نام کتاب: گزینه اشعار سیمین بهبهانی
نام نویسنده: سیمین بهبهانی
انتشارات: مروارید           
نوبت چاپ: چاپ اول 1367، چاپ دوم 1369
چاپ: گلشن

در زیر خلاصه ای  از مقدمه را که بیش از شصت صفحه است، در کمتر از چهار صفحه  مشاهده خواهید نمود. پس از آن منتخبی از شعرهای کتاب رویت خواهد شد.

جنینی که من بودم

من در خانه  پدر بزرگ در همت آباد پا به عرصه وجود نهادم. موقع تولد با سر به دنیا نیامدم، نخست دست کوچکم و سپس پشت و سرم پدیدار شد. پیش از زادنم، مادرم همسر خود را به اشتغالاتش واگذاشته و به خانه پدری بازگشته بود. نوزادی بودم با دو من وزن. مرا به دایه سپردند. هشت ماهه بودم که تکه صابونی به دهان بردم و تلخی زندگی را چشیدم، این خاطره را به یاد دارم. یک بار با سر از پلکان پنجدری در غلتیدم و آسیب ندیدم. دو ساله بودم که پدربزرگ را از دست دادم.

از خانه بزرگ جدم به خانه کوچکی در کوچه انتخابیه رفتیم تا مادر توان اداره خانه را داشته باشد. مادر زبان فرانسه را در مدارس تدریس می کرد. یکی از دایی هایم به دلایل سیاسی از کشور گریخته و دایی دیگرم در زندان بود. پس از آزادی سر به راه شد و در بانک ملی اشتغال یافت و با همسرش به خانه ما آمدند. دایی صدای خوش داشت و با محبت بود. اما گاه عقده خود را از روزگار بر سرم خالی می کرد! مرا به کودکستان سپردند، در گوشه باغی پیوسته به کلیسای انجیلی تهران در خیابان قوام السلطنه. در خانه شاهد نماز خواندن مادر و دایه و در کودکستان شاهد عبادت دربرابر صلیب بودم.

زیر گوش راستم تورمی پدید آمد که پزشک با نیشتر آن دمل را شکافت. پزشک فریادهای کودکانه ام را به «کولی گری» تعبیر کرد و به مادر گفت: «این دختر انتقام تو را از زمانه خواهد گرفت»! گاهی با دایه به دیدار پدر می رفتم. تفریح سوار شدن به اتوبوس دانمارکی برایم بیشتر از شادی دیدار پدر بود. مادر بیرون از خانه کار می کرد و شب ها خسته بود. آخر هفته ها مرا به باغ ملی می برد و بستنی می خوردیم.

مردی به خانه ما آمد و برایم گربه ای سفید آورد، چندی بعد این مرد شوهر مادرم شد. به خانه اش در خیابان شاپور رفتیم. در آن خانه با دایه ام دلخوش بودم. یک بار که بی دایه به سفر رفتیم، در بازگشت دایه دیگر در خانه نبود.

سال اول دبستان به مدرسه ناموس رفتم. مادرم خواهر و برادری توامان به دنیا آورد. از تولد آنها قصه ای ساختم و رندانه برای آموزگارم بیان کردم، این اولین قصه ام بود. در مدرسه، هما سرشار با من همکلاس بود. یک بار خود را خیس کردم و هنوز از شرم آن عرق می ریزم. در ده سالگی، چهار خواهر و برادر داشتم. خواهر و برادر توامان من به بیماری خناق از دنیا رفتند. در یازده سالگی مادر برادری دیگر برایم آورد که او را به پانسیون سپردیم، اما نتیجه مناسب نبود. من شبانه درس خواندم و روزها از برادر کوچکم مراقبت کرده و آشپزی نمودم. یک سال به همین منوال گذشت. روزی مردی به در خانه ما آمد و در زد و خود را آقای اقدام معرفی کرد، تازه دانستم که پدرم است. او همسری از خاندانی محترم اختیار نموده بود. پدر از من خواست تا با آنها زندگی کنم اما دوری از مادر برایم مشکل بود. از آن پس پدر بر زندگی ام نظارت پیوسته داشت، و تا هنگامی که چشم از جهان فرو بست و من مادر سه فرزند بودم، آنی از چگونگی احوالم غافل نبود. اشعار سعدی را پدر به من یاد داد. وجود پدر محیط مرا امن کرده بود. مادر اشعار زیادی را به من یاد داد. او را با دست های شسته به وسواسی درمان ناپذیر هنوز در یاد دارم و گمان ندارم مرده باشد. دست های لطیف همچون نخ ابریشمش، گلدوزی می کرد. گاه و بیگاه شعر می سرود و وقتی شنید شعر می گویم تشویقم نمود. روزی که پروین اعتصامی و مادرش به خانه ما آمدند مادرم شعرم را برایشان خواند. پروین مرا بوسید. سال بعد پروین از بیماری حصبه درگذشت و مرا داغدار کرد.

