هملت

نام کتاب: هملت (شاهزاده دانمارک)
نام نویسنده: ویلیام شکسپیر
نام مترجم: م. ا. به آذین
انتشارات: نشر دات
نوبت چاپ: اول ۱۳۸۴، دوم ۱۳۸۵
چاپ: ریحان
نوع کتاب: نمایشنامه انگلیسی – قرن ۱۶
گفتار مترجم
از تراژدی «هملت» شاهکار اعجاب انگیز ویلیام شکسپیر، پیش از این یک ترجمه فارسی به قلم آقای مسعود فرزانه انتشار یافته است. البته در مراتب فضل مترجم گرانقدر و تسلط ایشان بر دقایق زبان انگلیسی کسی را مجال گفتگو نیست. گذشته از آن، فضل تقدم هم ایشان را مسلم است. با این همه، اگر من گستاخی نموده به گزارش تازه ای از این اثر بزرگ دست برده ام از آن روست که خود ایشان در مقدمه متذکر شده اند که از ترجمه خویش راضی نیستند و ایرادهایی بدان دارند، و بی شک این خود دلیل روشنی بر سرشت بزرگوار ایشان است که دور از هر گونه خودبینی و تنگ چشمی دیگران را به ورود در چنین میدان آزمایشی دعوت و بلکه تشویق فرموده اند.
چهره های نمایش
کلادیوس پادشاه دانمارک
هملت پسر شاه پیشین و برادرزاده شاه کنونی
فورتینبراس شاهزاده نروژ
هوراشیو دوست هملت
پولونیوس وزیر دربار
لایرتیس پسر پولونیوس
ولتیماند
گورنلیوس درباری
روزنکرانتز درباری
گیلدنسترن درباری
ازریک درباری
یک بزرگ زاده
یک کشیش
مارسلوس افسر
برناردو افسر
فرانسیسکو سرباز
رنالدو خادم پولونیوس
یک سر کرده
سفیران انگلستان
بازیگران، دو دلقک، چند گورکن
گرترود شهبانوی دانمارک و مادر هملت
افیلیا دختر پولونیوس
لردها، بانوان، افسران، سربازان، ملوانان، پیک ها و چاکران
روح پدر هملت
صحنه نمایش کاخ السینور
فرازهایی از کتاب
۱. می گویند همواره در آستانه جشن میلاد مسیح مرغ سحر سراسر شب می خواند. در آن هنگام می گویند که هیچ روحی یارای بیرون آمدن ندارد، شب ها ایمن است، ستارگان دیگر صاعقه نمی بارند و پریان سر بدخواهی ندارند و جادوی جادوگران از تاثیر می افتد، بس که این برهه از زمان متبرک و سرشار از لطف ایزدی است. (ص ۱۳)
۲. در طبیعت تنها رگ و پی یا پیکر نیست که می بالد. به تدریج که معبد تن وسعت می یابد، مراسم نیایش جان و هوش در آن دامنه وسیع تری می گیرد. (ص ۲۳)
۳. پرهیزگارترین دوشیزه اگر هم زیبایی خود را در برابر ماه از پرده به در کشد، باز بیش از آن چه باید گشاده دستی نموده است. (ص ۲۴)
۴. این چند اندرز را به خاطر بسپار؛ آن چه می اندیشی بر زبان میاور و به اندیشه های نسنجیده جامه عمل مپوشان؛ خوش برخورد باش، اما به هیچ رو مبتذل مباش؛ دوستان خود را پس از آزمودن با پنجه فولادین در جان خود جای ده، ولی دست های خود را برای پذیرایی هر خام سر از تخم در آورده ای فرسوده مکن. از ستیزه بپرهیز، اما اگر بدان کشانده شدی چنان بکوش که از تو پروا کنند. گوش خود را به شنیدن گفته هر کس بگمار، ولی با کمتر کس همداستانی کن. با هر کسی رای بزن، اما قضاوت خود را فاش مگردان. به مقتضای آن چه در کیسه داری رخت های گرانبها بپوش، اما دور از بلهوسی باش، جامه ات فاخر باشد، نه پرزرق و برق، زیرا هیات ظاهر ای بسا که بر برخورد مرد دلالت می کند، و در فرانسه مردم بلندپایه و والامقام خاصه از این راه نشان می دهند که نسب عالی دارند. نه وام بگیر و نه وام بده؛ زیرا وامدادن چه بسا از دست دادن پول و دوست هر دوست، و اما وام گرفتن عقل معاش را کند می دارد. به ویژه این یک نکته: با خود درستکار باش، و همچنان که به یقین شب از پس روز می آید، نتیجه چنان خواهد بود که با دیگران نخواهی توانست دغلکار باشی. (ص ۲۵)
