«جلد دوم»

نام کتاب: آنا کارنینا
نام نویسنده: لئون تولستوی
مترجم: سروش حبیبی

انتشارات نیلوفر
نوبت چاپ: چاپ اول ۱۳۷۸، چاپ دوم ۱۳۸۲، چاپ سوم ۱۳۸۲، چاپ چهارم ۱۳۸۴، چاپ پنجم ۱۳۸۵
چاپ: گلشن
نوع کتاب: داستان های روسی – قرن ۱۹

                                  

(رفتن به مقدمه سروش حبیبی)

(رفتن به جلد اول)

فرازهایی از کتاب
۳۰. پیش از این ها، آزاد اندیشان کسانی بودند که ابتدا مذهبی و مقید به قانون و اخلاق بار می آمدند و بعد خود در راه مبارزه و بعد از تحمل رنج به آزاداندیشی می رسیدند، اما امروزه روز آزاد اندیشان مادرزاد پیدا شده اند که تا بزرگی از قوانین اخلاق و مذهب بی خبر می مانند و نمی دانند که زمانی این قوانین بر کردار مردم حاکم بوده است و از همان ابتدای کار همه چیز را انکار می کنند و وحشی بار می آیند. (ص ۵۸۴)

۳۱. لوین: سعادت فقط در این است که کسی را دوست داشته باشی و آرزویت آرزوهای او باشد و فکرت افکار او و این آزادی نیست، خوشبختی است. (ص ۵۵۶)

۳۲. شور کار میخائیلف نقاش زمانی از همه وقت بیشتر بود که عرصه زندگی را بر خود تنگ می یافت و به ویژه زمانی که  با زنش دعوا کرده بود. در این هنگام کارش از همه وقت موفق تر می شد. (ص ۵۸۶)

۳۳. پولوس قدیس می گوید: «آن که زن دارد در غم کارهای دنیاست تا زنش را خشنود گرداند اما کسی که زن ندارد در غم کارهای خداست تا چه کند که خدا از او راضی باشد.» (ص ۶۴۰)

۳۴. انسان می تواند چند ساعت پشت سر هم در یک وضع نشسته بماند و پاها را زیر خود جمع کند، به شرط این که بداند هر وقت که بخواهد می تواند وضع خود راعوض کند و هیچ مانعی او را از این کار باز نخواهد داشت. اما اگر بداند که مجبور است پاهایش را زیر خود جمع کند آن وقت عضلات پایش می گیرد و پاهایش می پرند و در همان جایی که انسان میل دارد آن ها را راست کند احساس فشار می کند. ورونسکی در خصوص جامعه نیز همین احساس را داشت. هر چند در اعماق دلش می دانست که درهای جامعه بر آن ها بسته است، می خواست امتحان کند و ببیند که آیا جامعه عوض شدنی نیست و ممکن نیست که آن ها را بپذیرد. اما به زودی دریافت که گر چه جامعه شخص او را پذیرا می شود ولی آنا را طرد می کند. (ص ۶۵۴)

۳۵. لوین می گفت اشتباه واگنر و همه پیروانش در این است که می کوشند موسیقی را به قلمرو هنرهای دیگر وارد کنند و شاعر هم وقتی سعی می کند سیمای کسی را وصف کند به راه خطا می رود، چون تصویر سیما کار نقاش است و برای نمایاندن این اشتباه کار پیکرتراشی را مثال آورد که سایه های الهام شاعرانه را به صورت پیکره هایی که از اطراف پایه مجسمه شاعر سردرآورده بودند از مرمر تراشیده بود (تولستوی این جا به پیکره ای اشاره می کند که آنتو کولسکی پیکره ساز در سال ۱۸۷۵ برای جشن بزرگداشت پوشکین، که قرار بود در ۱۸۸۰ برگزار شود ساخته و به فرهنگستان هنر عرضه کرده بود. در این پیکره پوشکین روی نیمکتی سنگی روی صخره ای نشسته و پیکره های کوچکی از قهرمانان آثارش از برش های پله مانند سطح صخره بالا می روند و حتی بر نرده های دور مجسمه آویخته می نمایند.) ... اما پستسوف عقیده داشت که هنر یکی بیش نیست و در اتحاد همه اشکال آن به والاترین صورت تجلی می کند. ( ص ۸۳۹)

۳۶. هیچ وضعی نیست که انسان نتواند به آن خو بگیرد، خاصه وقتی ببیند که همه اطرافیانش در همین وضع بسر می برند. (ص ۸۶۴)

۳۷. در زندگی خانوادگی اگر قرار باشد قدمی برداشته شود باید میان زن و شوهر اختلاف نظر کامل برقرار باشد یا توافق محبت آمیز. اگر روابط مبهم باشد، یعنی نه این و نه آن، هیچ کاری صورت پذیر نخواهد بود. خانوارهای بسیاری تنها به آن سبب سال ها در وضع واحدی، که زن و شوهر هر دو از آن بیزارند، باقی می مانند که نه توافق کامل میانشان برقرار است و نه اختلاف نظر کلی. (ص ۹۰۲)

۳۸. آنا کارنینا: تنازع بقا و نفرت ، تنها نیرویی است که آدم ها را با هم پیوند می دهد. (ص ۹۳۰)

۳۹. آنا کارنینا در دل به گروهی که با کالسکه ای چهار اسبه، پیدا بود برای تفریح، به بیرون شهر می رفتند گفت: «نه، بیهوده می روید. همان سگی هم که با خود می برید به کارتان نخواهد آمد. از خودتان نمی توانید فرار کنید.» (ص ۹۳۰)

