نام کتاب: کانادا جای تو نیست
نام نویسنده:
فرشته توانگر
انتشارات: چشمه

نوبت چاپ: چاپ اول بهار 1391، چاپ دوم بهار 1393
چاپ: دالاهو
نوع کتاب: مجموعه داستان

این کتاب برنده ی تندیس بهترین مجموعه داستان سال 1391 از جایزه ی هفت اقلیم است.

نویسنده به روایت خودش

متولد اسفند 45 در آبادان. در سال 59 جنگ مرا به همراه خانواده ام به شیراز برد، بعد که اولین کتابم در سال 76 در آمد راهی تهران شدم. چند سالی را در این شهر گذراندم. با محیط ادبی و مردم آن آشنا شده و لذت بردم. چند کتابی چاپ کردم که اهمیت چندانی نداشتند. در دانشگاه زبان انگلیسی خواندم که وقت تلف کردن بود. داستان بلند  گرنیکا را در سال 83 چاپ کردم. به شیراز بازگشتم. مدت ها گذشت تا بالاخره، به طور دائم، جایی را برای اقامت پذیرفتم. پذیرفتن زندگی آن چنان که هست مهم ترین کشفی است که تا به حال به آن رسیده ام.

از پیش گفتار کتاب

کتابی چاپ می کنیم، داستان یا داستان هایی می نویسیم و بعد آن ها را به قضاوت دیگری می سپریم. داستان ها هم مال ما هستند هم نیستند. پس از گذشت مدتی، تقریبا، دیگر به ما تعلق ندارند. بعدها، وقتی آن ها را می خوانیم، فضایی در آن ها پیدا می کنیم که با ما بیگانه است، اما یادداشت های مان این طور نیستند. یادداشت ها، برعکس داستان ها، گواه لحظه های گذاشته اند، چون ساده و سرراست، گوشه ای از چهره ی ما را نشان می دهند، مثل یک عکس فوری. اگرچه در گرماگرم نوشتن و چاپ داستان های مان به واقعیتِ آن ها اعتقاد محکمی داریم، از این غافل ایم که این موضوع، تنها به دلیل نزدیکی زمانی است و نه حقیقت مسلم مستتر در آنها. اما روی هم رفته به گمانم، بیشتر، تمایل به پنهان شدن در پشت داستان هاست که نویسنده را وا می دارد در کتاب هایش یادداشت ننویسد. یا شاید حرفی برای گفتن ندارد و به ظن خودش همه چیز را در داستان ها گفته است یا اصولا یادداشت نوشتن را کاری سبک می داند که در شان او نیست و اگر این دلیل و دلیل اول را بپذیریم، باید بگوییم بعضی نویسندگان با صمیمیت بیگانه اند و نوشتن را کاری به غیر از کارهای روزمره تلقی می کنند.

این مقدمه کوتاه را از آن جهت آوردم که بگویم دوست دارم در کتابم حضور داشته باشم. داستان ها را به خواننده بسپرم و این کلام را برای خودم حفظ کنم، اگرچه می دانم مخاطب این کلام هم خواننده است...

... عمیقا اعتقاد دارم وقتی نویسنده ای اثری تخیلی از خود به جا می گذارد، اگر این اثر تخیلی با وجود حی و حاضر خودش گره نخورده باشد، نمی توان به آن اعتماد کرد. و چیزی که هنر را قابل اعتنا می کند، همان صداقت، دقت در پرداخت جزئیات پیرامونی و آهنگ صدای زمانه ای خاص و شخصی خاص است – آن طور که این روزها از نویسنده ی جهان سوم انتظار دارند – که راهی پیش پای آدم های درگیر با مشکلات زندگی نمی گذارد، بلکه فقط، زندگی را کمی معطرتر و قابل تحمل تر می کند.

«فرشته توانگر»

فرازهایی از کتاب

1. عمه ها و خاله ها و دایی هایش، همه آمده بودند. یک ایل و تبار فامیل داشت. انگار مرگ او عجیب ترین چیز توی دنیا بود. همه جا خورده بودند و مثل این که، با سرک کشیدن توی گور او، می خواستند باور کنند مرده و این فیلم و قصه نیست. یک مشت ابله! فکر می کنی آدمی که میان احمق ها زندگی کند، خودش عاقل است؟ (ص 19)

2. چه راحت است دور زدن کسی که برایمان مهم نیست. (ص 21)

