X
تبلیغات
نخ نما - بعد از او
کتاب و کتاب خوانی

 نام کتاب: بعد از او
نام نویسنده: تکین حمزه لو
انتشارات: نشر شادان
نوبت چاپ: چهارم - بهمن ۱۳۸۴
چاپ: شادان
نوع کتاب: داستان فارسی

 

فرازهایی از کتاب
۱. این جا (توی غربت) آدم مثل زندانی ها می مونه تا یک چیزی دستش می رسه بجای خوندن می خوردش! (ص ۲۷)

۲. گاهی عقلم با عملم تاخیر فاز داشت آن هم چه تاخیری! (ص ۴۱)

۳. آدم بچه دار دور از جون مثل سگ صاحب دار می مونه باید هر چی شنید و دید به روش نیاره! (ص ۱۸۴)

۴. تو چه می دونی نداری و بدبختی  یعنی چی؟ چه می فهمی حق نشناسی و فراموش شدگی چه مزه ای داره؟ چشمت فقط اون سهمیه و لقب و عنوان رو گرفته؟! حاضری پدرت رو با سهمیه بهترین رشته در بهترین دانشگاه عوض کنی؟ هان؟ حاضری؟ (ص ۲۲۷)

۵. گاهی با خشم جوابش را می دادم: من یه چیز رو خوب می فهمم یوسف، چیزی که تو و امثال تو هیچ وقت نفهمیدن! درسته که شما در خط مقدم جلوی توپ و تفنگ بودین و جونتون رو کف دست گذاشتین، درسته که شما در خطر بودین و هر روز رو جونتون قمار می کردین، درسته که اسیری و مجروح شدن و شهادت مال شما بود ولی نقش ما زن ها رو نباید ندیده بگیرید! تا حالا هر چی گفتن و سرودن و تحسین کردن مربوط به شما رزمنده ها بوده ...  پس ما چی؟ ۳۴۱ و ۳۴۲)

۶. بر خلاف میلم لبخند زدم، تقصیر او چه بود؟ این جریانی بود که همیشه و همیشه ادامه داشت. زن های ناپیدا و گمنام، مردهای قهرمان و پیدا ... ۳۴۳ )

خلاصه کتاب

تهران – سال ۱۳۷۲
روز بیست و هشتم ماه صفر است. محبوبه مثل هر سال به کمک فامیل و دوستان در حیاط خانه شله زرد می پزد. شله زرد نذر سلامتی پسرش احسان است که سال ها پیش از پشت بام سقوط کرد و جان سالم به در برد.

در می زنند. محبوبه در را باز می کند. مردی آشنا روبرویش ایستاده است، محبوبه او را با تعجب نگاه می کند و آن چه می بیند باور نمی کند و ناگهان نقش زمین می شود. وقتی چشم باز می کند در بیمارستان است و کسی در کنارش نیست. هنوز نمی تواند آن چه را که دیده باور کند. او از بیمارستان فرار می کند و به سراغ دوستش فرشته می رود و از او کمک می خواهد. محمد شوهر فرشته آدم بسیار با نفوذی است، برای محبوبه در جزیره قشم کار و مسکن پیدا می کند. محبوبه از تهران خارج شده و به مدت شش سال دور از شوهر مهربان و بچه های عزیزش در قشم زندگی می کند.

 

قشم – سال ۱۳۷۸
زیبا، همکار و همسایه محبوبه در جزیره قشم، از سر کار به خانه می آید و به مادرش لیلا خبر می دهد که  عکس محبوبه، همسایه شان را در مجله انداخته اند. ایمان محبی پسر محبوبه دنبال مادرش می گردد. در صورتی که آن ها تاکنون نمی دانستند همسایه شان فرزندی دارد. آنها این خبر را به گوش محبوبه می رسانند و او شوک می شود. اما بعد تصمیم می گیرد داستان زندگی اش را برای زیبا و مادرش تعریف کند. او می گوید که ماجرا به نوزده سال پیش، آن زمان که شانزده سال سن بیشتر نداشته بر می گردد.