۴۰. آنا کارنینا رشته افکار خود را دنبال کرد «عشق من پیوسته سودایی تر و خودپرستانه تر می شود و آتش او پیوسته رو به خاموشی می رود. علت جدایی دل هامان همین است. و هیچ چاره ای هم نیست. برای من همه چیز زندگی در وجود او متمرکز شده است و می خواهم که او تمام وجود خود را به من واسپارد. اما او می خواهد آزادتر باشد و از من دوری می کند. پیش از آن که به هم بپیوندیم پیوسته به هم نزدیک تر می شدیم اما بعد نیروی مقاومت ناپذیر ما را مدام از هم دور می کند و هر یک را به سویی می برد و این حال را به هیچ روی نمی توان تغییر داد. او می گوید که من حسادت می کنم و حسادتم بی معنی است. من هم خیال می کردم که حسادتم بی معنی است. اما این درست نیست. من حسود نیستم، ناراضیم. اما...» دهان گشود و از فرط هیجانی که ناگهان از این فکر در دلش پدید آمد جای خود را عوض کرد. «کاش می توانستم برای او چیزی غیر از معشوقه ای باشم که با شوری سودایی فقط جویای نوازش های اوست. اما من نمی توانم و نمی خواهم چیز دیگری باشم. و با این میل خود در او ایجاد بیزاری می کنم و او خشم مرا بیدار می کند و هیچ راه چاره ای هم نیست. مگر من نمی دانم که او نمی خواهد مرا فریب دهد و به ساراکینا نظری ندارد، دلش پیش کیتی نیست و به من خیانت نمی کند؟ من همه این ها را می دانم اما این آگاهی بار دلم را سبک نمی کند. اگر او مرا دوست نداشته باشد و فقط از راه ادای تکلیف به من مهربان باشد و نوازشم کند، صد بار بدتر از کینه است، دوزخ است و من چنین چیزی را نمی خواهم. این درست همان چیزی است که پیش آمده است. او مدت هاست که دیگر مرا دوست ندارد. و جایی که عشق تمام شد نفرت شروع می شود. (ص ۹۳۱)

۴۱. از همان دقیقه ای که لوین به دیدن برادر دلبند خود در بستر مرگ اول بار در مسائل زندگی و مرگ از دریچه به قول خودش باورهای تازه ای درنگریست که در فاصله میان بیست و سی و چهار سالگی، خود ندانسته چطور، جایگزین اعتقادهای کودکی و نوجوانی او شده بودند به وحشت افتاد و وحشتش نه چندان از مرگ بلکه از زندگی ای بود که او از منشا و علت و حکمت و ماهیت آن هیچ نمی دانست. (ص ۹۶۰)

۴۲. برای لوین معمایی در دلش مطرح شده بود. معما برای او از این قرار بود که: «اگر پاسخ هایی را که مسیحیت برای مساله زندگی عرضه می کند قبول ندارم پس چه پاسخی را قبول دارم؟» اما در تمام انباره عقایدش نه تنها هیچ گونه جوابی نمی یافت بلکه حتی چیزی که شباهتکی به پاسخ داشته باشد نیز پیدا نمی کرد. حالش به گرسنه ای می مانست که در یک مغازه اسباب بازی فروشی یا کارگاه اسلحه سازی خوراک بجوید. بی اراده و نادانسته در هر کتابی که می خواند و در هر گفتگویی که می کرد و در هر کسی که می دید راهی به سوی این معما و نشانی برای حل آن می جست. آن چه بیش از همه اسباب تعجب و پریشانی او می شد این بود که بیشتر هم جرگه ها و همسالانش که مانند او اعتقادات پیشین خود را رها کرده و عقاید تازه ای نظیر مال او اختیار کرده بودند در این کار هیچ چیزی که اسباب ناراحتی باشد نمی دیدند و کاملا آسوده و از کار خود راضی بودند، به طوری که گذشته از مساله اصلی مسائل دیگری نیز بر عذاب او می افزود: آیا این اشخاص به راستی صادق بودند؟ آیا وانمود به آسودگی نمی کردند؟ آیا پاسخ های علم را به مسائلی که ذهن او را به خود مشغول می داشت به شیوه ای جز او و روشن تر از او می فهمیدند؟ و با کوشش بسیار عقاید این اشخاص و کتاب هایی را که این گونه پاسخ ها را به آن سوال ها می دادند مطالعه می کرد. از وقتی که این مسائل ذهن او را به خود مشغول می داشت به چند نکته پی برده بود. یکی این که فرض اول او، که به اعتبار خاطرات جوانی و عقاید دوستان دانشگاهیش دین را نهادی کهنه می شمرد که دورانش سپری شده است، خطاست. همه نزدیکان او که زندگی پاکی داشتند دین دار و پرهیزکار بودند. هم پرنس بزرگ و هم لووف که او بسیار دوستش داشت و هم سرگی ایوانویچ. خانم ها همه با ایمان بودند و زنش، که ایمانش به پاکی و استواری ایمان دوران کودکی خود او بود و نود ونه درصد مردم روسیه و همه مردمی که زندگیشان در دل او بیش از همه احترام برمی انگیخت، همه معتقد بودند. نکته دیگر این بود که ضمن خواندن کتاب های بسیار به این نتیجه رسیده بود که کسانی که با او هم عقیده اند در ورای این اندیشه ها به حقیقتی دست نیافته اند و بی آن که توضیحی برای مشکلی عرضه کنند فقط مسائلی را انکار می کنند که زندگی بی یافتن جوابی به آن ها برای او ممکن نیست و می کوشند مسائل دیگری را حل کنند که برای او اهمیتی نمی تواند داشته باشد، مثلا تکامل موجودات زنده و توضیح مادی روح و از این قبیل. (ص ۹۶۱ و ۹۶۲)

۴۳. لوین با خود می گفت «زندگی با بی خبری از این که کی هستم و چرا هستم ممکن نیست. دانستن این راز از من ساخته نیست. در نتیجه زندگی برایم میسر نیست. در لحظه ای از ابدیت، در میان ماده ای بی نهایت، در نقطه ای از فضای بی کران حباب کوچکی پدید می آید و لحظه ای می پاید و بعد می ترکد. من همین حبابم.» (ص ۹۶۳)