3. خیابان های شیراز، مثل خیابان های همه جای دنیا، اسمی دارند. ولی این اسم ها برای من فقط اسم اند و یادآور چیزی نیستند، شاید به این دلیل که بابام ارتشی بود و ما هر از گاهی ساکن یک شهر بودیم. آن اوایل این حس را در مورد خیابانی که مغازه ی پدرام در آن بود هم داشتم. حس رهگذری که در حال عبور است. فکر می کردم روزی از آن جا می روم و دیگر هیچ وقت برنمی گردم. جالب این جاست که در تصورات مان ما یا در هرگزیم یا در همیشه. وقتی تک و توک پیرمردها و پیرزن هایی را می دیدم که، از میان جمعیت جوان، از عرض خیابانی رد می شدند که مغازه ی پدرام در آن بود، نمی توانستم تصور کنم در بیست سالگی هم از این جا گذشته باشند. چه طور می توان یک عمر را صرف گذشتن از یک خیابان کرد؟ این خیابان، خیابان پدرام بود. بعد شد خیابان من. (ص 21 و 22)

4. چند وقت پیش تلویزیون اعلام کرد که شب آسمان شهاب باران است. ساعتش را هم اعلام کرد. فکر کردم می روم پشت بام و تماشا می کنم، اما یادم رفت. صبح یادم آمد که نرفته ام. فکر کردم زندگی همین طوری است، یک لحظه اگر حواست نباشد از دست می دهی. (ص 25)

5. بعد از یک سال دوباره مجرد شده بودم. اما این دفعه به معنای واقعی. آدم وقتی ازدواج نکرده معنای مجردی را درست نمی قهمد، به خصوص چون با خانواده زندگی می کند. آخر کجا مجردیم وقتی مثلا با سه نفر دیگر زندگی می کنیم؟ (ص 83)

خلاصه  کتاب

این کتاب شامل هشت داستان کوتاه است:

داستان اول: بو

من هر روز صبح ساعت هفت و نیم از تاکسی پیاده شده و پعد از پنج دقیقه پیاده روی و عبور از مکان های مشخص به دارالترجمه، محل کارم می رسم. ساعت ورودم را ثبت کرده، آب و غذایم را در یخچال گذاشته و کارم را شروع می کنم. کارم ترجمه مدارک مردم است، گواهی فوت، سند ازدواج، گواهی تحصیل و کار، ریز نمرات مدرسه... امروز روی گواهی پس انداز بانک شخصی به نام «فرزاد عجم» کار می کنم. بقیه ی همکارانم روی مدارک دیگر همین شخص کار می کنند. یکی از همکارانم سابقا به انگلیس رفته و امروز خاطراتش را در این کشور برای همه با آب و تاب تعریف می کند. پس از ترجمه گواهی پس انداز، گواهی فوت شخصی به نام «مهران قاسمی» را ترجمه می کنم که در سانحه سقوط هواپیما در تیرماه 88 در قزوین مرده است. در رویایم قیافه او را و محل سقوط هواپیما و آدم های دور و برش را تجسم می کنم. مرده ها فقط یک مدرک دارند، گواهی مرگ، و نمی دانم این گواهی به چه درد زنده ها می خورد. دیروز شناسنامه «ساناز همتی» که احتمالا بازیگر است ترجمه کردم، امروز آمده تا مدرکش را تحویل بگیرد. همکار روبرویم تازه دماغش را عمل کرده  اما از زندگی خسته است و دلش می خواهد بمیرد. هر روز از ده صبح به بعد از تنها آپارتمان مسکونی ساختمان ما بوی غذاهای مختلف می آید. مشتری های ما گمان می کنند این بو مربوط به دارالترجمه ماست. مدیریت دوربینی برای کنترل ما در اتاق گذاشته است. ساعت هفت  همه رفته اند و من آخرین نفرم. اگر کسی بخواهد بعد از شش و نیم وارد اداره شود باید باید سه بار در بزند، چون این رمز ورود خودی هاست. کسی سه بار در می زند  و من در را باز می کنم. خودش را «مهران قاسمی» معرفی می کند. همان که گواهی فوتش را ترجمه کردم. متعجبم که اسم رمز را از کجا می داند. هر دو می خندیم و می دانیم از کجا می داند!