۵. یک ذره پلیدی شریف ترین گوهر را تباه می کند و همچون خود رسوا می سازد. (ص ۲۹)
۶. همچنان که تقوی هنگامی که هرزگی در هیاتی آسمانی وی را به خود دعوت کند هیچ برانگیخته نمی شود، فسق هم اگر با فرشته ای رخشان پیوند یابد باز از بستر آسمانی خود به ستوه می آید و طعمه خود را در پلیدی ها می جوید. (ص ۳۴)
۷. شما با طعمه دروغتان ماهی حقیقت را صید می کنید؛ و ما مردم آزموده و با کفایت با همین شیوه زدن ها و کج باختن ها موفق می شویم از بیراهه راه به مقصود ببریم. (ص ۴۲)
۸. بحث در این باره که فرمان شاهی چه باید باشد یا وظیفه چیست، چرا روز روز است و شب شب است و زمان زمان، جز هدر دادن روز و شب و زمان چیزی نیست. (ص ۴۷)
۹.هملت: دوستان بسیار خوب و مهربانم! چه طوری، گیلدنسترن؟ ها، روزنکرانتز؟ پسرهای خوب چه طورید هر دوتان؟ روزنکرانتز: آن طور که فرزندان عادی روزگار می توانند باشند. گیلدنسترن: خوشیم که زیاده از حد خوش نیستیم. دکمه روی کلاه بخت نیستیم. هملت: تخت کفش آن هم که نیستید؟ روزنکرانتز: نه این و نه آن، خداوندگار من. هملت: پس در تراز کمرش هستید، یعنی در ناف الطافش. گیلدنسترن: به راستی، از خلوت نشینانش هستیم. هملت: خلوت نشین خلوتسرای بخت؟ اوه! درست گفتی؛ بخت روسپی است. خبر چه دارید؟ روزنکرانتز: خداوندگار من، هیچ، جز این که دنیا به راه درستکاری می رود. (ص ۵۱ و ۵۲)
۱۰. هیچ چیز به نفس خود خوب یا بد نیست، بلکه اندیشه است که آن را چنان می نماید. (ص ۵۲)
۱۱. به مریم عذرا سوگند، پس از آخرین دیدارمان، وجود مبارک به اندازه یک نیم چکمه به آسمان نزدیک تر شده است. خدا کند که صدای تان مثل سکه ترک خورده نباشد که از رواج بیفتد. (ص ۵۸)
۱۲. پولونیوس: چهره دینداری و اعمال پارسایانه مان شیطان را در خود نهفته دارد. شاه:{با خود} اوه، راست تر از این چیزی نیست؛ این گفته او چه تازیانه سختی بر وجدان من است! گونه روسپی که زیبایی از بزک دارد آن چه می آرایدش از تبهکاری هایی که سخنان بس رنگینم بر آن پرده می کشد زشت تر نیست. (ص ۶۷ و ۶۸)
۱۳. بودن یا نبودن، حرف در همین است آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیر بختِ ستم پیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه بیش؛ و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می دهیم، چنین فرجامی سخت خواستنی است. (ص ۶۸)
۱۴. هدیه های گرانبها، اگر اهداکننده نامهربان گردد، در دیده مردم شریف از ارج و بها می افتد. (ص ۶۹)