کودکی ام زلال است اما سر آن ندارم که از زمانی که با جامه سپید خانه پدری را ترک گفتم چیزی بر زبان آورم، می ترسم که راست نگویم . من همواره سخت کار کرده ام، اما نه کار دل که بیشتر کار گِل. دوستان بسیاری داشتم. به خانه دو شوهر پا گذاشته ام. با یکی ناساز و با دیگری سازگار بوده ام. یکی را به طلاق و دیگری را به مرگ واگذاشته ام. تنها دلخوشی ام شعر است و سه فرزندم. نخستین پسرم علی، شعر زنده من است. تلاش های او مرا بدین جا رسانده است که هستم.

خزینه داری میراث خوارگان

زمان و شعر - به گفته ای، روزی در میدانِ غزل هزار ساله می تاختم. می پرسند آن غزل های شیرین و پرشور، درقالب های قدیم و مانوس، کجا رفتند؟ می گویم شوری اگر بود شور جوانی بود و مایه جوشش. روزی انوری، عطار، خاقانی، مولوی، سعدی و حافظ موانع راهم را برداشتند. روز دگر نیما خطرهای راه را به من آموخت. اکنون من در بیابان خواهم تاخت و راه را برای دیگران هموار خواهم نمود. من با غزل شروع کردم. اما زمان من زمان انفجار خمپاره ها بود. شعر امروز من شعر روزگار است. من بنیان شعر را ویران نکرده ام اما خلاف عرف، قالب های ناآشنا آورده ام. تاکنون چهل وزن تازه یا کم سابقه را آزموده ام.

انسجام در شعر امروز و شعر سنتی – سال ها تلاش کردم که بل بتوانم مهره های نظام دیرین غزل را - که دیگر گنجایش واژه تازه و مفهوم تازه نداشت – جابجا کنم یا مهره های تازه تر به جای کهن تران بنشانم. واژه های امروزین را، به کمک تلفیق با واژه های کهن یا روکش تصویر و تعبیر دلخواه، در آن گنجاندم. تلاش چشمگیر بود اما در کل نظام تغییری پدید نمی آورد. غزل من همان غزل قدیم بود، با مضامین روز که به چیرگی زراندود شده بودند. ناچار دست به تغییر ارکان افاعیل زدم. شیوه کار چنین است که هر جمله یا هر پاره از یک جمله را هم چنان که با منطق طبیعی کلام، بی اندیشیدن به وزن، ادا می کنم، به کاغذ آورم. این جمله ها، یا پاره های جمله، که هر یک سرآغاز غزلی مستقلند، بر اثر تکرار، وزن پیدا می کنند، اما نه وزنی که در غزل گذشتگان رایج بوده است. در سراسر غزل این وزن را حفظ می کنم که این یکنواختی وزن، خاص شکل غزل است. فایده این کار این است که بنیان نظام دیرین را که بر اوزان آشنا استوار شده بود، از هم می گسلد، و در این بنیان تازه می توانم از هر نوع واژه و هر مفهوم یا تصویر تازه سود جویم، بی آن که غرابتی در کار باشد. در این بنیان می توانم انسجام کل درونمایه را حفظ کنم – در حالی که ماهیت غزل قدیم طلب می کرد که هر بیت دنیای جداگانه ای داشته باشد، و حداکثر انسجام غزل قدیم آن بود که حال و هوای درونی ابیات در آن یکدست بماند، و گرنه هر مضمون گسسته ای که با مضمون بیت دیگر ربطی نداشت، در آن جواز ورود می یافت.

به نظر من، در روزگار گذشته، جوامع، به سبب نبودن وسایل ارتباط امروزی، از هم گسسته و هریک به صورت واحد مستقلی بودند. مثلا نگرش چینی، تبتی، هندی ، ترک، تازی و پارسی از هم گسسته و بیگانه بودند. بازتاب همین گسستگی جوامع در شعر آن روزگار آشکار است. هر بیت غزل، واحد خاصی بود جدا از واحد دیگر. حتی در مثنوی ها و داستان ها هم نمی توان وقایع داستان را به طور منظم دنبال کرد، زیرا در طی یک داستان چندین بار گوینده به مطالب و وقایع بیرون از داستان گریز می زند، یا داستان در داستان می آفریند، یا به پند و اندرز و فلسفه پردازی روی می کند. پس عجیب نیست اگر غزل آن روزگار در هر بیت سازی می زند که در بیت دیگر نوا را دیگرگون می یابیم.