داستان دوم:  جنگ من

من و فرین  کنار هم نشسته ایم  و او دارد خوابش را به پیشنهاد من تعریف می کند تا من  یادداشت بردارم، از عشقش، پدرام می گوید و سگ سفیدش در خوابی که دیده. از تنهایی اش می گوید و آهنگ ترکی سوزناکی که شنیده و پدرام را به یادش آورده. از یک سال پیش و روز خاکسپاری پدرام می گوید. باور دارد تنها آنها که در فامیل پدرام مرده اند آدم بودند اما بقیه خصوصا برادرهای هیزش آدم نبودند. دختر دیگری هم با فاصله سر قبر پدرام امده بوده و اشک می ریخته، فرین و دخترک همدیگر را شناخته اند. دخترک در قید خانواده پدرام نبوده، اما فرین از خانواده پدرام انتظار داشته محترمانه برخورد کنند. همه فامیل احمق پدرام حضور داشتند. فرین احساس کرده در سی و سه سالگی بیوه شده، حتا بیوه هم نشده، معلوم نیست که چی شده. فرین همیشه در جنگی برای به دست آوردن پدرام بوده. او پنج سال پیش پدرام را در جشن تولد یکی از دوستان دوستانش دیده بود. شنیده بود که پسر پولداری است و می خواهد به کانادا برود، طلافروش بود و چهار تا خواهر و برادر داشت. با مهشید دوستش در مورد پدرام حرف زده بود و مهشید گفته بود پول و پله اش تو را فریب داده وگرنه آدمی معمولی بوده، اما فرین می گفت اینطور نبوده و پدرام پر رمز و راز است. فرین قبل از آشنایی با پدرام سه سال کس دیگری را دوست داشته که بی مقدمه ترکش کرده و با دختر دیگری ازدواج کرده. فرین یا به قول پدرام فری، عاشق پدرام و چهارراه زند است که در آن مغازه طلافروشی داشته. پدر پدرام سه ماه پس از پسرش دق کرده و مرده است. پدرام جذب رفتارهای پسرانه فرین شده بود و هرگز از زنان زندگی اش با او حرفی نزده است. برایش تعریف کرده بود روزی جوانک معلولی را روی ویلچیر دیده که مورد توجه دوستانش بوده و دلش خواسته جای آن جوانک باشد و همه به او توجه کنند. نظر من این است که فرین و پدرام همیشه دنبال یافتن هویت خود بوده اند. او برایم تعریف کرد که پدرام  می خواسته به کانادا برود و من به او گفتم که کانادای جای تو نیست. شاید چین برایت بهتر باشد. فرین به خاطر خودش می خواست پدرام را در ایران نگه دارد. پدرام سی و چهار سال داشته و از انتظارات خانواده اش جان به لب شده بوده. پدرام به کانادا رفته و خانواده اش آدرسش را به فری ندادند. با رفتن پدرام، فرین با پدر و مادر و دو خواهرش به خانه ای اجاره ای در طبقه بالای یک مکانیکی نقل مکان کردند. خواهر کوچکش ساناز برای تحصیل به مشهد رفته و مخارجش با فرین بوده.  درآمد فرناز اندک بوده. پدرشان الکلی بوده و ناله مادر همیشه از دستش بلند بوده است. پدرش فقط اجاره خانه را می داده. مدتی پدرش را در آسایشگاه می گذارند ولی با کلی قرص و دوا برمی گردد و مدام در خواب بوده و زخم بستر می گیرد. فرین دچار مشکلات روحی و خواب های تکراری می شود تا این که بعد از شش ماه روزی پدرام از کانادا برمی گردد. چاق تر و سفید تر شده است. از عدم اعتماد به زن ها می گفته. مغازه ای در ملاصدرا می خرد و مغازه قبلی را اجاره می دهد. طلافروشی جدیدش را دوست داشته و آن را به زیبایی دکور کرده. مهشید به فرین خبر داده که دزد طلافروشی ملاصدرا را زده و کسی را کشته اند. فرین رفته و جنازه پدرام را دیده. برادرش با دیدن فرین از او پرسیده که قاتل کیست!  با دیدن جنازه غش می کند و کارش به بیمارستان کشیده می شود. سگش هم آواره شده و آخر سر زیر ماشین رفته و می میرد. فرین برای بهتر نوشتن داستان پدرام مرا به مغازه سابقش برد. عکس او و پدرش را به من نشان داد اما من چهره او را به یاد ندارم.