۴۴. وقتی لوین می اندیشید که کیست و چرا زنده است و راهی به جایی نمی برد نومید می شد. اما وقتی از این پرسش دست بر می داشت مثل این بود که هم می داند کیست و هم برای چه زنده است. (ص ۹۶۴)

۴۵. اکنون، انگار برخلاف میل خود، پیوسته بیشتر و بیشتر در خاک فرو می رفت، طوری که مثل خیش، بیرون آمدنش از خاک بی گشودن شیار ممکن نمی بود. (ص ۹۶۵)

۴۶. اگر خوبی نتیجه سببی باشد دیگر خوبی نیست. اگر حاصل و پاداشی در پی داشته باشد باز خوبی نیست. بنابراین خوبی از زنجیر علت و معلول بیرون است. (ص ۹۷۱)

خلاصه کتاب
پرنسس اشچرباتسکی، مادر کیتی مشغول تدارک جهیزیه دخترش بود. لوین از شیرین کامی در آسمان ها سیر می کرد و همه کارها را به دیگران سپرده بود. کیتی پیشنهاد لوین را برای گذراندن ماه عسل در خارج از کشور رد کر
د چون می خواست در روستا بماند تا کارهای کشاورزی شوهرش عقب نیفتد. لوین برای گواهی ازدواج نیاز به مدرکی داشت که نشان دهد به کلیسا رفته و اعتراف کرده، او ایمان درستی نداشت ولی به خاطر کیتی به کلیسا رفت واین کار را کرد.

روز عروسی لوین با سه تن از مردان فامیل و دوستان در هتل اقامت داشته و با هم ناهار خوردند. بعد از ناهار همه به خانه هاشان رفتند تا برای عروسی حاضر شوند. تنها لوین و خدمتکارش کوزما در هتل ماندند. همه در کلیسا جمع شده بودند و انتظار لوین را می کشیدند. لوین در هتل بود و تمام لباس دامادی اش حاضر بود الا پیرهنش. او پیرهن سفید عروسی را پوشیده و چروک کرده بود. مغازه ها همه تعطیل بودند. تا پیراهن دیگری پیدا کنند زمان به سرعت گذشت. همه در کلیسا نگران بودند. بالاخره لوین رسید. مراسم باشکوهی بود. عروس زیبا شده بود و لوین چشم از او بر نمی داشت. کشیش آن ها را به عقد هم در آورد. همان شب بعد از شام عروس و داماد راهی روستا شدند.

ورونسکی و آنا سه ماه بود که با هم در اروپا سفر می کردند. در حین سفر ورونسکی، گالنیشچف رفیق مدرسه نظامش را در هتل محل اقامتشان در ایتالیا دید و بسیار خوشحال شد. گالنیشچف در خصوص روابط بین آن ها هیچ کنجکاوی به خرج نداد، اما مشخص بود که از زیبایی و سادگی آنا در تعجب است. گالنیشچف در اروپا ساکن شده بود و در حال نوشتن کتابش بود. آنا و ورونسکی قصری را اجاره کردند. ورونسکی در یکی از اتاق های قصر نقاشی حرفه ای را شروع کرد، حتی تصویری از آنا کشید. آنا مدام دلتنگ پسرش بود و ایام خود را با طفلش، یعنی دختر ورونسکی می گذراند. آنا می دانست بدنام شده است اما احساس خوشبختی می کرد، ورونسکی با وجود تحقق آرزوهایش این احساس را نداشت. گالنیشچف مرتب به دیدار آن ها می آمد. یکبار مقاله ای را در خصوص میخائیلف، نقاش روسی مقیم همان شهر برایشان آورد و از آن ها خواست تا با هم به دیدارش روند. هر سه به دیدار این نقاش رفتند، ورونسکی تابلویی از او خرید و سپس سفارش داد تا میخائیلف تصویری از آنا  بکشد. نقاش که با وجود استعداد بالایش دچار مشکل مالی بود، پذیرفت و تصویر زیبایی از آنا خلق کرد. ورونسکی که تکنیک بالای میخائیلف را دید تصمیم گرفت نقاشی را کنار بگذارد.

سه ماه از ازدواج لوین و کیتی می گذشت. لوین سعادتمند بود اما این زندگی به هیچ روی به آن چه او در خیال پرورده بود شباهت نداشت. زندگی او با همسرش مثل بقیه زندگی ها بود و تفاوت خاصی با دیگران نداشت. در صورتی که او گمان می کرد زندگی اش بسیار متفاوت از دیگران و خالی از هر بگو مگو است، ولی نبود. کیتی گاه با آگافیا میخائیلونا در زمینه خانه داری درگیر می شدند و لوین نمی دانست طرف کدام یک را بگیرد. کیتی سخت در تدارک خانه برای پذیرایی از مهمانانش بود. قرار بود پدر،مادر و خواهرش دالی با تمام بچه هایش به دیدار آن ها بیایند. زندگی آن دو اغلب دچار تنش شدید می شد تا این که برای تعطیلات به مسکو رفتند و بعد از آن زندگیشان متعادل و هموار شد. کیتی در اوقات فراغت گلدوزی می کرد و لوین بر روی کتابی که می خواست به چاپ برساند کار می کرد. گاه که پرنس جوانی به دیدار آن ها می آمد لوین به صورت عیان غیرتی می شد و احساس حسادت می کرد. هرچند که کیتی زمام امور خانه را به دست گرفته بود، اندک اندک رابطه کیتی با آگافیا میخائیلونا بهتر می شد.