اما در روزگار ما که فواصل دنیا در چشم برهم زدنی با وسایل ارتباطی به هم می پیوندد، دیگر پراکندگی نمی تواند گستره شعر را تحت الشعاع قرار دهد. امروزه آرمان ها تقریبا به صورت واحد درآمده اند، و منطق ها یکی است، پس پراکندگی در شعر مورد پسند نیست. سابق در غزل ده بیتی ممکن بود ده مضمون متضاد مشاهده شود. اما شعر امروز غالبا این پراکندگی و تشتت را پذیرا نیست، و یک شعر از یک مضمون واحد که حاصل توجه ذهن به جزیی از زندگی ست به وجود می آید که ممکن است بر کلیات مختلف منطبق شود – چنان که تمثیلی یا اسطوره ای که نگرش به جزیی از زندگی است و بازتابش کلیتی گسترده و عام تواند بود.

امروزه شیوه «سیلان ذهن» که آمد و رفت های پی در پی به زمان های گذشته و حال و آینده در آنِ واحد است متداول شده است. پیروی از این سبک و سیاق و سپردن قلم به فعالیت عنان گسیخته و مهار نشده ذهن، شعر یا داستان را به مجموعه یی از اندیشه های اجتناب ناپذیر و گسسته که با مناسبت هایی نهانی به یکدیگر پیوسته اند، مبدل می کند. این نحوه پراکندگی با آن پراکندگی که در غزل و سایر انواع شعر و نوشته قدیم به چشم می خورد فرق دارد؛ چون پراکندگی موضوع در غزل یا نوشته قدیم زاییده قصد و اراده شاعر است، اما سپردن نوشته به جریان فعالیت آزاد ذهن، زاییده دور شدن شاعر یا نویسنده از قصد و اراده و صرفا پیروی از سیلان ذهن است. جیمز جویس، ویرجینیا وولف، ویلیام فاکنر، ماسل پروست، هوشنگ گلشیری در« شازده احتجاب»، صادق چوبک در« سنگ صبور» و سیمین دانشور در« سوترا» از این شیوه سود جسته اند. به هر صورت، در این شیوه نیز فعالیت آزاد ذهن، در نهایت، منتج به یک نتیجه کلی و واحد می شود و همه پراکندگی ها در نقطه پایان، بر روی هم، یک «کل» را به وجود می آورند، نه چندین «جز» را. من نیز این شیوه را در چند غزل «بزن»، «هی ها»، «دزفول در آتش می سوخت»، «به دشتهای برفی» و ...آزموده ام.

ارزش طنین واژه ها – واژه ها مفاهیمی را القا می کنند، اما این مفاهیم به تنهایی ، در ایجاد کامل انفعال عاطفی ناتوانند. هرگز واژه «تندر» به اندازه صدای تندر در دل کسی وحشت نمی آفریند. تصویر، فضا، تشکل واژه ها، موسیقی کلام و حتی طرز قرار گرفتن حروف است که می تواند شنونده یا خواننده را به تاثیر عشقی، اسفی یا اندوهی رهنمون شود. تصویرهای صوری، به خصوص در قراردادهای قدیمشان، بر اثر کثرت استعمال، نفرت انگیز شده اند و اکنون هنگامی است که تصویر های صوتی، کم کم به صورت قراردادی تازه، گوشه یی از تلاش نوجویان را به خود اختصاص دهند.  

ارزش تشکل واژه ها – وقتی واژه ها کنار هم قرار می گیرند، یک واحد وزنی متشکل را به وجود می آورند که در عین حال تحرکی به موسیقی واژه های منفرد می بخشد و گاه این تحرک چنان نیرومند است که ارزش صوتی واژه های منفرد را در خود مستحیل و به صورت دیگر جلوه گر می کند، مثل آرمونیزه شدن نت های موسیقی که، در مجموع، صدایی غیر از صدای فردی نت ها به گوش می رساند، یا همانند نور آفتاب که مجموعه متحرک هفت رنگ رنگین کمان است که سفید به نظر می رسد. به همین دلیل، ضمیر نیاگاه شاعر کلمات را طوری کنار هم قرار می دهد که مجموعه وزنی دلخواه یا، به تعبیر دیگر، آن موسیقی دلخواه را به وجود بیاورد.

