نام کتاب: کوری
نام نویسنده: ژوزه ساراماگو
انتشارات: نشر علم
نوبت چاپ: اول خرداد ۱۳۷۸، دوم شهریور ۱۳۷۸، سوم آبان ۱۳۷۸، چهارم آذر ۱۳۷۸، پنجم فروردین ۱۳۷۹، ششم اردیبهشت ۱۳۷۹، هفتم تیر ۱۳۷۹، هشتم شهریور ۱۳۸۰، نهم ۱۳۸۱، دهم ۱۳۸۲، یازدهم ۱۳۸۳، دوازدهم ۱۳۸۴، سیزدهم ۱۳۸۵، چهاردهم ۱۳۸۷، پانزدهم ۱۳۸۸
چاپ: حیدری
نوع کتاب: رمان – داستان های پرتغالی

نویسنده این کتاب برنده جایزه نوبل سال ۱۹۹۸ است.

مقدمه مترجم
«کوری» یک رمان خاص است، یک اثر تمثیلی، بیرون از حصار زمان و مکان، یک رمان معترضانه اجتماعی–سیاسی که آشفتگی اجتماع و انسان های سردرگم را در دایره افکار خویش و مناسبات اجتماعی تصویر می کند. ساراماگو تاکید بر این حقیقت دارد که اعمال انسانی در«موقعیت» معنا می شود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد، زیرا موقعیت انسان ثابت نیست و در تحول دائمی است. در یک کلام ساده، دغدغه عمده ذهن ساراماگو در این رمان فلسفی مسئله سرگشتگی انسان معاصر یا «انسان در موقعیت» است که از خلال ابعاد و لایه های مختلف و واکنش های آنان بررسی می شود. از دیگر مایه های اصلی رمان نقد خشونت و میلیتاریسم، اطاعت کورکورانه، دیکتاتوری و سیر تاریخی و فراگیر بودن آن است.

کوری مورد نظر ساراماگو کوری معنوی است. سازماندهی و قانونمندی و رفتار عاقلانه خود به نوعی آغاز بینایی است. ساراماگو کلام پیچیده و چند پهلویش را در دهان تک تک شخصیت های کتاب و مخصوصا در پایان در دهان زن دکتر گذاشته است: «چرا ما کور شدیم، نمی دانم، شاید روزی بفهمیم، می خواهی عقیده مرا بدانی، بله، بگو، فکر نمی کنم ما کور شدیم، فکر می کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.» 

ساراماگو می گوید: «این کوری واقعی نیست، تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسان ها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم...»

در طی دیکتاتوری ۴۱ ساله سالازار در پرتغال بود که ساراماگو به حزب کمونیست پیوست و هر چند هنوز بر سر عقایدش باقی است، گفته است که ادبیات را در خدمت ایدئولوژی به کار نمی گیرد.

به گفته پروفسور کارلوس ریس، استاد ادبیات دانشگاه کلمبیا «او به رویدادها و قهرمانان گذشته پرتغال می نگرد و نشان می دهد که رمان قادر است تاریخ را بازنویسی و ثابت کند که تنها تفسیر فقط یک متن رسمی تاریخ نیست

ساراماگو هرگز به دنبال شهرتی که جوایز مختلف به همراه می آورد نبوده و صراحت لهجه اش گاه برخورنده توصیف شده است: «من آدم شکاک و نجوشی هستم و قربان صدقه کسی نمی روم. نمی توانم لبخند بزنم، دوره بیفتم و اشخاص را در آغوش بفشارم و برای خودم دوست بتراشم.»

فرهنگستان سوئد با ستایش از ساراماگو و اعلام اهدای جایزه نوبل ادبیات 1998 به وی گفت: «آثار ساراماگو با تمثیل های ملهم از تخیل و شفقت و طعنه ما را بی وقفه وادار به ادراک یک واقعیت فرار و مبهم می کند.»

فرازهایی از کتاب
۱. کوری، که بدون شک مصیبت وحشتناکی است، شاید نسبتا قابل تحمل باشد اگر قربانی بخت برگشته بتواند حافظه اش را به حد کافی حفظ کند، نه فقط در مورد  رنگ ها بلکه در مورد شکل و سطح و ریخت و جنس اشیا، البته با این پیش فرض که کور مادرزاد نباشد. (ص ۶)

۲. دکتر گفت حالا بگذارید چشم هایتان را معاینه ای بکنیم. مرد کور تا جایی که می توانست چشم هایش را باز کرد، انگار بخواهد معاینه را برای دکتر آسان کند، اما دکتر بازویش را گرفت و او را پشت دستگاه اسکنر نشاند که با اندکی قدرت تخیل، نمونه جدیدی از اتاقک اعتراف کلیسا را تداعی می کرد، در اینجا چشم ها جایگزین کلمات می شد، و اقرار گیرنده می توانست مستقیما درون روح اقرار کننده را ببیند. (ص ۱۵)

۳. شکاکان، که زیادند و سر سخت، می گویند با توجه به فطرت بشر، اگر راست باشد که موقعیت مناسب همیشه انسان را دزد نمی کند، اما این نیز حقیقت است که در دزد شدن او نقش مهمی دارد. (ص ۱۹)

۴. با گذشت زمان، همراه با رشد اجتماعی و تبدیل و تحول ژنتیکی، ما بالاخره وجدان خود را در رنگ خون و نمک اشک انداختیم، و انگار همین کافی نبود، چشم ها را نیز تبدیل به نوعی آیینه درون نگر کردیم، نتیجه این که چشمها غالبا آن چه را سعی داریم با زبان انکار کنیم، بی پروا نشان می دهند. (ص ۱۹)