نامه ای از ماریا نیکلایونا معشوقه سابق نیکولای لوین، برادر کنستانتین لوین به دست لوین رسید که حاکی از بیماری شدید برادر در مسکو بود. ماریا نوشته بود که نیکلای در حال مرگ است. لوین تصمیم گرفت به تنهایی به دیدار برادرش برود چون مایل نبود کیتی با معشوقه برادرش روبرو شود اما کیتی می خواست شوهرش را همراهی کند. آن ها با هم به دیدار نیکلای رفتند. نیکلای به شدت بیمار، واتاقش بسیار کثیف و آلوده بود، و تنها اسکلتی از او به جای مانده بود. لوین خود را در برابر مداوای برادرش باخته بود، اما کیتی کمک کرد و اتاقش را تمیز کردند. از دکتر برای مداوایش کمک گرفتند. کیتی برای نیکلای انجیل می خواند و از خدا می خواست تا او را شفا دهد. نیکلای از رفتار کیتی خیلی راضی بود. کیتی ترتیبی داد تا مناسک نان و شراب را برای او به جا آوردند و او را با روغن غسل دادند و چند روزی حالش بهتر شد اما نهایتا جان سپرد. لوین از مرگ برادر بسیار متاثر شد و عمیقا به فکر فرو رفت. در همین اثنا کیتی متوجه شد که باردار است.

وقتی آنا خانه شوهرش را ترک کرد تازه شوهرش، آلکسی الکساندرویچ کارنین به روشنی به وضع خود پی برد. او خود را تنها، رسوا و مسخره جامعه می دید. ابتدا چند روزی خود را عادی نشان داد اما به مرور احساس کرد دیگر توانایی ادامه این نبرد نابرابر را ندارد. او در بچگی پدر را از دست داده بود و یتیم بزرگ شده بود. ده ساله بود که مادر را نیز از دست داد. سرپرستی او و برادرش را تنها عمویشان که کارمندی عالی رتبه بود به عهده گرفت. در دبیرستان و دانشگاه هیچ دوست صمیمی نداشت. به یاری عمویش به خدمت دولت درآمد. سال ها بعد  برادر و عمویش را نیز از دست داد. زمانی که استاندار شد خاله آنا او را با خواهر زاده اش آشنا کرد. او با آنا ازدواج کرد ولی این ازدواج خالی از عشق بود. آنها محبت را نثارهمدیگر کردند ولی هرگز عاشق هم نبودند. اکنون او هیچ دوستی نداشت تا از غم دلش با او سخنی به میان آورد. او از همه زن ها می ترسید و از آن ها بیزار بود. تنها کنتس لیدیا ایوانونا در این لحظات سخت به سراغش آمد و نگذاشت او تسلیم اندوه شود. کنتس از کارنین خواست که به خاطرخدا اختیار کارهایش را به دست گیرد و او این اجازه را داد. کنتس اوضاع خانه را در دست گرفت. کنتس در جوانی ازدواج کرده بود و شوهرش پس از یک ماه او را بدون طلاق ترک گفته بود. از آن به بعد او هرگز دلش از عشق خالی نمانده بود و هر چند وقت یکبار عاشق کسی شده بود. اکنون او دل به کارنین بسته بود. او سعی می کرد رنگ مذهبی به این دلسوزی و علاقه بدهد. کنتس باخبر شد که آنا و ورونسکی در پترزبورگ هستند لذا سعی کرد کارنین را از آنا دور نگه دارد. آنا نامه ای برای کنتس فرستاد که با توجه به صفای مسیحیتی که در دل دارد بگذارد پسرش را ببیند. کنتس جواب این نامه را نداد. اما به گوش کارنین رساند که آنا و ورونسکی در هتلی در پترزبورگ هستند و باید در این خصوص صحبت کرد. کارنین راضی بود که آنا پسرش را ببیند اما کنتس مخالف این دیدار بود. کنتس ایوانونا به سریوژا گفته بود مادرش مرده و نمی خواست دروغ خود را برملا کند. لذا ضمن مشورت با کارنین نامه ای برای آنا فرستاد و دیدار مادر و پسر را ناپسند شمرد.

آلکسی الکساندرویچ کارنین، نشان نیوسکی را از تزار دریافت کرد. این آخرین پیشرفت او بود. از آن به بعد سیر نزولی را در خدمت طی کرد. سریوژا با معلم سرخانه و پدر درس هایش را می خواند.

وقتی آنا و ورونسکی در پترزبورگ بودند، پرنسس بتسی، برادر ورونسکی و عمه آنا پرنسس آبلونسکایا به دیدارشان آمدند. اما واریا، زن برادر ورونسکی به دیدار آن ها نرفت. آنا به مغازه اسباب بازی فروشی رفت و هدیه ای برای تولد پسرش خرید. صبح زود که هنوز شوهرش از خواب برنخاسته بود به خانه سابقش رفت و پنهانی پسرش را دید. آن ها یکدیگر را در آغوش گرفتند. کارنین در آخرین دقایق آنا را دید. آنا حتی فرصت نیافت اسباب بازی که برای پسرش خریده بود تحویل سریوژا بدهد. آنا به هتل برگشت ولی افکار و احساسش هنوز به پسرش متصل بود و نمی توانست به دخترش دل ببندد، در ضمن احساس می کرد ورونسکی حال او را درک نمی کند. او با عمه  خود پرنسس آبلونسکایا به خرید رفت. بعد تصمیم گرفت به تئاتر برود چون می خواست به نحوی به جامعه دهن کجی کند. در سالن تئاتر به آنا بی احترامی کردند و او بسیار سرخورده شد. ورونسکی جداگانه به سالن تئاتر آمد و دورادورشاهد اهانت خانواده کارتاسف به آنا بود. آنا از این که دیگران نشستن در کنارش را رسوایی می دانستند سخت متاثر شد.