زبان شاعر – زبان شعرا با هم متفاوت است، چرا که درک و دریافت آنها ازمسائلی که در شعر خود مطرح می کنند همانند نیست. مثلا فردوسی ذاتا یک سپهسالار بوده است و سعدی افتاده ای آزاده، پای بند مذهب و معتقد به تقدیر. شک نیست که زبان این دو، حتی در محاوره عادی نیز متفاوت بوده است، تا چه رسد به شعر. هر شاعر، به فرض حداکثر تسلط بر واژگان، سلیقه خاصی در انتخاب کلمات دارد.هر شاعر از ضوابط و روابط خاصی استفاده می کند. شیوه استفاده از تصویر و آرایش های لفظی و معنوی او نیز به سلیقه او بستگی دارد، و زبان معمول زمان را نیز نمی توان نادیده انگارد. اما همه این عوامل موجب آن نیست که زبان از تسلط نگرش و جهان بینی او رها شود. تمرین و ممارست در نگارش به حکم یک جهان بینی و تفکر در یک محدوده خاص جریان پیدا می کند و ملکه ذهن می شود. این سلیقه شخصی و تمرین و ممارست، به ضرورت طرز تفکر و حتی به ضرورت خلق و خو و وضع جسمی و روحی شاعر، موجب پدید آمدن زبان خاص او می شود. تندخویی و بی حوصلگی یا، برعکس، شکیبایی و مدارای او هم در انتخاب واژه، به کار گرفتن تصویر و روش جمله پردازی او دخیل است. مخاطبان شاعر نیز در شکل گرفتن زبان او دخیل هستند. معاشرت شاعر با گروه خاصی از علاقمندان او را وامی دارد که هر چه بیشتر از زبان مورد پسند آنان استفاده کند. بسیاری از شاعران دوست دارند که شعرشان برای همه کس قابل فهم باشد، پس زبانی ساده برای اشعارشان انتخاب می کنند. این دسته از شاعران البته در به دست آوردن مخاطبان فراوان موفق هستند ولی تعداد کمی از ایشان در القای یک اندیشه و عاطفه والا می توانند رسالت خود را به ثمر برسانند. فراوانی واژه هایی که شاعر به کار می برد بر گسترش اندیشه و خیال او گواه است. همچنین طرز آرایش جمله ها و تغییر مکان ارکان جمله و استفاده از حذف و لف و نشر و تعبیر و استعاره و سایر آرایش های بدیعی بر تاثیر شعر می افزاید، و در یک زبان ساده و همه پسند این امکانات راه نخواهد یافت. هیچ شاعر بزرگی آن قدر ساده پرداز نمی شود که شعرش محتاج هیچ دقت نظر و تفسیری نباشد و با یک بار شنیدن همه رمز و رازهای خود را آشکار کند. و هیچ شاعری نباید زبان خود را از بیم «کم سوادی» مخاطبانش تا حد زبان عامه تنزل دهد. چرا مخاطبان را وادار به تلاش و دقت نکنیم؟ این وظیفه هر شاعری ست، و برای توسع بخشیدن به امکانات زبان در ادای مفاهیم جز این راهی نیست. با زبان کهنه نمی توان سخن نو به میان آورد. خلاصه آن که شاعر تا استقلال خود را در زبان بدست نیاورد، کار کاملی عرضه نخواهد کرد. زبان شعر باید شناسنامه شاعر باشد.

تصویر – هر مفهومی در ذهن ایجاد تصوری می کند. مثلا ذهن در مواجهه با کلمه «سنگ» فورا شکل عینی آن را ترسیم می کند. این مکانیسم ذهنی حتی در مورد مفاهیم مجرد هم صدق می کند. اگر ذهن با کلمه یی مثل «دانش» یا «هوش» مصادف شود، اگر چه نمی تواند تصویر عینی برای این کلمات بسازد، اما فورا به «مفاهیم حاصله» یا «مصادیق موجبه» آنها توجه می کند. مثلا، دانش آموزی که درس را خوب درک می کند یا کتاب هایی که مورد توجه دانشمندان هستند، و نظایر آن ها، صفحه ذهن را از تصاویر خود پر می کنند که به هر حال با آن مفهوم مجرد نسبتی دارند. این گونه عمل کرد ذهن، اگر چه طبیعی وعادی ست، شاعرانه نیست.اما وقتی کسی در برخورد با مفهومی، ذهن خود یا شنونده را وادار به ساختن تصویری می کند که تصاویر دیگر، به سبب تقارن یا تشابه یا تضاد یا تجانس یا اسباب دیگر، در ذهن حضور می یابند، کاری شاعرانه کرده است. مثلا، وقتی کسی با به کار گرفتن کلمه «آب» ذهن را در عین حال متوجه بلور و شباهت آن با آب می کند، یا از کلمه «شب» ذهن را متوجه روز و تضاد آن با شب می کند، در واقع از عنصر خام خیال ایجاد تخیل کرده است. یک سنگتراش حجمی هندسی می سازد، اما یک مجسمه ساز حجمی به وجود می آورد که مجموعه یی از تناسب و زیبایی و احساس است و با هیچ مقیاس هندسی قابل قیاس نیست. و این جاست که فرق میان صنعت و شعر روشن می شود. تحرک بخشیدن به تصویر، اوج هنر شاعری است.