داستان سوم: صاحبِ مرده ها

مادرم از شیراز به تهران آمد. به ترمینال جنوب رفتم تا او را به خانه ام ببرم. از سفرش با اتوبوس ناراضی بود. من در طبقه دوم یک خانه زندگی می کنم. دلم برای مادرم تنگ شده بود و محتاج محبتش بودم. او تصور خاصی از دانشگاه دارد. فکر می کند هر دختر دانشجویی باید مرد رویایش را در دانشگاه پیدا کند، و اگر نکرد دست و پا چلفتی است. مرا از نظر ظاهر و باطن مثل پدرم می داند. صاحب خانه ام پول آب خانه را با من نصف می کند هر چند که من یک نفرم و آنها یک ایل و تبار. با مادرم به خرید رفتم. او در خانواده ای شلوغ در خرمشهر بزرگ شده است. همه اقوام و فامیلش را از دست داده و تنها سه نفر زنده مانده اند. مادرم همیشه خواب مرده هایش را می بیند. مرده هایی که از دید او زنده اند و قسمتی از وجود او هستند. مادرم مرده هایش را با خودش به این ور و آن ور می برد. من خواب مرده ها را نمی بینم. مادرم اعتقاد دارد که من از این جهت خواب مرده ها را نمی بینم چون صاحبِ مرده ای نیستم. البته من هم مرده هایی دارم اما فقط به آنها فکر می کنم. مادرم همیشه دوست دارد از خاطره درشکه سواری خودش وقتی چهارده ساله بوده و خاله ام هفده سال داشته برایم تعریف کند. مادر کمدهایم را مرتب کرد. دوست دارد بیشتر به او سر بزنم. در خانه پدری مادرم همیشه حیوان نگه می داشتند. در خانه ما هم همیشه حیوانی بوده است. مادر خبر داشتن سگ جدیدی را به من می دهد که مادرش ولگرد بوده. بچه که بودم با مادرم به جمعه بازار می رفتم چون او عاشق جمعه بازار بود، حالا دیگر نمی رود. از این که با او نیستم دلخور است. یک بار در شلوغی جمعه بازار پوستری از یک منظره زیبا دیدم و به مادر نشان دادم چوم خیلی طبیعی و واقعی بود. تصویری از جنگل و نور خورشید و درختان سر به فلک کشیده. سال ها پیش سعی کرده بودم تا الفبای انگلیسی را به مادر یاد بدهم و یاد نگرفته بود. مادر یک هفته در تهران پیش من ماند. می دیدم که پیر و سال خورده شده است. در فرودگاه موقع برگشت دلش می خواست تا آخرین لحظه در کنارش باشم. زیاد علاقه ای به برگشتن نداشت، اما رفت. وقتی مادرم رفت به خانه برگشتم. ظرف ها را که می شستم با خودم حرف می زدم. احساس کردم ضربه ای آرام به شانه ام خورد. از جا پریدم. کسی نبود. آهنگی گذاشتم اما بعد خاموشش کردم. گوش خواباندم. دو نفر پچ پچ می کردند. به اتاقی که مادر در آن بود رفتم، نمی دانم چرا چراغش روشن بود. شاید مادر آن را روشن گذاشته بود تا به من تلنگری بزند، برای این که حس کنم هنوز حضور دارد. چراغ را خاموش کردم، در را بستم و به آشپزخانه برگشتم.

