
بسیار نامرتب و مندرس است.
(ص ۱۴۵)

فصل « گ »

● گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من         آن چه البته به جایی نرسد فریاداست!

                                                                                                «یغمایی جندقی»
(ص ۱۵۶)

فصل « م »

● ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون    او به مطلب ها رسید و ما هنوز آواره ایم!
(ص ۱۶۵)

● ماه درخشنده چو پنهان شود        شب پره بازیگر میدان شود!
کنایه از این است که وقتی مردم با کفایت و عالم عرصه را خالی می کنند، بی هنران و بی سوادان معرکه دار می شوند.
(ص ۱۶۵)

فصل « هـ »

● هر شب، شب قدر است اگر قدر بدانی!
(ص ۱۸۶)

فصل « ی »

● یک مرده بنام به که صد زنده به ننگ!
(ص ۱۹۷)

__________________________________________________________________

(۱) این مطلب را نمی توان به طور قطع پذیرفت. چه بسا مصرعی از یک شعر به صورت یک ضرب المثل درآمده و مردم آن را در گفتگوی روزانه خود به کار می برند. در این صورت آفریننده ضرب المثل را می توان سراینده شعر دانست. – نخ نما

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:24  توسط   |