شعر کم تصویر- بعضی شاعران شعرهای کم تصویر می گویند اما این دلیل بر ایراد کار آنها نیست، حتی ممکن است پویایی چنین اشعاری از اشعار پرتصویر بیشتر باشد. به هر حال من نمی دانم که از مشاهده یک باغچه پر از بوته های رنگین و سر درهمِ گل ها بیشتر لذت می برم یا یک شاخه باطراوت و شگفت انگیز که بر آن گلی به درخشندگی وضوح نشسته است و در گلدانی پیش رویم قرار دارد.

تصویر کنایی – شاید خوش تر آن باشد که از همه ابعاد تصویر به وضوح سخن به میان نیاید و تصور آن به تلاش ذهن خواننده واگذار شود. در شعر روزگار ما تصویر کنایی از اهمیت خاصی برخوردار است و بیشتر شاعران پیشرو از این گونه تصویر سود جسته اند.

پس از این همه بحث و قیل و قال، نوشته خود را این گونه پایان می دهم که، در دنیای شعر، هیچ قاعده یی به عنوان یک «اصل» نمی تواند حاکم باشد، و اگر چه قرن ها پیش، ارسطو در منطق خود جایی برای شعر مشخص کرد، اما باید گفت که نه شعر در منطق می گنجد و نه منطق بر شعر نظارت می کند. شاعر کسی ست که اگر از او بپرسند چگونه شعر می گویی، پاسخی به این پرسش نداشته باشد. زیرا آن که می داند، دیگر نمی سراید.  

انتخاب چند شعر از کتاب

نغمه روسپی (جای پا- 1335، ص 65)
بده آن قوطی سرخابِ مرا
تا زنم رنگ به بیرنگی خویش؛
بده آن روغن تا تازه کنم،
چهر پژمرده ز دلتنگی خویش.

بده آن عطر که مِشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش؛
بده آن جامه تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش.

بده آن تور که عریانی را
در خَمَش جلوه دو چندان بخشم:
هوس انگیزی و آشوبگری
به سر و سینه و پستان بخشم.

بده آن جام که سرمست شوم؛
به سیه بختی خود خنده زنم:
روی این چهره ناشاد غمین،
چهره یی شاد و فریبنده زنم.

وای از این همنفس دیشب من -
چه روانکاه و توانفرسا بود!
لیک پرسید چو از من، گفتم:
کس ندیدم که چنین زیبا بود!

وان دگر همسر چندین شب پیش
- او همان بود که بیمارم کرد -
آنچه پرداخت، اگر صد می شد،
درد زان بیشتر آزارم کرد.

پُرکَسِ بیکَسَم و، زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست؛
لاف دلجویی بسیار زنند،
لیک جز لحظه کوتاهی نیست.

نه مرا همسر و همبالینی
که کشد دست وفا بر سر من،
نه مرا کودکی و دلبندی،
که برد زنگ غم از خاطر من.
                    ***  
آه، این کیست که در می کوبد؟
- همسر امشب من می آید!
وای، ای غم، ز دلم دست بکش
کاین زمان شادی او می باید.

لب من – ای لب نیرنگ فروش -
برغمم پرده یی از راز بکش؛
تا مرا چند درم بیش دهند،
 خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش...

 

دندان مرده (جای پا- 1335، ص 76)
دودل، لرزان، هراسان، چهره پر بیم،
به گور سرد وحشتزا نظر دوخت؛
شرار حرص آتش زد به جانش؛
طمع در خاطرش صد شعله افروخت.

به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوه شب، رنگ؛
نه غوغایی به جز نجوای ارواح،
نه آوایی مگر بانگ شباهنگ.

به نرمی، زیر لب تکرار می کرد
سخنهای عجیب مرده شو را
که:«با این مرده، دندان طلا هست؛
نمایان بود چون می شستم او را.

«فروغ چند دندان طلا را
به چشم خویش دیدم در دهانش؛
ولی- آوخ! – به چنگ من نیفتاد،
که اندیشیدم از خشم کسانش.»

کنون او بود و گنج خفته در گور
به کام پیکر بیجان سردی.
به چنگ افتد اگر این گنج، ناچار
تواند بود درمان بهر دردی.

به دست آرد گر این زر، می تواند
که سیمی در بهای آن ستاند
وزان پس، کودک بیمار خود را
پزشکی آرد و دارو ستاند.

«چه حاصل زین زرِ افتاده در گور
که کس کام دل از وی برنگیرد؟
زر اینجا باشد و، بیماری آنجا
به بیدرمانی و سختی بمیرد!»

کلنگ گورکن بر گور بنشست
سکوت شب چو دیواری فروریخت
به جانش چنگ زد بیمی روانکاه
عرق از چهره بیرنگ او ریخت.

ولی، با آن همه آشفته حالی،
کلنگی می زد از پشت کلنگی
دگر این او نبود و حرص او بود
که می کاوید شب در گور تنگی.