داستان چهارم: پشت بام ها و صحرا

سیما روی تختش خوابیده بود و خود را در وسط یک صحرای واقعی می دید. روزها در خارج از خانه کار نیمه وقت گرفته بود و شب ها در اتاقش، پای کامپیوتر اوقات می گذراند. هر شب بعد از کار با کامپیوتر و خاموش کردن آن، صحرایی جلوی چشمانش می دید. در یک سایت به زبان انگلیسی اسم نوشته بود. در صفحه اول آن سایت، عکس هایی از یک کشتی قدیمی، چارلز دیکنز و ویکتورهوگو دیده بود. بر روی آن سایت پیامی گذاشته و نوشته بود که این پیام را در بطری گذاشته و به آغوش دریای طوفانی سپرده ام. مردی به نام آدرین، ساکن میامی، جوابش داد. او که کنار دریا زندگی می کرد، نوازنده گیتار در مجالس شادمانی بود و علاقه مند به کتاب های خوب و آشنایی با مسلمانان. عکس هایی برای هم فرستادند. آدرین چهل ساله به نظر می رسید، مسیحی بود و علاقه مند لذات معنوی. سیما بعد از کارهمیشه در خیابان قدم می زد. نمی دانست این خیابان ها واقعی هستند یا اتاقش. دلش فال قهوه می خواست و مایل بود از آینده باخبر باشد. همه همکارانش دختران بالای سی سال و کم حرف بودند. آدرین آمریکایی - کوبایی بود و زنی داشت که ده سال از خودش بزرگتر بود و ترکش کرده بود. آدرین سرپرستی پسرش را به عهده داشت. برادرش هم گاهی در خانه او و گاهی کنار دوست دخترش بود. سیما برای آدرین نوشت که بیست و نه ساله و مجرد است و در آپارتمانی در تهران با مادرش زندگی می کند. آدرین و سیما می دانستند که هرگز همدیگر را نخواهند دید. یک شب آدرین خواب دیده بود که بر پشت بام های نیویورک می دود، کاش کسی می توانست خواب او را تعبیر کند. دو ماهی از دوستی آن دو می گذشت. آدرین به جان کری رای داده بود اما جرج بوش رئیس جمهور شده بود، می دانست هیچ وقت چیزی را که می خواهد اتفاق نخواهد افتاد. او همشهری های آمریکاییش را بیش از حد مادی می دید، خصوصا زن ها که ازمرد بی پول دل خوش ندارند. تنها دلخوشی اش کار با کامپیوتر و تماس با سیما بود. شبی در میامی طوفان آمد و به خانه آدرین خسارت جزیی وارد شد. سیما عادت کرده بود آدرین را با پسر و برادرش در خانه شان تصور کند. آدرین فکر می کرد نامه هایشان زنده و متحرک هستند، برخلاف سیما که در نامه ها دنبال عشق می گشت. آدرین از برادرش  نوشت که سخت کار می کند و حتی گاهی از او می دزدد تا پولی درآورد و جوابگوی دوست دختر احمقش باشد. سیما نمی دانست از کارش، مادرش با او حرف بزند یا از زمین فوتبال رو به روی خانه اش که سبز و مقدس به نظر می رسید. آدرین یک بار گفت که اگر تمام عمرش کار کند شاید بتواند سیما را پیش خودش ببرد. پنج ماه گذشت. آدرین مدام از فقر می گفت و سیما از دستش کلافه بود و از او خواست به کوبا برود تا فقر برایش عار نباشد. آدرین بی پرده مردم ایران را، از این که در پی پول نیستند، متعلق به قرون وسطی نامید. سیما می دانست که مردم ایران هم در پی پول هستند. ارتباطش را با آدرین قطع کرد. اطراف زمین فوتبال قدم زد تا خود را سرگرم کند. کتاب «راز» را خرید و خواند تا عادت اینترنت از سرش بیفتد اما این کتاب هم مشکلش را حل نکرد. مدتی بعد با مردی ایرانی و ساکن نروژ آشنا شد. در ایران کارمند بانک بود. زنی داشت که با انفجار کپسول آشپزخانه از بین رفته بود و حالا دو پسر دوازده و شانزده ساله داشت. مرد مایل به تماس بیشتر بود، اما سیما رغبت نشان نمی داد. مرد در بازی فوتبال آسیب دید و خانه نشین شد. حقوق بیکاری می گرفت. مرد میکروفن و وب کم را کار انداخت تا صدا و تصویرش را برای سیما بفرستد. سیما او را می دید اما خودش دیده نمی شد، حتی پسر آن مرد را دید که از پدر پول می خواست. مادر سیما اعتنایی به کامپیوتر و ارتباطات آن نداشت. برای سیما هنوز مرد غریبه بود، این را به خود مرد هم گفت. مرد از دافعه خود ناراحت بود. با یک دختر مشهدی آشنا شده و بعد از دو ماه آشنایی از طریق کامپیوتر، دختر رهایش کرده بود. مرد هم یک باره سیما را ترک کرد ودیگر پیدایش نشد. سیما خود را به زمین فوتبال سرگرم کرد و کنار آن پیاده روی نمود.

داستان پنجم: صاحبخانه

تو به در خانه ات می روی، همان خانه که اجاره داده ای و از مستاجرت، خانم موسوی می خواهی تو را در خانه راه دهد. مدت قراردادشان تمام شده و یک ماه هم اضافه مانده اند. خانم موسوی ادعا می کند که دنبال خانه می گردند ولی هنوز پیدا نکردند. این حرف ها برایت مهم نیست، مهم این است که تو شب جایی برای خوابیدن نداری چون به دختر تنها اتاقی در هتل نمی دهند. وقتی تلفنی به خانم موسوی گفتی به دیدنشان می روی نگفته بودی که شب هم می مانی، به همین دلیل مقاومت می کند و تو را در خانه راه نمی دهد. به زور وارد خانه می شوی. ماشین رنویت را در حیاط پارک می کنی. ناراضی هستند اما اتاق سابق برادرت را به تو می دهند. خانم موسوی باورش نمی شود که یک دختر تحصیل کرده این چنین رفتار کند. معلوم نیست چه کسی این جا صاحبخانه است. خانه های همسایه ها را، صداهای اطراف خانه را می شناسی اما بوها جدیدند. در تهران آپارتمانت چهل و دو متر داشت. در این خانه هیچ مبل و صندلی نیست و شبیه حسینیه است. صبح که بیدار می شوی دختر جوانی روی بند رخت لباس می اندازد. پیرزنی با چشمان آب مرواریدش در حیاط راه می رود و تو نمی دانی مادر خانم موسوی است یا مادر شوهرش. دختر جوانی در خانه هست که نقاشی می کشد و تابلوهای زیادی از او بر در و دیوار است که دلت می خواهد در موردشان با دختر حرف بزنی اما نمی زنی. به حمام می روی. در حیاط درخت نارنگی شکوفه های سفید داده است. علف های هرز زیر درخت نارنگی را با دست می کنی. پیرزن عصا به دست در هال را باز می کند و به حیاط می آید. تو پیرزن ها را دوست داری، یاد مادربزرگت می افتی. غافلگیرت می کند و با عصا تو را می زند. به اتاقت می روی. لیوانی آب می خوری. پیرزن با عصایش در کوچه جوانی را تهدید می کند. جوان می خندد. تو آب می خوری و لیوان را لب پنجره می گذاری.