۱۵. قدرت زیبایی، بسی زودتر از آن چه نیروی پاکدامنی بتواند آن را در قالب شباهت خود درآورد، پاکدامنی را از آن چه هست به پااندازی خواهد افکند. (ص ۶۹)
۱۶. هدف نمایش از آغاز چنین بوده و هنوز هم هست که اگر بتوان گفت آیینه ای در برابر طبیعت نگهدارد و چهره فضیلت و تصویر رذالت را بدان ها بنماید و به زمانه و هیات اجتماع نشان دهد بر چه رنگ و چه رسمی است. (ص ۷۴)
۱۷. خوشا به حال کسانی که خون و خردشان چنان درست به هم پیوند خورده اند که دیگر چون نی نیستند که سر انگشتان بخت هر نوایی را که بخواهد از ایشان بیرون بکشد! (ص ۷۵)
۱۸. نیت در آدمی بنده حافظه است؛ در شور و التهاب می زاید، اما تاب زندگی کمتر دارد. درست مانند میوه نارس که سخت به درخت چسبیده است، اما پس از آن که رسید، بی آن که تکانش دهد می افتد. (ص ۸۰)
۱۹. این که آیا عشق سرنوشت را به دنبال می کشد یا سرنوشت عشق را، پرسشی است که همواره در برابر ما مطرح است. هر گاه بزرگی از پای درافتد، می بیند که دست پروردگانش از او می گریزند، اما گدا اگر به جایی برسد، دشمنانش به دوستی باز پیش او می آیند. پس عشق همانا خدمتگزار و پرستار سرنوشت است؛ زیرا مرد بی نیاز هرگز از داشتن دوستان محروم نمی ماند. اما مرد نیازمند اگر دوستی دروغین را به آزمایش بگیرد، بی چون و چند او را به دشمنی خود وامی دارد.(ص ۸۰)
۲۰. خواست ها و سر نوشت ما چنان در جهت خلاف یکدیگر سیر می کنند که همواره تدبیرهای ما واژگون می گردد؛ اندیشه هامان از آن ماست، اما نه سرانجامِ کارشان. (ص ۸۰)
۲۱. اگر دردهای خود را از دوست پنهان بدارید، به یقین در را به روی رهایی خود بسته اید. (ص ۸۵)
۲۲. دلتان می خواهد از من نغمه بیرون بکشید. می خواهید وانمود کنید که پرده های مرا می شناسید؛ می خواهید کُنه راز مرا به چنگ بیارید؛ می خواهید بم ترین و زیرترین نواهای مرا در طنین بیفکنید؛ و این ساز کوچک که نغمه های فراوان و آوای بس دل انگیز در خود نهفته دارد، شما نمی توانید آن را به سخن در آرید. راستی آیا گمان می برید به سخن درآوردن من از یک نی هم آسان تر باشد؟ مرا هر سازی که دلتان خواست بنامید، می توانید هم با من وربروید، اما نغمه ای از من بیرون نخواهید کشید. (ص ۸۶)
۲۳. شاه هرگز آهی نمی کشد که با ناله ملتی همراه نباشد. (ص ۸۸)
۲۴. خیال در کسانی که ضعیف ترند با نیروی بیشتری تاثیر دارد. (ص ۹۶)
۲۵. عادت، آن غولی که هر احساسی را در ما می بلعد، با همه دیو سیرتی از این جهت فرشته ای است که در تمرین کارهای نیک و پسندیده نیز جامه و ردایی شایسته در ما می پوشاند. امشب خودداری ورزید، و همین امساک بعدی را آسان تر خواهد کرد، و آن که از پی آن خواهد آمد باز آسان تر خواهد بود. چه، عادت کم و بیش می تواند مُهر و نشان طبیعت را دگرگون سازد و حتی اهریمن را رام گرداند یا با نیرویی شگرف بیرونش براند. (ص ۹۷)
۲۶. آزاد گذاشتن این مرد (هملت) به راستی خطرناک است. با این همه نباید او را به دست نیرومند قانون بسپاریم، چه او محبوب توده گیج و گول مردم است که خوشایندشان نه از سرعقل بلکه به چشمشان است؛ و جایی که چنین است، آن چه بر دل ها گران می آید کیفر مجرم است نه خود جرم. (ص ۱۰۴)