 

تهران – سال  ۱۳۵۹ تا ۱۳۷۲
محمود تهرانی کارمند بانک است و توانسته با اندک پس انداز خود خانه ای نقلی در یک محله متوسط خریداری نماید. محبوبه کوچک ترین فرزند خانواده و خواهر بزرگ تر او مرضیه و برادرش امیر کم کم به محیط جدید عادت می کنند. شروع جنگ ایران و عراق است.  مرضیه به تازگی با احمد نامزد شده اند. امیر تازه دیپلم گرفته است. روز عاشورا مرضیه به خانه نامزدش می رود، امیر به محله قدیمی شان سر می زند، پدر و مادر محبوبه به سراغ عمه ملوک می روند و محبوبه در خانه می ماند تا درس بخواند. پسر همسایه آش نذری می آورد و محبوبه  در نگاه اول به او علاقمند می شود. روزها می گذرند و محبوبه حس می کند پسر همسایه هم به او علاقمند شده است. او حتی اسم پسر همسایه را نمی داند اما عاشق شده و حوصله درس خواندن ندارد.

عمه ملوک محبوبه را برای پسرش بهروز در نظر گرفته است. شوهرش، آقا شمس خیلی راضی به این وصلت نیست.خود محبوبه، مادرش فهیمه خانم و پدرش آقا محمود نیز راضی به این وصلت نیستند. محبوبه دختر دلنشینی است؛ حتی یکی از همسایه ها به اسم زهرا خانم او را برای پسرش یونس در نظر گرفته است. محبوبه به تصور این که یونس همان پسری است که او شیفته اش شده  قرار خواستگاری را قبول می کند. روز خواستگاری فرا می رسد و محبوبه با دیدن یونس یکه می خورد چون متوجه می شود یونس آن کسی نیست که دوست می دارد. اما سکوت می کند چون پدر و مادرش و حتی خواهر و برادرش راضی به وصلت با یونس محبی هستند. در مهمانی دیگری او پی به اشتباه خود می برد. کسی که محبوبه شیفته اش شده، یوسف برادر یونس است. او به دنبال فرصت می گردد تا حقیقت را با یونس در میان بگذارد اما در این بین متوجه می شود یوسف دیگر به او توجه ندارد پس به یونس جواب مثبت می دهد.

طی مراسم ساده ای مرضیه با احمد ازدواج می کند. عمه ملوک چون شنیده که قرار نیست محبوبه را به بهروز بدهند، در مراسم ازدواج آن دو شرکت نمی کند. بعد از ازدواج مرضیه، قرار ازدواج محبوبه را می گذارند. یوسف که انتظار نداشته محبوبه جواب مثبت به یونس بدهد، سر خورده و غمگین راهی جبهه جنوب می شود. محبوبه درسش را نیمه کاره رها می کند و با یونس به خرید عروسی می رود. آقای محبی پدر یوسف و یونس حجره دار است و در کار خرید و فروش موزاییک است. یونس نیز در حجره پدرش کار می کند.

فرشته دوست دبیرستانی محبوبه تهیه وسایل سفره عقد او را به عهده می گیرد. مرضیه نمی تواند به آنها کمک کند چون به تازگی باردار شده است. فرشته برای ازدواجش با محمد با خانواده اش مشکل داشته است. او و محمد عاشق هم بوده اند ولی محمد بیست سال از او بزرگتر بوده و سابقه یک ازدواج نا موفق را داشته و از این ازدواج یک پسر سه ساله به اسم علی دارد. محبوبه چون می دانسته که فرشته محمد را دوست دارد به او کمک می کند تا ازدواج کند. او از طرف فرشته نامه ای برای خانواده فرشته می نویسد و اعلام می کند که اگر با ازدواجش موافقت نکنند باید منتظر عواقب وخیم آن باشند. خانواده فرشته باور می کنند که این نامه را فرشته نوشته و از روی ناچاری با ازدواج او موافقت می کنند. فرشته  به خاطر خوشبختی اش همیشه مدیون محبوبه است.

مراسم ازدواج محبوبه فرا می رسد. محبوبه هیچ هیجانی ندارد. چون اغلب به یوسف فکر می کند تا یونس. عمه ملوک در مراسم عروسی شرکت نمی کند. یکی از دوستان فهیمه خانم برای آرایش محبوبه به منزلشان می آید. جهیزیه را به منزل محبی می برند و می چینند. مراسم عقد در منزل محبوبه، و عروسی در منزل یونس به صورت ساده برگزار می شود. یوسف در جبهه است و همه نگران سلامتی او هستند. محبوبه و یونس به همین دلیل به ماه عسل نمی روند. یونس کماکان با پدرش در حجره کار می کند.