داریا و بچه هایش هنوز تابستان را در ملک ویرانه شان درروستا می گذراندند. لوین و کیتی او را راضی کردند که به خانه شان بیایند. داریا قبول کرد. مادر کیتی و وارنکا دوست سابق کیتی نیز پیش آن ها آمده بودند. برادر لوین سرگی ایوانویچ نیز مهمان آن ها بود. کیتی و دالی سعی کردند وارنکا و سرگی ایوانویچ را به هم نزدیک کنند اما موفق نشدند. آبلونسکی به همراه واسنکا وسلوسکی  که از خویشاوندان کیتی و دالی است به خانه لوین آمد. لوین از نحوه برخورد واسنکا وسلوسکی  که انگار دارد ازکیتی دلبری می کند خوشش نیامد و ناخشنود شد. لوین، آبلونسکی و واسنکا وسلوسکی با هم به شکار رفتند و لوین چون خیالش از مهمان تازه رسیده راحت نبود، در ابتدا شکار موفقی نداشت اما وقتی بقیه را جا گذاشت و خود تنها به شکار رفت با دست پر بر گشت. وقتی همگی به خانه بر گشتند پرنسس از لوین خواست که موقع زایمان، کیتی را به مسکو ببرد و در روستا نگه ندارد. لوین هنوز از رفتار مهمان تازه وارد خشمگین بود از این رو با کیتی بر سر این مسئله درگیر شد. سپس دستور داد اسب ها را به گاری ببندند تا واسنکا وسلوسکی هر چه زودتر ملک آن ها را ترک کند. در واقع او غیرتی شده بود و مهمان را به خاطر بی حرمتی به همسرش از خانه بیرون کرد.

داریا تصمیم می گیرد به دیدار آنا برود و برای این لوین کالسکه ای در اختیارش می گذارد. در راه داریا به زندگی اش و مشکلاتی که دارد فکر می کند. او تلخی و ناکامی های زیاد در زندگی اش داشته و دارد. او به آنا فکر می کند و احساس می کند کار درستی کرده است که به دنبال عشقش رفته است. دالی شوهرش را دوست ندارد و بیشتر به او محتاج است، زحمت بچه ها زیاد است و برای او عشقی باقی نمانده. دالی در راه، ورونسکی و آنا و مهمانانشان را می بیند که مشغول سواری هستند. آنا از دیدار او شاد می شود، دالی آنا را خوشبخت می بیند. آنا جوان و شاداب به نظر می رسد و دالی لاغر و رنج خورده. ورونسکی زمین بایر و متروک  اطراف ملک پدربزرگش را تغییر داده و پرورشگاه اسب، اصطبل، بیمارستان و پارک ساخته است و آنا برتمامشان نظارت کامل دارد. دالی از بودن در کنار آنا لذت می برد و آنا دوست دارد بداند دالی در مورد او چه فکر می کند. دالی آنا را دوست دارد و کاری به حرف مردم ندارد. در خانه ورونسکی همه چیز نو وتمیز است. حتی کلفت آن خانه از داریا سر و وضع بهتری دارد. تجملات خانه و اتاق بچه، دالی را به حیرت می اندازد. آنا از شرایط دخترش بی خبر است و این دالی را بیشتر متعجب می سازد. به غیر از آنا و ورونسکی و دخترشان، پرنسس واروارا خاله شوهر دالی، مباشر، دکتر و معمار نیز در آن خانه زندگی می کردند. انگار آن ها برای خود دربار کوچکی دارند. واسنکا وسلوسکی هم مهمان تازه واردشان ست.  

دالی در خانه آنا و ورونسکی راحت بود، به خوبی پذیرایی شد و از بیمارستان و پرورشگاه اسب دیدار کرد. ورونسکی، دالی را دوست واقعی آنا می دانست و از او در خواست کمک کرد. دختر آن ها هنوز به نام کارنین بود و ورونسکی این را نمی پسندید. او از دالی می خواست که با آنا صحبت کند تا راضیش کند درخواست طلاقش را به کارنین بدهد و این معضل را برای همیشه حل کند. دالی با آنا در این خصوص صحبت کرد. آنا قصد نداشت از شوهرش درخواست طلاق کند چون می دانست شوهرش تحت نفوذ کامل کنتس لیدیا ایوانوناست و تن به طلاق نخواهد داد. تازه اگر هم موافقت کند پسرش را برای همیشه از او می گرفت. آنا هر شب برای خوابیدن از چند قطره مورفین استفاده می کرد. آنا احوال کیتی را از دالی پرسید چون به خاطر انتخاب ورونسکی شرمنده او بود. دالی لوین را شوهر خوبی برای کیتی می داند. فردا صبح دالی به خانه خواهرش بازگشت.

ورونسکی و آنا بدون اقدامی برای طلاق تابستان و قسمتی از پاییز را در روستا گذراندند. آن ها تندرست بودند. بچه خود را بزرگ می کردند و هرگز بیکار نبودند.  آنا اکثرا مهمان داشت و در اوقات بیکاری کتاب می خواند. در خصوص کارهای ورونسکی مطالعه می کرد تا او را در کارهایش کمک کند. ورونسکی مشغول کار ساخت بیمارستان بود. هر بار که ورونسکی به شهر می رفت آنا با او بگو مگو می کرد. انتخابات شورای نجبا  شروع شد و ورونسکی قصد داشت در این انتخابات شرکت کند. آنا از رفتن ورونسکی ناراحت بود. اما ورونسکی آزادی و استقلال مردانه خود را لازم می دید.