۵. دکتر کور شده بود. فقط دستش را دراز کرد و آیینه را لمس کرد، می دانست نقشش در آن منعکس است و او را می نگرد، عکسش او را می دید، او نمی توانست عکسش را ببیند. (ص ۳۳)

۶. وقتی تلفن بیمارستان جواب داد، دکتر خودش را معرفی کرد و تند و سریع گفت متشکرم، خیلی خوبم، لابد تلفنچی پرسیده بود حالتان چطور است دکتر، و جواب خیلی خوب هستیم ما برای اینست که در حال مرگ هم نمی خواهیم ناتوان جلوه کنیم، و اسم این کار خود را از تنگ و تا نینداختن است، پدیده ای که فقط در نوع بشر دیده شده. (ص ۳۶)

۷.  چنان از دنیا به دوریم که یکی از همین روزها، دیگر خودمان را نخواهیم شناخت، اسممان را هم به یاد نخواهیم آورد، تازه، اسم به چه دردمان می خورد، هیچ سگی سگ دیگر یا سگ های دیگر را از روی اسمی که به آن ها داده شده نمی شناسد، هویت سگ به بویش است و سایر سگ ها را هم از همین راه می شناسد، و ما در این جا شبیه به نژاد جدیدی از سگ هستیم، وق وق یا حرف زدن همدیگر را می شناسیم، بقیه چیزها، مثل اجزای صورت، رنگ چشم یا مو، اهمیت ندارند، انگار وجود ندارند. (ص ۶۴)

۸. غم و شادی بر خلاف آب و روغن می توانند با هم مخلوط شوند. (ص ۶۹)

۹. اگر پیش از هر عملی بخواهیم پی آمدهای آن را سبک و سنگین کنیم، صادقانه آن ها را بسنجیم، نخست پی آمدهای اولیه، بعد پی آمدهای محتمله، بعد پی آمدهای ممکنه، بعد پی آمدهای متصوره، در آن صورت هرگز از اولین فکری که ما را به درنگ واداشت، فراتر نخواهیم رفت. (ص ۸۸)  

۱۰. وقتی جانور می میرد، زهرش هم با او از بین می رود. (ص ۹۴ و ۹۵)

۱۱. شمعی که راه را روشن می کند پرنورتر می سوزد. (ص ۹۶)

۱۲. همه می دانند بدی همواره آسان ترین کاری است که می توان کرد. (ص ۹۶)

۱۳. سکوتی که حکمفرما بود نظیر سکوت بیمارستان ها بود که بیماران حتی در خواب نیز رنج می کشیدند. (ص ۱۰۵)

۱۴. بیشتر در اثر تجربه شخصی، می دانیم که هر کس عادت به سحرخیزی داشته یا به اجبار صبح زود بیدار شود، برایش قابل تحمل نیست که سایرین در خواب خوش باشند. (ص ۱۰۶)

۱۵. همه مان گاهی درمانده می شویم، چه بهتر که هنوز می توانیم گریه کنیم، اشک ریختن اغلب مایه نجات است، بعضی وقت ها اگر گریه نکنیم به قیمت جانمان تمام می شود. (ص ۱۰۸)

۱۶. هاری سگ مرده را طبیعت معالجه می کند. (ص ۱۱۴)

۱۷. در مواجهه با ناملایمات است که دوستان خود را می شناسید، خواه بلایی نازل شده باشد و خواه قابل پیش بینی باشد. (ص ۱۱۷)

۱۸. اگر نمی توانیم مانند انسان ها زندگی کنیم، لااقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم. (ص ۱۳۰)

۱۹. اگر به کمک این بازداشت شدگان کور نشتابیم، امروز و فرداست که مبدل به حیوان شوند، و از آن بدتر، مبدل به حیوانات کور خواهند شد. (ص ۱۴۹)

۲۰. وقتی کسی شروع به دادن امتیازات کوچک کرد، سرانجام زندگی بی معنا می شود. (ص ۱۹۰)

۲۱. همیشه غذا با تاخیر تحویل می شد، اراذل کور راست می گفتند که بعضی وقت ها سربازها دیر غذا می آورند، اما بعد با استفاده از همین بهانه، با لحنی شیطنت آمیز تاکید کردند که به همین خاطر چاره دیگری بجز جیره بندی ندارند، این هاست وظایف دشوار کسانی که مجبورند حکومت کنند. (ص ۲۱۲ و ۲۱۳) 

۲۲. همان طور که لباس زیبا نشان آدمیت نیست، با داشتن عصای سلطنت هم نمی شود پادشاه شد. (ص ۲۳۱)

۲۳. عهد و پیمان همیشه هم ایفا نمی شود، گاه در اثر ضعف، و گاه در اثر قدرتی که به حساب نیاورده ایم. (ص ۲۳۳)

۲۴. به مرد کوری بگویید آزاد هستی، دری را که از دنیای خارج جدایش می کند باز کنید، بار دیگر به او می گوییم آزادی، برو، و او نمی رود، همان جا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده، می ترسند، نمی دانند کجا بروند، واقعیت اینست که زندگی در یک هزار توی منطقی، که توصیف تیمارستان است، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دستِ راهنما یا قلاده یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمی خورد، چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محله ها شود، نه راه های رسیدن به آن ها. (ص ۲۴۰) 

۲۵. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید حالا دنیا چه جوری شده، و زن دکتر جواب داد دیگر بین تو و بیرون، بین این جا و آن جا، بین اکثریت و اقلیت، بین امروز و فردا فرقی نیست. (ص ۲۶۸)

۲۶. وقتی دنیا بی معنی است اشک چه معنایی می تواند داشته باشد. (ص ۲۷۴)

۲۷. زندگی وقتی به حال خود رها شود، چقدر بی دوام است. (ص ۲۷۴)