 زایمان مرضیه فرا می رسد و او دختری زیبا به دنیا می آورد که نامش را فائزه  می گذارند. یوسف بی خبر می آید. او که مجروح جنگی است مدتی در بیمارستان  ارتش بستری است. ترکش به تمام بدنش خصوصا پاهایش وارد شده است. یوسف اخبار جنگ را برای همه تعریف می کند. با تعاریف یوسف، یونس و امیر مشتاق رفتن به جبهه می شوند. این بار یوسف، یونس و امیر هر سه به جبهه می روند. اهالی هر دو خانه افسرده و غمگین می شوند. محبوبه متوجه می شود که باردار شده است. وقتی یونس و امیر مرخصی گرفته و به تهران می آیند محبوبه خبر باردار شدنش را به یونس می دهد. محبوبه بیهوده امیدوار است که یونس به خاطر بارداری او دیگر به جبهه نرود. امیر و یونس دوباره به جبهه بر می گردند. موقع زایمان محبوبه یونس هنوز در جبهه است. محبوبه اصلا حوصله شیر دادن بچه را ندارد. زهرا خانم از نوه پسری اش که تازه به دنیا آمده مراقبت می کند. فهیمه خانم سعی می کند برای امیر زن بگیرد تا او را از رفتن به جبهه منصرف کند ولی موفق نمی شود.

محبوبه همسایه ای به اسم افسانه دارد که شوهر او هم به جبهه غرب رفته است. افسانه با وجود دو بچه در مسجد محل برای پشت جبهه کمک می کند. بعد از مدتی خبر می رسد که شوهر افسانه شهید شده است. افسانه برای این که شوهرش به آرزویش که شهادت بوده رسیده، شربت و شیرینی پخش می کند و خانواده محبی و تهرانی این کار او را باور نمی کنند.

یونس خبر شهادت امیر را می آورد و محبوبه دیگر قادر به شیر دادن بچه اش نیست.  آقا محمود، پدر محبوبه از این خبر شوکه شده و به اختلال حواس دچار می شود. فهیمه خانم بعد از شنیدن خبر شهادت امیر گرفتار بیماری وسواس می شود. مرضیه در غم از دست دادن برادرش عزادار و مغموم  است و کمتر به فائزه می رسد و خانواده شوهرش، مادر شوهرش و خواهر شوهرش، ملیحه، او را سرزنش می کنند. مرضیه با شوهرش اختلاف پیدا می کند و به خانه پدری اش بر می گردد اما احمد او را به خانه بر می گرداند. یونس برای بچه اش، ایمان شناسنامه می گیرد وبا وجود نارضایتی مادر و همسرش به جبهه می رود. مادر یونس از اول نمی خواسته که بچه هایش با معصومین محشور شوند، او می خواسته بچه هایش زنده بمانند و با معاویه و یزید دمخور باشند!

یونس از جبهه نامه می دهد و وصیت می کند که سهم الارثش به زن و بچه اش برسد. محبوبه جواب نامه شوهرش را نوشته و برایش می فرستد که سهم الارث نمی خواهد؛ آن چه او و ایمان احتیاج دارند یونس است. فرشته از شنیدن خبر شهادت امیر غمگین می شود. فرشته صاحب پسری شده که نامش را آرش گذاشته است. او نمی دانسته که محبوبه هم صاحب پسری شده است. ایمان یک ساله می شود و برای او جشن تولد می گیرند. یوسف از جبهه می آید وخبر شهادت یونس را می آورد. بدن یونس سوخته و فقط پلاک و حلقه اش به جای مانده است. در منزل آقای محبی مجلس عزاداری مردانه و در منزل آقای تهرانی مجلس عزاداری زنانه برگزار می کنند. محبوبه شوک شده و نمی داند با داشتن یک بچه کوچک، با مرگ یونس چه کند. از افسانه کمک می خواهد و او قول می دهد که بعد از چهلم یونس به محبوبه کمک کند.

بعد از شب هفت یونس، یوسف به جبهه می رود. محبوبه و ایمان پیش زهرا خانم و حاج بابا می مانند. بعد از شب چهلم یونس، افسانه از محبوبه می خواهد که روزها برای کمک به پشت جبهه به مسجد بیاید. او این پیشنهاد را می پذیرد. ایام برای محبوبه به سختی می گذرد. ایمان کم کم زبان باز می کند و حاج بابا را بابا صدا می کند. بعد از سال یونس، مادرش و مرضیه لباس مشکی او و زهرا خانم را در می آورند.