در ماه سپتامبر لوین به مناسبت زایمان کیتی به مسکو رفت. استپان آرکادریچ و سرگی ایوانویچ برای انتخابات به استان کاشین رفتند. کیتی ازلوین خواست تا او هم برای انجام امور ملکی خواهرش، و نیز برای انتخابات به کاشین برود. لوین قبول کرد و درانتخابات شرکت کرد. شش روز از ورودش به کاشین می گذشت. کارهای ملک خواهرش را تا آنجایی که برایش مقدور بود انجام داد. با این که دل خوشی از انتخابات نداشت اما ناچار شد رای بدهد. در نهایت گروه تجدد خواه پیروز شدند. رای گیری برای انتخاب رئیس شورا آغاز شد. برای لوین بسیار دشوار بود که آدم های شریف را در هیجانی چنین زشت و کینه توزانه ببیند. او معنی این انتخابات را نمی فهمید. این نظام به نظر اومنحط بود. دیگران نیز با او هم عقیده بودند اما از این نظام منحط پشتیبانی می کردند. نویدوسکی با اکثریت آرا به سمت ریاست شورا برگزیده شد. در این انتخابات لوین، ورونسکی را دید و با او عادی رفتار کرد. آن شب ورونسکی ضیافت شامی به افتخار پیروزی در انتخابات داد. آنا تلگرامی به ورونسکی فرستاد که در اتمام انتخابات به دستش رسید و در آن خواسته بود تا زودتر برگردد چون دخترشان مریض است. ورونسکی از این جور پیغام های آنا دل خوشی نداشت اما آن شب با قطار به خانه برگشت. آنا از این وضع زندگی خسته بود. آنا نامه ای به شوهرش نوشت و از او تقاضای طلاق کرد. در پایان ماه نوامبر با پرنسس واروارا که راهی پترزبورگ بود وداع کرد و همراه ورونسکی به مسکو رفت و در انتظار جواب کارنین ماند.

لوین و کیتی دو ماه بود که در مسکو بسر می بردند. لوین در روستا آرامش و خوش خویی خود را داشت اما در شهر انگار همیشه شتاب داشت. او گاهی روی کتابش کار می کرد اما واقعیت این بود که علاقه اش را به آن از دست داده بود. در شهر این زن و شوهر با هم هیچ بگو مگویی نداشتند. کیتی با پدرش به دیدار مادرخوانده اش رفته بود که در آن جا ورونسکی را دید و برخوردش بسیار عادی بود. لوین به دیدار دوست سابق دانشگاهی اش، پروفسور کاتاواسف و متروف نویسنده معروف رفت. آن ها در مورد کتاب لوین با هم حرف زدند و به نتیجه مشترکی نرسیدند. لوین به منزل خواهر کیتی، ناتالی رفت . شوهر ناتالی، لووف از آمدنش استقبال کرد. ناتالی و لووف بچه های خوبی تربیت کرده بودند. لوین سعی می کرد تربیت فرزند را از آن ها یاد بگیرد. پرنسس از دو باجناغ خواسته بود که با آبلونسکی حرف بزنند چون به نظر می رسید وضع مالی اش به شدت نامناسب است و باید دنبال راه حلی بود. دو باجناغ میلی به این کار نداشتند، قرار شد ناتالی با او حرف بزند. پس از آن دیدار لوین به کنسرت رفت و سپس به خاطر خواست همسرش کیتی، سری به منزل کنتس بل زد. از آن جا به سراغ خواهرزنش ناتالی رفت و او را تا خانه اش همراهی کرد وبه خانه بازگشت و همسرش را سلامت دید. پس از آن لوین به باشگاه رفت و اکثر دوستان و آشنایان را در آن جا دید و با آنها غذا خورد. او می دانست که ناتالی و کیتی و دالی نهار را با هم صرف می کنند. آبلونسکی، لوین را به دیدار خواهرش آنا برد و شرایط سخت آنا را برای لوین تعریف کرد. آنا سرپرستی دختر بچه ای که پدرش مربی اسب و دائم الخمر است به عهده دارد. لوین وقتی آنا را می بیند متوجه می شود که تا کنون زنی به این زیبائی ندیده است. وقتی با او صحبت می کند محو اطلاعات، صداقت و صمیمیت او می شود. آنا از دید لوین زن عجیب و فوق العاده ای است که باید برایش دل سوزاند. کیتی ناراحت است که لوین به دیدن آنا رفته است و از شوهرش می خواهد که دیگر به دیدار او نرود. آنا می داند که به راحتی لوین را جذب خود کرده است اما متعجب است که چرا ورونسکی کم کم با او سرد می شود. آن شب آنا و ورونسکی تا پاسی از شب با هم بگو مگو دارند.

صبح زود کیتی دچار درد زایمان می شود. لوین هراسان به دنبال پزشک و قابله می رود. کیتی مادرش را خبر می کند تا در کنارش باشد. لوین با این که به خدا اعتقادی ندارد از خدا می خواهد که به زنش در زایمان کمک کند. لحظه تولد فرزندش او همان حالی را دارد که در کناربرادرش نیکلای در حال مرگ داشت. آن جا انتظار توام با اندوه بود و این جا انتظار توام با شادی. بعد از ساعت ها انتظار، پسر کیتی و لوین به دنیا می آید. اسم او را دمیتری می گذارند.

اوضاع مالی آبلونسکی بسیار نابسامان بود. به همین سبب دنبال سمت اداری بهتری بود. او از الکسی الکساندرویچ خواست تا سفارشش را به پامورسکی بکند تا سمت جدید را با حقوق بالا بگیرد. اما الکسی اعتقادی به این سفارش نداشت، چون با حقوق های گزاف مخالف بود. آبلونسکی از الکسی خواست تا وضع آنا را سر و سامانی بدهد و با طلاق موافقت کند. آن روز آبلونسکی سریوژا را دید و از رشد او به حیرت افتاد. سریوژا با دیدار دایی اش به یاد مادر افتاد.

پرنسس میاخکایا برای  آبلونسکی خبر می برد که شوهر آنا و کنتس لیدیا ایوانونا می خواهند از غیبگویی به نام ژول لاندو کمک بگیرند و ببینند با آنا چه کنند. آبلونسکی به خانه کنتس می رود تا از کنتس بخواهد سفارشش را به یکی از وزرا بکند تا شغل جدید را بدست آورد و در ضمن از عاقبت کار آنا بپرسد. او در آن جا نه تنها کنتس که الکسی و ژول لاندو را می بیند. کنتس و الکسی از سعادت حضور همیشگی لاندو در روح خود حرف می زنند. لاندو در آن مجلس به خواب می رود. وقتی بیدار می شود از آبلونسکی می خواهد که از جمع بیرون برود. فردا جواب رد قطعی طلاق را از الکسی برای آبلونسکی می فرستند و او می فهمد که این تصمیم نتیجه همان جلسه دیروز در خانه کنتس و با حضور غیبگو است. 