۲۸. هنگام ناراحتی مفرط و وقتی اسیر درد و پریشانی هستیم جنبه حیوانی شخصیتمان بارزتر می شود. ( ص ۲۸۰)

۲۹. تمام قصه ها مانند حکایات آفرینش کائنات است، هیچکس حضور نداشت، هیچکس شاهد هیچ چیز نبود، اما همه می دانند چه وقایعی روی داد. (ص ۲۹۴)

۳۰. هیچ یک از ما، خواه چراغ و خواه سگ و خواه انسان، در آغاز نمی دانیم برای چه قدم به این دنیا می گذاریم. ( ص ۳۰۴)

۳۱. وقتی کوری استثنایی بود هر کار که می خواستیم بکنیم خوب و بدش را می دانستیم، تفاوت صحیح و ناصحیح صرفا به درک ما از روابطی که با دیگران داریم مربوط است، و نه به درکی که از خودمان داریم، به این درک نمی شود اعتماد کرد. (ص ۳۰۶)

۳۲. دکتر گفت اگر روزی بینایی ام را به دست بیاورم، توی چشم دیگران دقیق می شوم انگار که بخواهم روحشان را ببینم، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید روحشان، دختری که عینک دودی داشت گفت یا ذهنشان، اسمش مهم نیست، آن وقت است که تعجب می کنیم وقتی می بینیم با آدمی سروکار داریم که تحصیلات زیادی ندارد، در درون ما چیزی هست که اسمی ندارد، ما همان چیز هستیم. (ص ۳۰۶)

۳۳. آن قدر از مرگ می ترسیم که همیشه سعی می کنیم از تقصیرات اموات بگذریم، انگار پیشاپیش می خواهیم وقتی نوبت خودمان شد از تقصیرات ما هم بگذرند. (ص ۳۲۱)

۳۴. آدم های کور به اسم احتیاج ندارند، در صدایشان خلاصه می شوند. (ص ۳۲۳)

۳۵. نویسنده در زندگی صبر و شکیبایی لازم را برای نوشتن پیدا می کند. (ص ۳۲۴)

۳۶. بدن انسان یک دستگاه سازمان یافته است، و مرگ فقط نتیجه اختلال در این سازمان است. (ص ۳۳۰)

۳۷. یک جامعه کور چگونه می تواند خود را طوری سازمان بدهد که زنده بماند، با سازمان دادن خودش، سازمان دادن خودش یعنی این که شروع کند به دیدن. (ص ۳۳۰)

۳۸. گذشتن از کنار اموات و ندیدنشان از رسوم دیرینه است. (ص ۳۳۳)

۳۹. زندگی با آدم های دیگر مشکل نیست، درک کردنشان مشکل است. (ص ۳۳۶)

۴۰. دستگیره در، در حکم دست خانه است که به جلو دراز شده. (ص ۳۴۰)

۴۱. تصورش را بکنید که با بالا رفتن سن فهرست نسبت هایی که آدم به خودش می دهد چقدر زیاد می شود. (ص ۳۴۱)

۴۲. زمانی می گفتند کوری وجود خارجی ندارد، فقط اشخاص کور وجود دارند، در حالی که تجربه زمان به ما آموخته است که اشخاص کور وجود ندارند، فقط کوری وجود دارد. (ص ۳۶۳)

خلاصه کتاب
مردی سی و هشت ساله پشت فرمان اتومبیل خود نشسته و به چراغ قرمز نزدیک می شود. چراغ، قرمز و اندکی بعد سبز می شود و او نمی تواند ماشین را از جای خود حرکت دهد، چون در همین زمان کوتاه به ناگهان نابینا شده است. کوری او کوری سیاه و معمولی نیست، یک جور سفیدی حجیم و شیری رنگ است . مردم به او کمک می کنند از اتومبیلش پیاده شود. آن ها قصد دارند او را به بیمارستان برسانند ولی خودش مایل است تا هر چه زودتر به خانه اش برود. یک عابر پیاده داوطلب می شود تا او را با اتومبیلش به خانه اش که در همان نزدیکی هست ببرد. وقتی به خانه مردی که به تازگی کور شده می رسند، او از ترس، مرد نیکوکار را به درون خانه اش راه نمی دهد. در خانه به خاطر مشکل جدیدش، کوری ناگهانی، گلدانی را شکسته و دست خود را مجروح می کند. همسرش به خانه می آید و وقتی به حقیقت کوری شوهرش پی  می برد بسیار متاثر می شود. او دست همسرش را پانسمان کرده و از دکتر چشم پزشک وقت ملاقات می گیرد. وقتی قصد دارد شوهرش را به مطب دکتر ببرد سویچ اتومبیلشان را پیدا نمی کند و متعاقبا پی می برد که اتومبیل توسط آن آدم به ظاهر خیرخواه به سرقت رفته است.  

 مرد عابر که سویچ اتومبیل را اشتباها با خود برده، در راه وسوسه می شود، اتومبیل را بدزدد و می دزدد. او سابقا ماشین دزد بوده و به همین دلیل نمی تواند جلوی وسوسه دزدیدن ماشین را بگیرد. اما در راه ناگهان خود نیز دچار کوری می شود و ماشین را به حال خود رها می کند. یک افسر پلیس او را به خانه اش می رساند. همسر مرد ماشین دزد از کور شدن شوهرش یکه می خورد.