مرضیه، خواهر بزرگ محبوبه، فرزند دوم خود را باردار است. زهرا خانم به محبوبه گوشزد می کند که در صورت تمایل می تواند ازدواج کند ولی محبوبه می داند که با وجود یک بچه کوچک شانسی برای ازدواج مجدد ندارد وخود را از قید شوهر رها می کند. محبوبه دوستی جوان به نام رویا در مسجد پیدا می کند که او نیز شوهر و پدرش شهید شده اند. رویا دوست دارد دوباره ازدواج کند ولی بعضی اعتقاد دارند او بدقدم است چون بعد از ازدواج، عزیزانش شهید شده اند! بعد از زایمان مرضیه، محبوبه برای کمک به منزل خواهرش می رود و چند روزی می ماند. مادر و خواهر احمد برای محبوبه حرف در می آورند که آمده احمد را از راه بدر کند!

یک روز وقتی محبوبه از مسجد به خانه می آید با بهروز روبرو می شود. بهروز بی مقدمه از او تقاضای ازدواج می کند. محبوبه جواب منفی می دهد، چون اولا علاقه ای به بهروز ندارد و ثانیا احساس می کند والدین او موافق این وصلت نیستند. بهروز با مادرش در این زمینه صحبت می کند. عمه ملوک به سراغ محبوبه می آید و از او می خواهد که از سر راه پسرش کنار برود چون دختران بسیار مناسب تر برای پسرش وجود دارند و او بیوه ای بیش نیست و بچه ای را هم با خود یدک می کشد. محبوبه صراحتا به عمه می گوید که قصد ازدواج ندارد و این را به بهروز نیز گفته است. عمه از شنیدن این حرفها خیلی خوشحال می شود ولی محبوبه از این واقعه بسیار غمگین است. بهروز دوباره سر راه محبوبه سبز می شود و از او می پرسد که چرا با وجود این که او با مادرش صحبت کرده ولی هنوز جوابش منفی است. محبوبه برای بهروز توضیح می دهد که بین او و عمه ملوک چه حرف هایی ردوبدل شده است. بهروز تعجب می کند و می گوید از مادرش شنیده که او کس دیگری را زیر سر دارد! به هر حال محبوبه از بهروز می خواهد برای همیشه از سر راهش کنار برود چون علاقه ای به او ندارد و در ضمن نمی خواهد وارد خانواده ای شود که با  او صادق نیستند.

یوسف با پای شکسته و چوب زیر بغل از جبهه بر می گردد اما در منزل تهرانی مقیم می شود تا محبوبه راحت باشد. ایمان با عمو یوسف خیلی اخت می شود. یک روز که محبوبه به سراغ مادرش می رود با یوسف و عمه ملوک روبرو می شود. عمه ملوک از محبوبه می پرسد که چرا سری به آن ها نمی زند و او صراحتا جواب می دهد که نمی داند کدام حرف را باور کند، از سر راه بهروز کنار برود یا به آن ها سر بزند. بعد اضافه می کند که همه - خصوصا مجردها از سر راه او فرار می کنند -  انگار که جذام دارد. بعد دست ایمان را می گیرد تا او را ببرد ولی ایمان مقاومت می کند و محبوبه می خواهد با اصرار او را ببرد که یوسف مچ دست محبوبه را می گیرد و فشار می دهد و از او می خواهد که کاری به ایمان نداشته باشد. فردای همان روز وقتی محبوبه به سراغ مادرش می رود، یوسف را تنها در خانه می بیند. یوسف به خاطر رفتار دیروز خود از محبوبه عذرخواهی می کند و محبوبه که داغش تازه شده آن چه در دل دارد را بیرون می ریزد و به یوسف می گوید که باید بیش از این ها عذر خواه باشی چون  تو با تحریکاتت مسبب شهادت امیر و یونس شدی. تو بودی که با نگاه عاشقانه ات مرا فریب دادی و وقتی من علاقمند تو شدم خود را کنار کشیدی و به جبهه رفتی. یوسف از شنیدن این حرف ها تعجب می کند و متذکر می شود که من همیشه عاشق بودم و هستم. چون دیدم جواب مثبت به یونس دادی از سر راهت کنار رفتم. از این جا به بعد هر دو متوجه می شوند که در این مدت دچار سوء تفاهم شده اند. یوسف در فرصتی مناسب به او درخواست ازدواج می دهد و محبوبه نمی پذیرد، چون می داند یوسف عاشق جبهه است. اما یوسف قول کتبی می دهد که بعد از ازدواج دیگر جبهه نرود. محبوبه به خاطر ازدواج با برادر شوهرش عذاب وجدان دارد ولی از طرفی فکر می کند چه کسی بهتر از یوسف می تواند برای ایمان پدری کند.