شراری جست از چشم حریصش
چو آن گنج نهانی شد پدیدار
دلش با ضربه های تند می زد
به شوق دیدن زر در شب تار.

دگر این او نبود و حرص او بود
که ضعف و ترس را پست و زبون کرد؛
کفن را پاره کرد انگشت خشکش
به بیرحمی سری از آن برون کرد:

سری کاندر دهان خشک و سردش
طلای ناب بود، آری، طلا بود؛
طلایی کز پی اش جان عرضه می کرد
اگر همراه با صدها بلا بود!

دگر این او نبود و حرص او بود
که کام مرده را خونسرد وا کرد
وزان فک کثیف نفرت انگیز
طلا را، با همه سختی، جدا کرد.

سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد
که: «بنگر چیست این کالا، بهایش؟»
محک زد زرگر و بی اعتنا گفت:
«طلا رنگ است و پنداری طلایش.»

 

شراب نور (مرمر - 1342، ص 107)
ستاره دیده فرو بست و آرمید. بیا.
شراب نور به رگهای شب دوید. بیا.
زبس به دامن شب اشک انتظارم ریخت،
گُل سپیده شکفت و سحر دمید. بیا.
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زر کشید. بیا.
زبس نشستم و با شب حدیث غم گفتم،
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید. بیا.
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار،
بهوش باش که هنگام آن رسید. بیا.
به گامهای کسان می برم گمان که تویی؛
دلم زسینه برون شد ز بس تپید. بیا.
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت،
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا.
امید خاطر سیمین دلشکسته تویی؛
مرا مخواه ازین بیش ناامید. بیا!

 

فعل مجهول (رستاخیز- 1352، ص 131)
«بچه ها، صبحتان به خیر، سلام
درس امروز، فعل مجهول است
فعل مجهول چیست؟ می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است...»

در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ، می لغزید.
صوت ناسازم آنچنانکه مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید.

ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز«اعجاز» خود شوم آگاه
 ژاله را زان میان صدا کردم:

«ژاله! از درس من چه فهمیدی؟»
پاسخ من سکوت بود و سکوت...
«دِه جوابم بده! کجا بودی؟
رفته بودی به عالم حپروت؟...»

خنده دختران و غرش من
ریخت بر سر ژاله، چون باران،
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران.


خشمگین، انتقامجو، گفتم:
«بچه ها، گوش ژاله سنگین است!»
دختری طعنه زد که: «نه، خانم
درس در گوش ژاله یاسین است!»

باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر، می رسید به گوش؛
زیر آتشفشان دیده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش

رفته رفته تا عمق چشم حیرانم،
آن دو میخ نگاه خیره او.
موج زن در دو چشم بیگنهش،
رازی از روزگار تیره او.

آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود.
ناله یی کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود:

«فعل مجهول، فعل آن پدری ست
که دلم را ز درد پرخون کرد،
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد.

«شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید،
سوخت در تابِ تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید.

«در غم آن دو تن، دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود،
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود...»

گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او.

ناله من به ناله اش آمیخت
که: «غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصه غم توست -
تو بگو! من چرا سخن گفتم؟

«فعل مجهول، فعل آن پدری ست
که تو را بیگناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه، می سوزد...»  

 

دنیای کوچک من  (رستاخیز- 1352، ص 137)
وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا – هوای تنفس، هوای زیست -
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
هنگامه ای ز جنبش دُمها به پا شود
وقتی که سوسمار صفت، پیش آفتاب
یک رنگ، رنگها شود و رنگها شود
وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم
رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود،
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
دنیای من به کوچکی انزوا شود.

 

پایان انتظار (رستاخیز- 1352، ص 147)
مرا هزار امید است و هر هزار تویی؛
شروع شادی و پایان انتظار تویی.
بهارها که زعمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی؟
دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند؛
درین سرا تو بمان، ای که ماندگار تویی!
شهاب زودگذر، لحظه های بلهوسی ست؛
ستاره یی که بخندد به شام تار تویی.
جهانیان همه گر تشنگان خون منند،
چه باک زان همه دشمن که دوستدار تویی.
دلم صراحی لبریز آرزو مندی ست -
مرا هزار امید است و هر هزار تویی.