چشم پزشک چشمان مردی را که تازه کور شده معاینه می کند و ایرادی در آن ها نمی بیند. در مطب او، منشی دکتر، پیرمردی با چشم بند سیاه بر چشم، پسرکی لوچ همراه مادرش، دختری با عینک دودی و دو نفر دیگرهم حضور دارند. دکتر نام این بیماری را کوری روانی یا نابینایی گذرا می گذارد. او با یکی از دوستانش که او نیز پزشک است تماس می گیرد و مشکل بیماری را که ناگهان کور شده مطرح می کند. قرار می گذارند فردا هر دو او را معاینه کنند. دکتر به خانه می رود و بیماری مریض جدیدش را با همسرش در میان می گذارد. دکترهمان شب بعد از مطالعه در مورد انواع کوری، وقتی که همسرش خواب است، خود نیز به کوری مبتلا می شود. آن شب از کوری خود به همسرش چیزی نمی گوید. فردا صبح او را در جریان قرار می دهد. همسر دکتر که عاشق اوست با وصف این که می شنود این بیماری مسری است، او را رها نمی کند. دکتر با رئیس بیمارستان تماس می گیرد و مشکلش را در میان می گذارد. پسرک لوچ  همراه مادرش در بیمارستان است و او نیز ناگهان کور شده است. رئیس بیمارستان با وزارتخانه تماس می گیرد، قرار است اسم و آدرس همه کسانی که روز قبل در مطب دکتر بوده اند مشخص شود. از وزارتخانه آمبولانسی می فرستند تا دکتر را در محلی قرنطینه کنند. همسرش به خاطر علاقه شدید همراهش می رود و وانمود می کند که او نیز کور شده است.

دختری با عینک دودی، که به خاطر التهاب چشم هایش به مطب آمده است نیز کور شده است. به زبان ساده می توان گفت که او روسپی است، اما فقط با مردانی که به آن ها علاقه مند است به بستر می رود و از آن ها پول دریافت می کند. او بعد از مطب به داروخانه می رود و قطره چشم می گیرد. سپس به هتل می رود و با مردی همبستر می شود. پس از دقایقی او نیز کور می شود. پلیس بی ادبی این دختر عریان را به منزل پدر و مادرش می رساند.

وزارتخانه اسم این بیماری را ابلیس سفید می گذارد. به دستور وزارتخانه تمام اشخاصی که کور شده اند، همراه با افرادی که به نحوی در تماس نزدیک با این بیماران بوده اند، می بایست جمع آوری و قرنطینه شوند. محل قرنطینه می توانست یک تیمارستان، پادگان نظامی، نمایشگاه تجاری یا یک سوپرمارکت باشد. در نهایت تیمارستان انتخاب می شود. قرار می شود کورها را در بخش یک تیمارستان و افراد مشکوک به بیماری را در بخش دوم اسکان دهند، در حالی که منطقه مرکزی تیمارستان منطقه بی طرف خواهد بود. دکتر و همسرش اولین آدم هایی هستند که به این مکان وارد می شوند. همسر دکتر به علت بینایی کمک بزرگی برای دکتر است. آن ها دو تخت این تیمارستان را اشغال می کنند. مرد راننده، ماشین دزد، پسرک لوچ و دختری که عینک دودی می زند بعد از آن ها وارد می شوند. پسرک لوچ بهانه مادرش را می گیرد و دختری که عینک دودی دارد او را دلداری می دهد و کمک می کند. تک تک آن ها تختی را اشغال می کنند. از بلندگوی تیمارستان اطلاعیه ای خوانده می شود و قوانین تیمارستان برای افراد قرنطینه شرح داده می شود. مثلا این که چراغ ها باید همیشه روشن باشند، کسی نباید قصد خروج داشته باشد چون کشته می شود، با تلفن می توان احتیاجات را به اطلاع رساند، غذا سه وعده داده می شود، اضافات غذا باید سوزانده شود و .... افراد کوری که در این بخش جا گرفته اند، دکتر را به عنوان نماینده خود انتخاب  می کنند. مردی که اول کور شد، مرد ماشین دزد را پیدا می کند، آن ها با هم درگیر می شوند. دکتر و همسرش آن ها را از هم جدا می کنند. برای یافتن دستشویی همه با هم راه می افتند. راهنمایشان زن دکتر است، با این بهانه که شامه تیزی دارد و قبلا بوی دستشویی به مشامش رسیده است. او هنوز هم بینایی خود را کتمان می کند. دزد اتومبیل از فرصت استفاده می کند و به دختری که عینک دودی زده دست درازی می کند. دخترک با پاشنه کفشش لگدی به سمت او حواله می کند و دزد زخمی می شود. همسردکتر زخم را شسته و با زیرپیراهن دزد زخم را می بندد. در این جا دزد به کوری زن دکتر شک می کند، چون منطق حکم می کند دکتر زخم او را پانسمان کند نه همسرش. برای استفاده از دستشویی تیمارستان مردها پیشقدم می شوند، ظاهرا زن ها خویشتن دارترند. بعد از استفاده از دستشویی،همگی به بخش بر می گردند و در تختهای خود می خوابند. آن ها گرسنه هستند ولی هنوز غذایی نرسیده است. نیمه شب دزد زخمی تب می کند.