داستان ششم - از فردریش چه خبر؟

من در تهران به آپارتمان جدیدی نقل مکان کرده ام. هر روز صبح پسر گلفروشی را می بینم که به آدم های درون ماشین ها گل می فروشد. پیش از آن در آپارتمانی بودم که بالای یک مکانیکی بود. مکانیک بر سر در مغازه اش دو قفس آویزان کرده و دو قناری را نگه می داشت. ناهید که از همسایه های قدیمی و صمیمی ما در شیراز بود، از آلمان به شیراز آمد. در شیراز به همه محله هایی که دوست داشت سر زد. من او را در همان آپارتمان کوچکم در تهران ملاقات کردم. او به تهران آمده بود تا برای پاسپورت ایرانی اش سری به امور خارجه بزند. سی و هفت سال داشت. از من هفت سال بزرگتر بود. لباس پوشیدنش عجیب بود. در تهران از آپارتمان کوچک من، از مکانیکی پایین خانه ام و از قناری ها تعجب کرده بود. قناری ها را دوست داشت و انگار صحنه تئاتر می دید. من هم قناری ها را دوست داشتم، انگار همیشه در یک باغ زندگی می کردم. وقتی در ایران زندگی می کرد مدام از این شهر به آن شهر می رفت و از صفر شروع می کرد. من مثل روزهای سابق او شده بودم، مدام از این شهر به آن شهر می رفتم. ناهید پنج تا برادر داشت و پدرش با وجود پنج تا پسر، دوست داشت او هم پسر می شد. ناهید فوق دیپلمش را که گرفت به اهواز رفت و اتاقی اجاره کرد. او با پسر صاحبخانه دوست شد اما هرگز با او ازدواج نکرد. به نظرش پسر صاحبخانه، پسری دست و پا چلفتی بود که دنبال دختری زرنگ می گشت که جورش را بکشد و با او به خارج برود. پسر صاحبخانه با یکی از دختران فامیل ازدواج کرد و هرگز به خارج نرفت. ناهید با نیما ازدواج کرد ولی بعد از یک سال از او جدا شد، چرا که نیما بچه می خواست و ناهید مخالف بچه دار شدن بود. من در خیالم به مردها فکر می کردم، اما ناهید در عمل با آنها بود. ناهید بعد از طلاقش از نیما، به آلمان رفت. پدرش ناراضی بود و آرزو می کرد چنین دختری نداشت. زندگی در ایران از نظر ناهید مثل زندگی در یک قبیله بود که  آدم باید تابع قوانینش باشد. برای ناهید تعریف کردم با مردی شاعر که موهای دم اسبی و صورتی مثل قاطر داشت و در دفتر روزنامه کار می کرد آشنا شدم، یک بار هم او را به خانه ام دعوت کردم اما راحت نبودم. شام قرمه سبزی پخته بودم، حتی شام نخورد و زود رفت و من دیگر او را ندیدم. او زن ها را مثل اسب می دید که با علاقه به طرفش می آیند اما خودش علاقه ای به آنها نشان نمی داد. دوست شاعرم به تهرانی بودن خودش می بالید و دوست داشت زندگی یک دختر شیرازی را از نزدیک ببیند، اما به نظر من اکثر تهرانی ها هم مهاجر بودند، همان طوری که خودش در اصل اهل قزوین بود. ناهید وقتی آلمان بود با فردریش آشنا شد. پس از مدتی او را رها کرد و به آمریکا رفت اما فردریش فراموشش نکرده بود و منتظرش مانده بود تا برگردد. ناهید در یک ماهی که پیش من بود دو روز پیش من ماند. وقتی به آلمان رفت شرکتش را فروخت و فردریش را برای همیشه ترک گفت و به آمریکا رفت تا در دنیای جدید سیاحت کند. دنبال جای ثابتی می گشت تا مرد ثابتی را برای خودش پیدا کند. آخرین باری که با من تماس گرفت در آمریکا بود و می خواست نرخ اجاره گالری های نقاشی را در تهران بداند، فهمیدم که فردریش در اثر مشکل روده از بین رفته است. بسیار متاسف شدم چون می دانستم فردریش آدم حسابی بود. ناهید دنبال آدم حسابی تر می گشت. من اکنون در آپارتمان سی متری ام در تهران زندگی می کنم و حواسم به پنجره ای با پرده های سبز است. خانه ام هر بار کوچک و کوچک تر شده. لیسانسم را گرفته ام و نمی دانم به شهرستان برگردم یا در تهران بمانم.