زندگی در مسکو برای آنا و ورونسکی تحمل ناپذیر شده بود. در این اواخر توافق نظر میانشان نبود. مادر ورونسکی می خواست  دختر پرنسس ساراکینا را برای پسرش بگیرد، ورونسکی از این تصمیم مادرش خشمگین بود و آنا به دختر پرنسس حسادت می کرد. آنا برای قطع این تشنجات تصمیم گرفت دوباره به روستا برگردد. ورونسکی از این تصمیم خوشحال شد، اما وقتی تاریخ حرکتشان به روستا را چند روزی به تاخیر انداخت تا دیداری از مادرش داشته باشد و وکالتنامه و پول از او بگیرد، با خشم آنا روبرو شد. آنا فکر می کرد ورونسکی در فکر مادرش نیست و تنها فکر دختر پرنسس ساراکینا را در سر دارد. آن ها با هم بگو مگوی سختی داشتند اما عاقبت ورونسکی تصمیم گرفت دعوا را خاتمه دهد. بعد از آشتی قرار شد وسایل را جمع کنند و به روستا بروند. ورونسکی تصمیم گرفت وکالتنامه را از مادرش بگیرد و با او خداحافظی کند و پول را بعدا ازمادرش بگیرد. در همین زمان تلگرامی از آبلونسکی به دستشان رسید که امکان طلاق را بعید می دید. باز آنا و ورونسکی با هم به مشاجره افتادند. آنا تصمیم گرفت ورونسکی را مجازات کند. حتی فکر کرد شاید بهتر بود خودکشی کند.

ورونسکی از خانه بیرون رفت تا مادرش را ملاقات کند. شب که برگشت به سراغ آنا نیامد. آنا با خشم و به زور مورفین به خواب رفت. صبح که بیدار شد تصمیم گرفت با ورونسکی آشتی کند، اما همان وقت پرنسس ساراکینا و دخترش به دیدار ورونسکی آمدند و از طرف مادرش پول و وکالتنامه به او دادند. آنا ورونسکی را در حال گرفتن پول و وکالتنامه دید و دوباره با او مشاجره کرد. ورونسکی تصمیم گرفت با بی اعتنایی آنا را آرام کند. آنا به ورونسکی گفت که از این رفتارش پشیمان خواهد شد. ورونسکی از آنا دور شد تا به اصطبل برود و به اسب هایش سر بزند. آنا یادداشتی برای  ورونسکی نوشت تا هر چه زودتر برگردد تا با هم حرف بزنند. سپس آماده شد تا به دیدن دالی برود. آنا می دانست که ورونسکی به اصطبل نرفته و برای دیدار مادرش از او دور شده. لذا تلگرامی برای ورونسکی فرستاد که برگردد چون هراس زیادی دارد. او در کالسکه نشسته بود و به بدبختی اش فکر می کرد. وقتی به منزل دالی رسید کیتی هم آن جا بود و این دیدار او را غمگین تر کرد. به خانه اش برگشت. ورونسکی جواب یادداشت او را داده بود که زودتر از ساعت ده شب نمی تواند به خانه بیاید. آنا نمی دانست که هنوز تلگرامش به دست ورونسکی نرسیده، تصمیم گرفت خود به دنبال ورونسکی برود. او سوار کالسکه شد و با پیوتر خدمتکار به طرف ایستگاه راه آهن رفت. آنا از نظر روحی به هم ریخته بود. پیوتر برای آنا بلیط تهیه نمود. او سوار قطار شد و در واگن از زنی شنید که به شوهرش می گوید: «به انسان عقل داده شده تا خودش را از آن چه ناراحتش می کند خلاص کند.» سپس در ایستگاه پیاده شد، در حالی که فکر می کرد باید خود را از رنج خلاص کند. ناگهان به یاد نخستین دیدارش با ورونسکی افتاد و موژیکی که زیر قطار له شده بود و دانست که چه باید بکند. خود را زیر قطار انداخت. هر چند بلافاصله پشیمان شد اما پشیمانی سودی نداشت.

دوماه گذشت. سرگی ایوانویچ کتابی را که شش سال روی آن کار کرده بود چاپ کرد ولی از آن استقبالی نشد. خوشبختانه درست در همین زمان که به علت عدم استقبال کتابش سخت ناکامروا بود موضوع پان اسلاویسم به شدت در جامعه شعله ور شد و سرگی ایوانویچ که در گذشته خود از مبلغان این جنبش بود تمامی توان خود را وقف آن کرد. در تابستان تصمیم گرفت با دوستش کاتاواسف به روستای کنستانتین لوین برود. در ایستگاه قطار داوطلبان روسی برای کمک به صرب ها بسیج شده بودند. در میان آن ها کنت ورونسکی هم دیده می شد، که می رفت تا با این عمل داوطلبانه اش تألمات اخیر را فراموش کند. مادرش او را تا ایستگاه کورسک مشایعت می کرد. کاتاواسف به پیشنهاد سرگی ایوانویچ رفت تا با داوطلبان حرف بزند و به روحیات آن ها بهتر پی ببرد. او احساس کرد که داوطلبان با هم  هیچ تجانسی ندارند، اما این نظر را برملا نکرد. مادر ورونسکی به سرگی ایوانویچ گفت که بعد از مرگ آنا پسرش شش هفته با هیچ کس حرف نزد، غذایش به حداقل رسیده بود و می ترسیدیم او را تنها بگذاریم مبادا بلایی بر سر خود بیاورد. مادر ورونسکی مرگ آنا را حقیر و رذیلانه می دانست. سرگی معتقد بود که ما نباید بر مرگ اشخاص داوری کنیم. ورونسکی وقتی باخبر شده بود که بانوی جا سنگینی خود را زیر قطار انداخته به ایستگاه رفته و آنا را دیده بود. از آن به بعد تا مدت ها دچار منگی کامل شده بود. شوهر آنا بعد از مرگ همسرش، دخترش را پیش خودش برد. سرگی ایوانویچ در قطار به دیدن ورونسکی رفت و با او حرف زد، اما از حال او بسیار متاثر شد. ورونسکی مرتب به یاد می آورد که آنا به او گفته بود: «پشیمان خواهی شد.»