پنج کور دیگر را به بخش می آورند: افسر پلیس که دزد ماشین را که کور شده بود در خیابان پیدا کرده، راننده تاکسی که اولین مرد کور را با همسرش به مطب رسانده، فروشنده داروخانه که به دختری باعینک دودی دارو داده، مستخدم هتلی که دختر با عینک دودی در آن جا کور شده بود، وهمسر مردی که اول از همه کور شد. این آدم ها گاهی سعی می کنند خود را به بقیه بشناسانند و گاه از شناسایی خود به دیگران شرم دارند. دزد زخمی درد می کشد. او از دکتر برای مداوای خود کمک می خواهد. دکتر او را معاینه می کند ولی وسیله برای مداوایش در اختیار ندارد. دختری که عینک دودی می زند به خاطر بلایی که بر سرش آورده از او عذرخواهی می کند. دکتر به کمک همسرش به طرف در ورودی می روند تا به اطلاع بقیه برسانند که مریض بد حال عفونی دارند و نیاز به دارو جدی است. اما نگهبانان آن ها را با زور اسلحه به بخش برمی گردانند. سهمیه صبحانه  و ناهار می رسد ولی مختصر است. سه نفر دیگر به جمع کوران می پیوندند. یکی مردی است که با دختری که عینک دودی دارد در هتل بوده و دیگری پلیس بی ادبی که دختر را به خانه اش رسانده و سومی منشی مطب دکتر. آن ها تختی برای خود در نظر می گیرند. پس از آن، مقامات گروهی دیگر از بازداشت شدگان را که به تازگی کور شده بودند به بخش منتقل می کنند. از دارو و درمان  و وسایل بهداشتی هیچ خبری نیست. زخم مرد ماشین دزد وحشتناک می شود، او هنوز به کوری زن دکتر ظنین است و این مطلب را به او گوشزد می کند. شمار کوران به چهل تن می رسد. سحرگاه مرد زخمی برای دریافت کمک، خود را به درب ورودی می رساند ولی سربازی که نگهبانی می دهد به او تیراندازی می کند و او را از پای در می آورد. چهار نفر از کوران برای دفن او حاضر می شوند اما بیل ندارند. سربازان برایشان بیل تهیه می کنند و زن دکتر آن را تحویل می گیرد. دزد را دفن می کنند. پسرک لوچ مدام از گرسنگی می نالد. سربازان برای افراد بخش غذا می آورند و گاه خود نیز آلوده می شوند و در شمار کوران قرار می گیرند. آن ها نُه نفر کوری را که برای تحویل گرفتن غذای همه افراد بخش آمده اند به اشتباه با شلیک گلوله از بین می برند. داوطلبان کور شماری از کشته شدگان را دفن می کنند. افرادی که به نحوی در تماس نزدیک با کوران بوده اند و هنوز به کوری مبتلا نشده اند، به آلوده شدگان معروف شده اند و اغلب غذای کوران را می دزدند. همه افراد کور جلسه ای می گیرند و اوضاع خود را در حالی که بیرون از این تیمارستان هستند به تصویر می کشند. مسلما با وجود کوری تمام دوستان و فامیل از آن ها دوری می گزیدند و شاید غذایی از پشت در اتاق به آن ها می رساندند، همین کاری که اکنون در تیمارستان می کنند. شاید بودن در تیمارستان بهتر باشد چون همه یک مشکل دارند. آن ها آرزو می کنند کاش کسی کتاب مقدس را از حفظ بود و برایشان می خواند یا حداقل رادیویی داشتند تا اخبار یا موسیقی بشنوند.

خبر می رسد که دویست کور دیگر را به تیمارستان می آورند. شاید کشتن کورها تنها راه عدم سرایت این بیماری باشد. افراد جدید می رسند، بخش های کوران به سرعت پر می شود و عده ای از کوران می خواهند خود را در بخش های آلوده شدگان جای دهند. بین کورهای جدید و آلوده شدگان مقیم درگیری صورت می گیرد. با شلیک تیر هوایی موقتا نظم برقرار می شود. کورهای جدید اجساد کوران قدیمی را در حیاط پیدا می کنند و دوباره آشوب شروع می شود. کورهای جدید وارد بخش آلوده شدگان می شوند، آلوده شدگان یکی پس از دیگری کور می شوند. تامین غذا و وسایل بهداشتی این همه کور هر لحظه سخت تر می شود. آلوده شدگان باقی اجساد را دفن می کنند تا همگی از بوی تعفن راحت شوند. پیرمردی با چشم بند سیاه بر چشم در میان کورهای جدید وارد بخش یک می شود و در تخت ماشین دزد زخمی جای می گیرد. او با خود یک رادیوی باطری دار دارد و ازاخبار بیرون برای کوران بخش یک، حرف می زند. دولت در روز اول، شیوع سریع این بیماری را گزارش کرده ولی روز دوم ادعا کرده که در حال مهار این بیماری است، باید دعا کرد و از آسیب دیدگان حمایت نمود. اما این امید ها عبث از آب در می آید. دولت استراتژی اش را تغییر می دهد و به جای حمایت، مسئولیت کوران جدید را به گردن خانواده هایشان می گذارد. دردسر زمانی شروع می شود که در یک خانواده همگی کور می شوند. ترافیک شهر دچار آشفتگی شده است. تعدادی راننده و خلبان در حین کار کور شده اند، هیچ کس جرات استفاده از وسایل نقلیه را ندارد. همه اتومبیل ها و هواپیماها از حرکت باز مانده اند. به پیشنهاد پیرمردی که چشم بند سیاه بر چشم دارد همه  افراد آن بخش تعریف می کنند که چند لحظه قبل از کور شدن چه دیده اند. مردی ناشناس در بین آن هاست و تعریف می کند در موزه مشغول تماشای تابلویی بوده که کور شده است. او می گوید که در تاریخ هنر از انواع میوه ها و گل ها و حیوانات، مادران و فرزندان، زنان برهنه یا پوشیده، مراسم ناهار، شام یا عصرانه، منظره، مهمانی مردان، و غیره تصویر کشیده اند. اما این ها کافی نیست تا بفهمیم نقاش کیست. آن روز، کوران بخش یک به اخبار رادیو گوش می دهند که چندان امیدوار کننده نیست. آرزو می کنند کاش با خود گیتاری آورده بودند.