مراسم ازدواج ساده ای می گیرند. محبوبه چهارده شاخه گل مهریه می خواهد اما یوسف علاوه بر آن نصف حجره را که سهم الارثش می باشد به مهریه اضافه می کند. پدر یوسف هم سر عقد نصف دیگر حجره را که سهم الارث یونس است به او می دهد. زهرا خانم، مادر یوسف یک سرویس طلا به او می دهد. همه این کارها برای این است  که محبوبه بداند او را از صمیم قلب می خواهند. بهروز در مراسم ازدواج حاضر است و به آن ها تبریک می گوید و معتقد است که برادران محبی زرنگ بودند و او را از چنگش در آوردند.

بعد از ازدواج، یوسف در حجره پدرش کار می کند. ایمان خوشحال است و یوسف را پدر خود می داند. یوسف سراپا عشق و محبت است. برای ماه عسل با ایمان به شمال می روند و خیلی خوش می گذرد.

بهروز برای همیشه از ایران می رود. محبوبه از این که همسر یوسف شده راضی و خوشحال است ولی از نگاه مردم ناراحت است. یوسف که پی به این مطلب می برد خانه ای در محله ای دیگر اجاره می کند و آن ها به محل جدید نقل مکان می کنند. محبوبه بار دار می شود و احسان را به دنیا می آورد. با فاصله زمانی کوتاهی دوباره باردار شده و صاحب دختری می شوند که نام او را الهام می گذارند. یک بار احسان از پشت بام می افتد و محبوبه نذر می کند پسرش سالم باشد و هر سال روز بیست و هشتم ماه صفر شله زرد بپزد.  

بعد از هشت سال جنگ، قطع نامه پذیرفته می شود و اسیران جنگی برمی گردند و یونس هم که جزو اسیران بوده بر می گردد. او در یک عملیات شناسایی، قبل از اسیر شدن پلاک و حلقه اش را به دوستش می دهد تا در صورتی که در عملیات از بین رفت آن ها را به دست خانواده اش برساند. یونس وارد عملیات شده و اسیر می شود. ولی دوستش زودتر شهید می شود و چون صورتش کاملا سوخته و قابل شناسایی نبوده، از روی پلاک و حلقه همراهش فکر می کنند که او یونس است.

 

قشم – سال ۱۳۷۸
محبوبه رسما و شرعا می توانسته با یوسف زندگی کند ولی روی نگاه کردن به یونس را نداشته است. در این سالها فرشته گاهی سری به خانه محبوبه می زده و برایش خبر می آورده است. بعدها که فرشته و دو پسرش علی و آرش به اتفاق محمد، شوهرش برای ماموریت در سفارت به خارج از کشور می روند این ارتباط با خانواده محبوبه قطع می شود.

محبوبه با فرشته در خارج از کشور تماس می گیرد و به او اطلاع می دهد که عکسش را در مجله چاپ کرده اند و گویا ایمان پسرش دنبالش می گردد. فرشته بعد از تماس با خانواده محبوبه، به او خبر می دهد که یونس دو ماه پیش به خاطر مشکلات تنفسی در بیمارستان از بین رفته است و برای همین است که ایمان به دنبالش می گردد تا او را به خانه برگرداند.

زیبا با  شماره تلفن ایمان که در مجله چاپ شده تماس می گیرد و آدرس محبوبه را در قشم به او می دهد. یوسف و بچه ها به قشم می آیند و محبوبه را پیدا می کنند. محبوبه در این سالها پدر و پدر شوهرش را از دست داده است. در حال حاضر ایمان هفده ساله، احسان سیزده ساله و الهام یازده ساله هستند. یوسف با موهایی که در شقیقه سفید شده اند به دیدار او آمده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:47  توسط   |