داستان هفتم – سوراخ

در طبقه ی دهم یک هتل شیک با مرد جذاب و مورد علاقه ام ناهار می خوردم. از پنجره نگاهم به یک ساختمان قدیمی مخروبه جذب شد، می خواستم بدانم آن را خراب می کنند یا نه. گروه ارکستری در آن هتل مشغول نواختن آهنگی بود اما من آنها را نمی دیدم. مردی که با او غذا می خوردم آنها را در آینه پشت سر من می دید و فکر می کرد خوب اجرا نمی کنند و خارج می زنند. من گرسنه بودم اما مرد مورد علاقه ام در اداره اش شیرینی خورده بود و تقریبا سیر بود. هر دو چلوکباب سفارش داده بودیم. من با اشتها می خوردم و او با غذایش بازی می کرد. یک باره و بدون مقدمه به من گفت که نمی داند می خواهد با من بماند یا نه. به او گفتم که فردا برای دیدن برادرهای دو قلویم به آبادان خواهم رفت. تعجب کرد چون قبلا گفته بودم برادر ندارم. اسم برادرهایم مسعود و محسن است. هر دو وقتی جوان بودند خوش تیپ بودند و دخترهای زیادی دنبالشان بودند. خواب برادرهایم را دیده بودم. او به خوب خوابیدن من غبطه می خورد. خودش نمی تواند خوب و طولانی بخوابد. برایش تعریف کردم که سال هفتاد با هواپیمای ارتشی به آبادان رفتم. آن روزها بیست و پنج ساله بودم و مسعود به استقبالم آمده بود. چمدانم را در صندوق عقب گذاشت و مرا به سمت خانه شان برد. جلوی خانه مرا پیاده کرد و به دنبال محسن رفت. شهر مخروبه بود. همه جا مملو از خاک بود. خانه شان در طبقه دوم بود. در خانه زنگ زده بود. سوراخ بزرگی در میان در بود که پارچه ای در آن چپانده بودند، شاید خمپاره به در اصابت کرده بود. مسعود و محسن هر دو سیگار می کشیدند، من هم آنها را همراهی می کردم. محسن دوست دختری به نام نازنین داشت که می خواست او را ترک کند. مردی که با من بود انگار داشت قصه می شنید. برایش تعریف کردم که من ساعت یک نصفه شب فیلم های قدیمی خارجی را از تلویزیون می دیدم، مثلا دکتر ژیواگو. اما برادرهایم علاقه ای به دیدن این فیلم ها نداشتند. یک شب صدایی آمد. محسن و مسعود از خانه بیرون رفتند. مردی با منتیل به کرکره بانک ور می رفت. بین برادرهایم و آن مرد دعوا شد، ترسیدم خون راه بیفتد. مانتو پوشیدم و روسری سر کردم. به خیابان دویدم. روسری از سرم افتاد و توی جوی آب پر از لجن افتاد. با سر برهنه به طرف شهربانی دویدم و کمک خواستم. با ماشین شهربانی آژیرکشان به سمت بانک رفتیم. مامور شهربانی گفت که این بانک صادرات پشت سینما رکس است و سوراخی در پشت بانک هست، نیازی نیست کسی در بانک را باز کند و وارد شود. باورم نمی شد کسی آن جا نبود. اثری از برادرانم نبود. حتی اثری از در خانه زنگ زده شان نبود، و اثری از خانه طبقه دوم نبود. پیشخدمت صورت حساب را آورد. مرد مورد علاقه ام پولدار و جذاب است. حساب کرد و خارج شدیم. در راه با من شوخی می کرد تا بخندم. بی پروا گفت که قصه تعریف کردن هم بلد نیستم. تاکسی گرفتیم. از پنجره تاکسی بیرون را نگاه کردم. ساختمان مخروبه دیده نمی شد. از مرد مورد علاقه ام پرسیدم چرا ساختمان مخروبه را نمی بینم و او جواب داد که از این جا معلوم نیست. دستم را روی دستش گذاشتم. نگاهم نکرد. ماشین با کولر روشن راه افتاد.