توالت ها خیلی زود به گودال های متعفن تبدیل می شوند. کوران در راهروها و سایر دالان ها و حیاط  خود را سبک می کنند و حرمت انسانی در حال فراموش شدن است. همسر دکتر تصمیم می گیرد به دیگران اطلاع دهد که بینا است، اما بلافاصله پشیمان می شود. چون اگر دیگران به بینایی او پی ببرند او را برده خود می سازند. عده ای از کوران چماق به دست و مسلح تصمیم می گیرند بقیه را استثمار کنند، آن ها غذا را به شرط پرداخت پول تحویل می دهند. هر کس اعتراض می کند کتک می خورد. قرار می شود هر بخش دو نماینده انتخاب کند تا کلیه اشیا قیمتی افراد را جمع کنند و به بخش سه تحویل دهند و در ازایش غذا دریافت کنند. از بخش یک، دکتر و مردی که اول کور شد به عنوان نماینده انتخاب می شوند. زن دکتر، کیف لوازم آرایش خود را خالی می کند تا همه وسایل قیمتی را در آن جای دهند، اما ناگهان یک قیچی در آن پیدا می کند. قیچی را برای روز مبادا روی بالاترین میخ روی یکی از دیوارها آویزان می کند. بعضی ها از این غارت بی شرمانه معترض هستند و بعضی بی تفاوت. دکتر و مردی که اول کور شد اشیا قیمتی و پول ها را تحویل تبهکاران کور می دهند. تبهکاران اموال دریافتی را با الفبای بریل ثبت می کنند و سه کانتینر غذا را به بخش یک تحویل می دهند. این مقدار غذا برای بخش یک کافی نیست اما چاره ای جز پذیرش  ندارند.  پیرمردی که چشم بند بر چشم دارد، مرتب اخبار رادیو را گوش داده و به اطلاع دیگران می رساند. او یک روز در حین گوش دادن به اخبار در می یابد که گوینده و تمامی کادر رادیو کور شده اند. از آن به بعد دیگر همگی از شنیدن اخبار محروم می شوند. همسر دکتر یک شب از خواب بودن همه استفاده می کند و تمام بخش ها را می گردد. یکی از نگهبانان به وجود او شک می کند اما زن به موقع فرارمی کند. او دقیقا می فهمد که در هر بخش چند نفر ساکن هستند و از روی کانتینرهای اضافه غذا در بخش تبهکاران می فهمد که تقسیم غذا عادلانه نیست. تبهکاران به دلیل خودخواهی به دیگران اجازه استفاده از توالت های بخش خود را نمی دهند. حسابدار تبهکاران که خط بریل می داند و از قبل از شیوع بیماری سفید کور بوده، ترجیح می دهد پیش تبهکاران بماند و برایشان کار کند تا حداقل گرسنه نماند. عده ای از بخش یک به خاطر اعتراض به کمبود غذا جمع می شوند ولی اوباش آن ها را با چوب و چماق پراکنده می کنند و به سه روز روزه تنبیهی محکوم می کنند. اوباش سهمیه غذای همه بخش ها را کم می کنند و بازهم برای تحویل غذا، پول و اشیا قیمتی مطالبه می کنند. مقدار اندکی اشیا قیمتی جمع می شود و به اوباش تحویل داده می شود. در مرحله بعد آن ها زن طلب می کنند. اول کسی موافق این کار نیست اما گرسنگی باعث می شود که همه زنان بخش یک، تن به این رذالت بدهند. دختری که عینک دودی دارد اول خود را تسلیم مردی که چشم بند داشت می کند و بعد تسلیم اوباش می شود. هر کدام از زنان در اختیار چندین مرد قرار می گیرند. یکی از زن ها در اثر عمق فاجعه می میرد. زن دکتر او را می شوید و دفن کند. مردان بخش یک مزد زنان را که غذا باشد تحویل گرفته و بین همه تقسیم می کنند. آنان بهای سنگینی برای غذا پرداخته اند. پس از آن، تبهکاران به سراغ زنان بخش دو می روند. زن دکتر همراه شان می رود و در لحظه ای مناسب سردسته اراذل را با ضرب قیچی از پای در می آورد. از آن به بعد زن دکتر کنترل اوضاع را به دست می گیرد. حسابدار کور جیب های مقتول را گشته و اسلحه اش را از آن خود می کند. او برای آرام کردن همه تیری هوایی شلیک می کند. در این اثنا زن دکتر تبهکار دوم را نیز به قتل می رساند. خبر در تمام بخش ها منتشر می شود. تحویل و پخش غذا به دست زن دکتر می افتد. بعد از چند روز، دیگر غذایی تحویل داده نمی شود، حتی برق نیز قطع می شود. همه اعتراض می کنند. اما نگهبانان اعلام می کنند که غذایی نیست تا به آن ها تحویل بدهند. بعضی از کوران از شدت گرسنگی تصمیم می گیرند قاتل را تحویل دهند، اما عده ای دیگر با مخالفت خود آن زن را حمایت می کنند. در نهایت هفده نفر از بخش یک جمع می شوند و خود را با میله آهنی تخت ها مجهز می کنند تا به بخش اشرار حمله کنند. از بخش های دیگر به کمکشان می آیند و عده شان به سی و چهار نفر می رسد. زنی از بخش دو می گوید هر جا بروید من هم می آیم. پیرمردی که چشم بند سیاه دارد فرماندهی گروه را به عهده می گیرد. درگیری شروع می شود. با شلیک حسابدار کور، دو نفر مجروح و کشته می شوند، او قصد دارد رعب و وحشت ایجاد کند تا اقتدار خود را نگه دارد. افراد بخش یک سعی می کنند کنترل شرایط را در دست بگیرند اما چون غذا نخورده اند توان لازم را ندارند. چند کشته و زخمی روی دستشان می ماند که از شدت ناتوانی نمی توانند آن ها را حمل کنند. زن دکتر کشته ها را شناسایی می کند و به دیگران می گوید که توانایی دیدن دارد. آن ها شکست خورده به بخش یک باز می گردند. اوباش جشن می گیرند. زنی که گفته بود هر جا بروید من هم می آیم، به بخش دو می رود و از لابلای وسایلش فندکی را بیرون می آورد و به سراغ اوباش رفته و بخش آن ها را به آتش می کشد. اوباش وحشت زده قصد فرار دارند ولی موفق نمی شوند. آتش به همه جا سرایت می کند. زن دکتر به همراه بقیه هم اتاقی هایش زنجیروار از بخش خارج شوند. او درمی یابد که سربازها فرار کرده اند و هیچ نگهبانی ندارند. زندانیان کور که حالا فرقی با دیوانگان ندارند از تیمارستان می گریزند. در این حین بسیاری کشته و زخمی می شوند.