 

شاید که مسیحاست (رستاخیز- 1352، ص 149)
زهدان افق بارور از نطفه نور است؛
خورشید جگرگوشه این ظلمت کور است.
فرداست که بر وسعت این بام کشد تن
آن صبح که از باور چشمان تو دور است.
فردا رخ خورشید، بر آن قله پر برف
تصویر گل کوکب و گلدان بلور است.
بر پهنه این آبی پاکیزه مرطوب
آن قوس قزح نیست، که دروازه نور است.
یک دسته شعاع است نمایان ز پس ابر -
شاید که مسیحاست که در حال عبور است...
این چیست؟ امید است، نشاط است، هوا نیست؛
در هر دم و هر بازدمم شادی و شور است.
بر سبزه چشمان نوازشگر یاران
شاباش نشاط است و گل افشان سرور است.
در باغ دلم بوته باور شده پُر گُل؛
صبح است، خدا را! نه فریب است و نه غرور است!

 

خطی ز سرعت و از آتش (خطی ز سرعت و از آتش - 1360، ص 195)
خطی ز سرعت و از آتش در آبگینه سرا بشکن!
بانگ بنفش یکی تندر در خواب آبی ما بشکن:
خوابی به نرمی ابریشم، در کوهپایه آرامش -
ای سیل، ضربت سیلی شو، بر چهر این خنکا بشکن!
مرداب خفته ذهنم را پوشانده جلبک غفلتها -
ای سنگپاره  آگاهی، در قلب دایره ها بشکن!
ای دل چه کوچک و مسکینی با این تپیدن خاموشت!
طبل تلاطم دریا شو، آرامِ عرش خدا بشکن!
تندیس یخ شده ای، ای جان، بس کن تبلور و جاری شو؛
چون رود، بر سر هر شیبی، آزاد و شاد و رها بشکن!
آواز گرم تحرک را اوجی بساز و، به تحریری،
دُرجی ز گوهر غلتان را در کوچه باغ صدا بشکن!
ای سینه، قوس حقارت را طاق بلند حقیقت کن:
اینجاست جای نماز، ای دل، محراب رنگ و ریا بشکن!
¨
من با دو آینه رویارو، تکرار بیهده خویشم:
آغاز قصه به پایان بر، بشکن مرا و مرا بشکن!

 

دوباره می سازمت، وطن! (به بانوی قصه فارسی، سیمین دانشور) (دشت ارژن- 1362، ص 217)
دوباره می سازمت، وطن! اگر چه با خشت جان خویش؛
ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش.
دوباره می بویم از تو گل، به میل نسل جوان تو؛
دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش.
دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رود؛
به شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان خویش.
اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردرم قلب اهرمن، ز نعره آنچنان خویش.
کسی که «عظم رمیم» را دوباره انشا کند به لطف
چوکوه می بخشدم شکوه، به عرصه امتحان خویش.
اگر چه پیرم، ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بود،
جوانی آغاز می کنم کنار نوباوگان خویش.
حدیث «حب الوطن»، ز شوق، بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش.

هنوز در سینه آتشی به جاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش.
دوباره می بخشیم توان، اگر چه شعرم به خون نشست؛
دوباره می سازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش.

 

اسب می نالید، می لرزید... (به هوشنگ گلشیری) (دشت ارژن- 1362، ص 219)
اسب می نالید، می لرزید...     سرفه ها اسفنج و خون می شد؛
هر نفس بر لب چو می آمد،    از جگر لختی برون می شد.
خرمنی از آن زمردوار،     خُرد خُردک گل بر او بسیار،
مانده در غرقاب خون، ناچار    ساق و برگش لعلگون می شد.
شیر اسبی مهرپرورده،     عمر با خسرو به سر برده،
این زمان افتاده و مرده     - قصه این غصه چون می شد؟
«- تا که خواهد گفت با خسرو؟»      چشمها شمع عزا بودند:
کورسوی ناتوانیها    در خموشی آزمون می شد.
چنگ در دست نکیسا بود،   باربد را لحن گویا بود-
شاید این تدبیر، خسرو را    تا حقیقت رهنمون می شد.
آن دو تن در خسروانی بزم،   مرگ را در پرده نالیدند؛
نغمه ها در گوش نه، در چشم،    پرده پرده اشک و خون می شد

«- مرگ شبدیز است؟» خسرو گفت.    خامشی ابری سترون بود.
هر نگاهش در دل وحشت،    آذرخشی از جنون می شد.
«- ما نگفتیمت، تو خود گفتی،»     پیر فرزین گفت با خسرو.
خشم حیرت گشت و حیرت عجز،    لاجرم خسرو زبون می شد.

مرگ شبدیز زمان با ماست،    با کسی یارای گفتن نیست؛
گفتنش را، همچو دیرین سال،   کاش تدبیری کنون می شد.
با تو آواز است و با من چنگ؛    پشت این در، زار نالیدیم؛
گر سری از در برون می شد،    آگه از حال درون می شد.