داستان هشتم – گربه ها

بالاخره از ایرج جدا شدم. سخت بود که از صفر شروع کنم. در محضر، پدر، مادر و برادرم حضور نداشتند، چون مرا احمق و ایرج را شارلاتان می دانستند. اما تمام فک و فامیل های ایرج آمده بودند، انگار عروسی بود. فقط پدرش حضور نداشت. با مهریه ام به کمک برادرم خانه ای یک خوابه رهن کردم. سه تا گربه داشتم که نگهداری و غذایشان با من بود، خیلی غذا می خوردند و نگهداری شان مشکل بود. شب ها تنها در تختم می نشستم، خسته بودم و حتی در خواب هم احساس خستگی داشتم. گربه ها را در حمام نگه می داشتم اما باز هم همه چیز را می شکستند و خراب می کردند. مدت ها بعد ماشینم را به تعمیرگاه بردم. سوار اتوبوس می شدم. یک روز در اتوبوس بودم که ایرج را دیدم. لباس بنفش پوشیده بود و کچل شده بود. شنیده بودم به سوئد رفته است. وقتی ده ساله بودم با خواهر ایرج دوست بودم. ایرج از من ده سال بزرگتر بود. خانه هایمان روبروی هم بود. از خانه آنها که طبقه دوم بود خانه خودمان را که در طبقه اول بود می دیدم و حس عجیبی به من دست می داد، انگار داشتم به کشوری دیگر نگاه می کردم. ایرج سه تا خواهر داشت. در خانه اتاق خودش را داشت و سه تا خواهرهایش در یک اتاق بودند. مادرش همیشه کیک درست می کرد و به من می داد. ما در خانه مان کیک درست نمی کردیم.، از مغازه می خریدیم. ایرج در آژانس هوایی کار می کرد و در فرهنگسرا معلم تار شد. وقتی برای کنکور از کتابخانه فرهنگسرا استفاده می کردم، گاهی سر کلاسش می رفتم اما تار را دوست نداشتم. من گیتار و پیانو دوست داشتم و ایرج می دانست. جنگ بود و خیلی ها از کشور بیرون می رفتند. نمی دانستند چه چیزی منتظرشان است و همین آنها را فرا می خواند. دختران زیادی دور و برش بودند اما مادر و خواهرهایش مرا برای او انتخاب کردند. ما ازدواج کردیم اما نمی دانستم مرا دوست دارد یا نه. ایرج با دوستانش بود و گاهی با آنها حرف های رکیک می زد. پدرش گوشه گیر بود و می گفتند مریض است، حتی در عروسی ما نبود. دخترها پدرشان را مسخره می کردند. برای یک سال زن ایرج بودم و یک بار به شمال رفتیم. صبح روزی که در هتل بودیم ایرج را بیدار کردم تا مه غلیظی که به اتاق آمده ببیند، اما اعتنایی نکرد. ایرج تصمیم گرفت تنها به سوئد برود. هرچه اعتراض کردم اهمیت نداد. پیش مشاور هم رفتیم. او به سوئد رفت و من به خانه پدرم. روزی که خواستم بعد از طلاق اثاثیه ام را ببرم ایرج هم بود. همه اثاث را به من داد. چراغ خوابی که دوستش کادو آورده بود به او دادم اما آن را هم نخواست. من چراغ به دست گریه کردم و او بغلم کرد. نمی دانستم کدام یک مقصریم. با برادرم در مورد ایرج حرف زدم. او به من خبر داد که ایرج برگشته و من درست دیده ام. آدرس محل کارش را به من داد. در دروازه کازرون ماهی فروش شده بود. من سی و دو سال داشتم و خانم شده بودم و دیگر بچه نبودم. او از سوئد راضی نبود. پدرش از خانه رفته بود و معلوم نبود زنده است یا مرده. ایرج داشت ازدواج می کرد. مقداری ماهی کوچک برای گربه هایم داد. چون برایم سخت بود از قصابها جگر سفید بگیرم، از من خواست همیشه پیش خودش بیایم و ماهی بگیرم. نمی دانست که من چرا گربه نگه می دارم. می دانستم که ماهی فروش هم نخواهد ماند و شغلش را عوض خواهد کرد. ماهی ها را به گربه ها دادم و نخوردند. غذای خودم را خوردند. زن همسایه آمد و از من خواست آشغال ماهی ها را جای دیگری ببرم چون خیلی بو می دهند. از دیدن گربه ها چندشش شد. گربه ها را در گونی کردم و سوار ماشینم شدم و از شیراز خارج شدم. چه هوای خوبی بود. ساعت ها راندم. در راه غذایی خوردم. سنجد، گربه ام با بچه هایش را از گونی بیرون آوردم و بوسیدم و در بیابان رها کردم. نمی خواستم بیش از این گربه خانگی باشند و باید می توانستند غذای خود را تهیه کنند. به شیراز برگشتم و در شهر بزرگ خود را رها کردم.