در خارج از تیمارستان زن دکتر و همراهانش مدتی می نشینند و سپس با تحمل سرما و گرسنگی می خوابند. حوالی صبح باران شروع می شود. گروه به دنبال غذا راهی می شود. تازه متوجه می شوند که شهر دیگر شهر همیشگی نیست. همه در شهر آواره و دنبال غذا هستند. هیچ کس خانه اش را پیدا نمی کند. زن دکتر همه افراد گروه را راهنمایی می کند تا در محل جدید اسکان یابند. بعد آن ها را برای یافتن غذا موقتا ترک می کند. آدرس محل اقامت آن ها را حفظ می کند و به راه می افتد. مدت ها پیاده راه می رود تا انباری محتوی غذا پیدا می کند. مقداری نان، سوسیس و آب می خورد و سه کیسه غذا برای همراهانش پر می کند و به سوی آن ها می رود. هنوز باران می بارد. در راه بازگشت گم می شود اما به شکل معجزه آسایی نقشه شهر را در یکی از خیابان ها  می بیند و مسیرش را پیدا می کند. او گله ای سگ می بیند که به خاطر بوی غذا او را احاطه می کنند. او همه آن ها را پراکنده می کند و خود به گریه می افتد. فقط یکی از سگ ها پیش او می ماند و اشک های او را می بیند و می لیسد. از آن به بعد سگ همراه زن دکتر می شود و سگ اشکی خوانده می شود. زن دکتر شوهر و همراهانش را پیدا می کند و به آن ها غذا می دهد. همه سیر شده و می خوابند. سگ اشکی از آن ها مراقبت می کند. وقتی بیدار می شوند از مغازه ها کفش و لباس پیدا کرده و می پوشند. باران قطع می شود. مردم کور فقط در جستجوی یافتن غذا در خیابان ها تردد دارند. هیچ موسیقی شنیده نمی شود. سینماها، تئاترها و موزه ها بی هدف و متروک افتاده اند. گروه به سردستگی زن دکتر حرکت می کنند و اول به سراغ خانه دختری که عینک دودی داشت می روند. همه در پایین خانه می مانند و زن دکتر با دخترک وارد ساختمان می شوند. آن ها پدر و مادر دخترک را پیدا نمی کنند. از طریق پیرزن همسایه می فهمند که فردای روزی که دخترک را به قرنطینه برده اند ، به سراغ پدر و مادرش نیز آمده اند و آن دو را نیز با خود برده اند. پیرزن از غذاهای خانه های همسایه و از محصولات باغچه تغذیه کرده است. حتی گاهی مرغ یا خرگوشی را گرفته و پخته یا نپخته خورده است. دختری که عینک دودی داشت و زن دکتر خانه دخترک را خوب بررسی می کنند. آن ها تصمیم می گیرند شب را در آن جا سر کنند. لذا همه افراد گروه را به خانه دخترک می آورند. شب وقتی همه خواب هستند دخترک و زن دکتر با هم حرف می زنند. دخترک قصد اقامت در خانه اش را دارد اما زن دکتر او را متقاعد  می کند که همراهشان به خانه دکتر بیاید.

فردای آن روز همه تصمیم می گیرند باز هم با همدیگر باشند و گروهی سازمان یافته به ریاست زن دکتر تشکیل دهند. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت برای اولین بار می گوید که هیچ کس را ندارد. دختری که عینک دودی داشت نیز حالا که پدر و مادرش را گم کرده دیگر کسی را ندارد. پسر لوچ هم مادرش را گم کرده است و تنهاست. این سه نفر خیلی به هم نزدیک می شوند، شاید به این خاطر که درد مشترکی دارند. آن ها همراه زن دکتر، دکتر، مردی که اول کور شد، همسرش و سگ اشکی به قصد رفتن به خانه دکتر راه می افتند. در راه زن دکتر مرده ای را می بیند که سگ ها در حال تکه کردن و خوردن او هستند. او از دیدن این صحنه بالا می آورد اما به بقیه می گوید که سگ ها، سگی را تکه تکه کر ده اند و حقیقت را کتمان می کند تا آن ها متاثر نشوند. در حین راه رفتن پیرمردی که چشم بند سیاه داشت تعریف می کند که قبل از کور شدنش دیده که مردم پول هایشان را از بانک ها خواسته اند و چون امکان پذیر نبوده، دولت واسطه شده و به بعضی ها پول داده اند اما مشکل حل نشده است. مردم به بانک ها هجوم آورده اند و آن ها را غارت کرده اند. همگی به خانه دکتر و زنش می روند. آپارتمان دکتر دست نخورده باقی مانده است. آن ها وارد می شوند، زن دکتر کفش ها و لباس هایشان را می گیرد و در بالکن خانه می گذارد. بعد به همه لباس های تمیز می دهد. آن ها بعد از مدت ها از یک بطری بزرگ، آب تمیز می نوشند و از شدت خوشحالی اشک می ریزند. صبح وقتی از خواب بیدار می شوند باران با شدت در حال باریدن است. زن ها تن خود و رخت هایشان را در بالکن می شویند. مردی که چشم بند به چشم دارد بیدار می شود و در حمام خود را می شوید. دختری که عینک دودی داشت به حمام می آید و او را شستشو می دهد. دختر علاقه خاصی به پیرمرد پیدا کرده است.