وقتی سرگی ایوانویچ و کاتاواسف به روستا رسیدند لوین بر سر مزرعه بود. کیتی، دالی، پدر و مادرش در خانه بودند. کیتی در حین بچه داری، به خوبی از آن ها پذیرایی کرد. لوین این اواخر از بی ایمانی خود در عذاب بود. اما کیتی او را از هر مومنی باایمان تر می پنداشت. سرگی ایوانویچ به دالی خبر داد که شوهرش را در ایستگاه قطار دیده و همه چیز رو به راه است. اوضاع مالی آبلونسکی خیلی خراب بود او به التماس از همسرش خواسته بود ملک خود را بفروشد تا جواب بدهی هایشان را بدهند. لوین مشکل را به شکل زیبایی حل کرده بود. او از کیتی خواسته بود تا سهم میراث خود را به خواهرش دالی ببخشد. برای همین کیتی، لوین را انسانی معتقد و پاک و نورانی می دانست.

لوین در آغاز زندگی زناشویی، به خاطر لذات و تکالیف جدید، اندیشه هایش را در مورد علت و حکمت و ماهیت زندگی از یاد برده بود. اما بعد از زایمان همسرش دوباره به این افکار روآورد. او می دانست پاسخ هایی که مسیحیت برای مساله زندگی عرضه می کند قبول ندارد اما نمی دانست پس چه چیزی را قبول دارد. او می دانست بسیاری از دوستانش خدا و ایمان را کنار گذاشته اند و راحت هستند. اما نمی دانست که آیا این احساس آن ها صادقانه است یا نه؟ در ضمن در اطرافش آدم های مومنی را می دید که قابل احترام بودند. او زمان زایمان همسرش از خدا کمک خواسته بود و نمی توانست قبول کند که آن زمان به حقیقت دست یافته و اکنون گمراه است. او مرتب به خود می گفت در لحظه ای از ابدیت، در میان ماده ای بی نهایت، در نقطه ای از فضای بیکران حباب کوچکی پدید می آید و لحظه ای می پاید و بعد می ترکد. من همین حبابم. این فکر خطایی عذاب آور بود، اما یگانه و آخرین نتیجه قرن ها تلاش فکری انسان در این راستا بود. وقتی فکر می کرد کیست جوابی پیدا نمی کرد اما زمانی که به این پرسش فکر نمی کرد انگار پاسخ را می یافت. چون هم می دانست کیست و هم می دانست برای چه زنده است. او به شکل ناخودآگاه می دانست که در اعماق وجودش داوری راست بین وجود دارد که به او می گفت چه راهی درست و چه راهی نادرست است.

وقتی سرگی ایوانویچ به روستا آمد هنوز لوین از خود می پرسید که من کی هستم و کجایم و برای چی زنده هستم. او از خود می پرسید این همه تلاش برای چیست در حالی که ما روزی خواهیم مرد. مرد دهقانی به او گفت آدم باید برای خدا زندگی کند. ولی کدام خدا؟ آدم نباید برای خودش زندگی کند، بلکه باید برای چیزی زندگی کند که قابل فهم نیست؟ برای خدایی که هیچ کس نمی تواند بفهمد و تعریفش کند؟ او تمام این حرف ها را می فهمید. او به خود می گفت اگر خوبی نتیجه سببی باشد دیگر خوبی نیست. اگر حاصل و پاداشی در پی داشته باشد باز خوبی نیست. بنابراین خوبی از زنجیر علت و معلول بیرون است. این همان چیزی بود که او می دانست و بقیه هم می دانستند. او یک عمر دنبال معجزه بود و نمی دانست که معجزه همواره با او در جریان است. حالا برایش روشن شده بود که فقط به یاری باورهایی می تواند زندگی کند که اساس تربیتش بوده اند. او جواب من کیستم را نمی توانست با اندیشه بدهد، جواب این سوال را زندگی به او می داد.

سورچی به سراغ لوین آمد و خبر آمدن برادرش را به او داد. لوین به خانه بازگشت، در حالی که با دنیای اطرافش به تعادل رسیده بود. او با افراد خانه و مهمان های تازه رسیده به گفتگو نشست. از سفر ورونسکی به صربستان باخبر شد. از جنگ صرب ها با ترک ها سخن به میان آمد. او با جنگ و آدم کشی مخالف بود حتی اگر برای کمک و تبلیغ باشد. او رسیدن به صلاح عمومی را فقط از راه اطاعت کامل از قانون الهی ممکن می دید که بر همه آشکار است. کیتی با پسرش ودایه بچه به جنگل رفته بودند.  بقیه هم به جنگل می روند تا لحظاتی را در شادی بگذرانند. اندکی بعد باران شروع می شود. لوین متوجه می شود که کیتی با دایه و بچه هنوز برنگشته پس به دنبالشان می رود و آنها را خیس و آبچکان پیدا می کند، تنها پسرش خشک و سالم خوابیده است.

لوین پیرو آخرین افکارش به این فکر می کند که یکی از مسلم ترین جلوه های خدا، قوانین نیک است. مسیحیان، یهودیان، مسلمانان، بودائیان و پیروان کنفوسیوس و ... در این میان چه تکلیفی دارند؟ او این سوالات را از خود می پرسد. نمی داند جواب چیست؟ چون جواب را با کلام نمی تواند بیان کند بلکه جواب را به تجربه یافته است. او آن چه را یافته به صورت رازی در دل خود نگه می دارد و حتی آن را با همسرش نیز درمیان نمی گذارد چون این راز فقط مخصوص خود اوست.