 

گفتی که انگور است (دشت ارژن- 1362، ص 221)
گفتی که: «انگور است.» گفتم: «نمی بینم.»
گفتی که: « باور کن! یک خوشه می چینم.
این باغ تاریخ است، وین تاکها هر سال
انگور می آرند چندان و چندینم...»
دستت تکان می خورد؛ انگار می چیدی...
گفتم: «ندارد راه شوخی در آیینم.»
گفتی: « به هم نِه چشم، وانگه دهان بگشا
تا بَخشَمت کامی زین تُرد شیرینم.»
من آنچنان کردم، گفتم که: «وه، شور است!»
بیزاری قی بود زان طعم خونینم.
افکندمش بیرون: برکنده چشمی بود -
گویی به سر بارید آوار سنگینم.
در دیده آفاقم، چون آسیا، می گشت؛
باران خون می ریخت از ماه و پروینم...
¨
می گفتی: «انگور است...» فریاد من می گفت:
«بر تاکها، جز چشم، چیزی نمی بینم!»

چگونه دست دهد...؟ (تازه ها - 1362، ص  233)
چگونه دست دهد آیا به پیله بسته شدن بازم؟ -
که خیمه در شب حیرت زد حریر آبی پروازم.
من آن قناری غمگینم که ربط و نظم و تداوم را
ز میله قفس آموزد ردیف مهره آوازم.
بدین دو بال قفس پیما، که لرزه وار گشودستم،
 کدام پرچم آزادی عقابگونه برافرازم؟
¨
خراب، خانه غم بادا! – دو چشمه داد نشان، وانگه
خراب، خانه مردم شد ز سیل خانه براندازم.
دو یشم شسته به اشکم را، که رنگ باخته، رو کردم؛
که پاکباخته می داند درین قمار چه می بازم.
دو گنج زیر زمین دارم کزان دو مایه دل بستن،
به هرچه ناله واخواهی، نمی دهند یکی بازم...
¨
هجوم خیل پریشانی چنان روانه خاطر شد
که خیمه در شب حیرت زد خیال خاطره پردازم.

 

چه برف شیشه مانندی! (تازه ها - 1362، ص  241)
چه برف شیشه مانندی! فغان از این زمستانم!
فسرد عشق و مُرد آتش به سینه و شبستانم.
چه برف سخت پیوندی که آفتاب نوروزی
نکرده آب جسمش را، نشسته باز در جانم.

هلا ز هاله، همچون مَه، به خویش جامه پیچیده!
نگاه کن شبی بر من که چون ستاره عریانم.
کدام مهربانی را به تارهای ابریشم
امید پیله می بندم که خویش را بپوشانم؟
کدام حس یاری را ز اصطکاک انگشتان
چو کهربای گرمی زا به سوی سینه می رانم؟
سبوی تن تهی کردم، شگفتیم نیفزاید
به سنگ اگر فرو کوبد ز ره رسیده مهمانم:
سبوی تن تهی؟ نه، نه! زلال منجمد - آری! -
هنوز هست و، نتوانم که جرعه یی بیفشانم.
چو آفتاب می بُردم به دوش بُرد زرکش را؛
کنون نه جامه یی با من جز این قبای خُلقانم.
قبای ژنده خود را – کزو برهنگی خوش تر -
کجای شب بیاویزم؟ چو پیر یوش حیرانم.

تو، ای به جامه پیچیده، چو بیدمشک، در مخمل!
ببین که من ز عریانی، چو بید خُشک لرزانم.
منم دگر دماوندی: چه برف سخت پیوندی
کشیده رشته ها چندی ز فرق تا به دامانم!

 

پنجره ها بسته اند (تازه ها - 1362، ص  243)
پنجره ها بسته اند،   عشق پدیدار نیست؛
دیده بیدار هست،   دولت دیدار نیست.
یار چو بسیار بود،   دل سر یاری نداشت؛
دل سر یاری گرفت،   لیک دگر یار نیست.
روی پریوار بود،   آینه اما نبود؛
آینه اکنون که هست،   روی پریوار نیست.
زلف سیهکار من   بس که گرفتار سوخت
توده خاکسترش   ماند و خریدار نیست.
خیل وفاپیشگان   از بر من رفته اند،
مانده هوادار من   آن که وفادار نیست.
حلقه به گوشان چرا   ترک ادب گفته اند؟
جز همه انکار من   آن همه را کار نیست.
گفتمشان می برم   تا بفروشم به غیر؛
بنده بی شرم را   رونق بازار نیست.
ای غم بسیار من  -  یار من و یار من -
باش که در دار دل   غیر تو دیّار نیست.
ای دل دیوانه خو،   عمر تبه کرده ای؛
اینت نژندی سزا،   گر چه سزاوار نیست.

لحظه چو گم شد مجوی   کاب روان را به جوی
صورت تکرار هست،   معنی تکرار نیست.
بس کنم این گفته را،   گفته آشفته را،
خفته ای و خفته را   گوش به گفتار نیست.