مردی که اول کور شد، با همسرش و زن دکتر به راه می افتند تا هم سری به خانه مردی که اول کور شد بزنند و هم غذایی پیدا کنند. آن ها در راه مقداری غذا می یابند و با خود می برند. به خانه مردی که اول کور شد می رسند. نویسنده ای به همراه زن و سه فرزندش در آن جا ساکن شده است. قرار می شود نویسنده در همان خانه بماند و مردی که اول کور شد با همسرش در خانه دکتر بمانند. نویسنده از احساسات اندک و لغات فراوانی که در اختیار دارد حرف می زند اما معتقد است با همین مجموعه لغات، باز هم نمی توان احساس خود را به خوبی منتقل کرد. نویسنده با همین کوری، باز هم در حال نوشتن است. او خاطرات خود را می نویسد تا شاید روزی به درد کسی بخورد. زن دکتر نوشته های نویسنده را به خانه خود می برد و برای همه می خواند.

دو روز بعد، دکتر و همسرش با دختری که عینک دودی می زند با هم به سراغ مطب دکتر می روند. درون مطب کاغذها توسط آدم های وزارتخانه به هم ریخته اما مطب اشغال نشده است. آن ها زمانی که از مطب خارج می شوند گروهی را می بینند که با وجود کوری، برای دیگران موعظه می کنند و از رستگاری و توبه حرف می زنند. جنازه ها در خیابان رو به افزایش گذاشته و شهر آلوده تر از پیش شده است. آن ها به طرف خانه دختری که عینک دودی داشت می روند و زن دکتر در این مسیر جنازه پیرزن همسایه را جلوی خانه اش می بیند در حالی که کلیدهای آپارتمان دخترک را در دست دارد و سگ ها نیمی از اندامش را خورده اند. او قبل از مرگش به عمد از خانه بیرون آمده  تا به شکلی بتواند کلیدهای خانه دخترک را به دستش برساند. جسد را به باغچه خانه می برند و دفن می کنند. زن دکتر مقداری از موهای دختری که عینک دودی داشت را می چیند و به دستگیره در خانه دخترک گره می زند تا اگر والدینش به خانه آمدند بدانند که دخترشان هنوز زنده است. وقتی شب به خانه باز می گردند برنامه کتاب خوانی راه می اندازند. همه راضی هستند که در کنار یکدیگر هستند و می توانند ایام را بگذرانند. پیرمردی که چشم بند سیاه دارد هیچ علاقه ای به پایان گرفتن این روزها و شب ها ندارد چون همیشه تنها بوده، ولی در حال حاضر در مصاحبت با دیگران است، خصوصا که عاشق دختری شده که عینک دودی به چشم دارد. دخترک هم به پیرمرد اظهار علاقه می کند.

صبح فردا دکتر به همراه همسرش و سگ اشکی به امید یافتن غذا راهی می شوند. شهر آلوده تر از پیش شده است. زن دکتر سوپر مارکتی را که قبلا از آن غذا برده بود پیدا می کند، ولی آن جا مملو از اجسادی است که در حال سوختن هستند و او دست خالی بیرون می آید. همسر دکتر از دیدن وقایع سوپرمارکت بسیار متاثر می شود و از شوهرش می خواهد او را به کلیسای آن طرف خیابان ببرد تا کمی آرام بگیرد. در کلیسا زن دکتر مجسمه های مقدس را می بیند که همگی چشم بند به چشم دارند. این مطلب را با شوهرش در میان می گذارد. تعدادی از افراد درون کلیسا صحبت های او را می شنوند و بر چشم های این مجسمه ها دست می کشند و پی به صحت این خبر می برند. رعب و وحشتی عمیق همه را در برمی گیرد. همه از کلیسا پا به فرار می گذارند و در حین فرار غذاهای خود را جا می گذارند. سگ اشکی از فرصت استفاده می کند و غذای دیگران را می خورد و دلی از عزا در می آورد. دکتر و همسرش نیز غذاهای باقیمانده را جمع می کنند و به خانه می برند و به دوستان می دهند.

 زن دکتر توصیه می کند به روستا بروند چون حداقل در آن جا گاو و گوسفندی هست که می توان شیرشان را دوشید، چاهی هست که می توان از آبش سیراب شد. قرار می شود صبح فردا در این مورد تصمیم گیری کنند. آن شب زن دکتر مجددا برای همه کتاب می خواند تا بخوابند. همه می خوابند و تنها مردی که اول کور شد بیدار می ماند. او به ناگهان بینایی اش را باز می یابد. بعد از او دختری که عینک دودی داشت و سپس پیرمردی که چشم بند بر چشم می بست بینایی شان را به دست می آورند. دخترک پیرمرد را به خانه خودش می برد تا یادداشتی برای پدر و مادرش در خانه بگذارد و آن ها را از سلامت خود باخبر کند. مردی که اول کور شد با همسرش به خانه شان می روند تا شاید نویسنده ساکن خانه را پیدا کنند. دکتر، زن دکتر، پسرک لوچ و سگ اشکی در خانه می مانند. همسر دکتر از او می پرسد چرا ما کور شدیم و خود در جواب می گوید ما کور نشدیم، ما کور هستیم. ما کورهای بیناییم، کورهایی که می توانند ببینند ولی نمی بینند. زن دکتر از پنجره بیرون را نگاه می کند، مردم یکی یکی بینایی خود را دوباره به دست می آورند. او سر به آسمان بلند می کند و همه چیز را سفید می بیند. فکر می کند شاید حالا نوبت کوری اوست. اما وقتی شهر را نگاه می کند هنوز آن را سر جایش می بیند.