۲۷. آدمی، اگر همه لذت و برنامه اوقاتش جز خورد و خواب نباشد، چیست؟ حیوانی، نه بیش. به یقین، آن که ما را با چنین هوش پهناوری آفریده است که گذشته و آینده را می بیند، او این کاردانی و این خرد یزدانی را برای آن به ما نداده است که در ما بی کار بماند و کپک بزند! (ص ۱۰۸)
۲۸. هنگامی که رنج و مصیبت به کسی روی می آورد، هیچ گاه به صورت جاسوسانی منفرد نیست، بلکه گروه گروه پیش می آید. (ص ۱۱۲)
۲۹. گورکن نخستین: آن کی هست که از بنا و نجار و کشتی ساز محکم تر می سازد؟ گورکن دوم: آن که چوب دار می سازد. برای این که هزار نفر هم که بالاش بروند، باز سرپاست. گورکن نخستین: راستش، از عقل و هوشت خوشم آمد. چوبه دار خوب است، ولی برای که خوب است؟ برای آن هایی که کار بد می کنند. اما تو هم می گویی چوبه دار محکم تر از کلیسا بنا شده کار بدی می کنی، و چوبه دار می تواند برای خودت باشد. برگردیم به سوال خودمان. بگو. گورکن دوم: آن کی هست که از بنا و نجار و کشتی ساز محکم تر می سازد؟ گورکن نخستین: بله، بگو و جانت را خلاص کن. گورکن دوم: به خدا، نمی دانم چه بگویم. گورکن نخستین: دیگر به مغزت فشار نیار. خر وامانده را هر قدربزنی باز تندتر نمی رود. دفعه دیگر که این را ازت پرسیدند، بگو:«گورکن»، خانه هایی که او می سازد تا روز قیامت برجاست. (ص ۱۲۹ و ۱۳۰)
۳۰. دستی که کمتر کار می کند احساس لطیف تری دارد. (ص ۱۳۰)
۳۱. گاه بی خبری، آن جا که ژرف ترین تدبیرها عقیم می ماند، به کارمان می آید و همین می باید به ما بیاموزد که خدایی هست که به مقاصد خام و ناتراشیده مان شکل می دهد. (ص ۱۳۹)
۳۲. برای مردم فرودست خطرناک است که در کشاکش دو دشمن نیرومند که با نوک شمشیر آبدار به یکدیگر حمله می برند وارد شوند. ( ص ۱۴۱)
خلاصه کتاب
پرده نخست – صحنه یکم
(السینور. میدانی در برابر کاخ. فرانسیسکو در محل نگهبانی، برناردو بر او وارد می شود). برناردو افسر جوانی است که در مقابل کاخ السینور برای محافظت از جان کلادیوس پادشاه دانمارک نگهبانی می دهد. فرانسیسکو وارد می شود و پست او را تحویل می گیرد. هوراشیو و مارسلوس دو افسر جوان دیگر وارد می شوند. برناردو و مارسلوس، دو شب متوالی شبح سرگردانی را دیده اند. هوراشیو دیدار شبح را توهم می پندارد. مارسلوس از او خواسته تا امشب با او نگهبانی بدهد شاید دیده اش را تصدیق نماید. ناگهان شبح درست در هیئت هملت بزرگ، شاهی که در گذشته است، وارد می شود. این چهار نفر سعی می کنند با شبح حرف بزنند اما شبح اعتنایی نمی کند و می رود. هوراشیو وجود شبح را باور می کند و قصد دارد دیدار شبح هملت بزرگ را به پسرش هملت جوان گزارش کند. هوراشیو بر این عقیده است که در کشور آشوب های شگرف درصدد رخ دادن است. او به دوستانش می گوید همان طور که می دانند، فورتینبراس شاه نروژ، هملت بزرگ را به مبارزه خواند و در این مبارزه هملت بزرگ او را کشت. پس از آن، سرزمین هایش به دانمارک رسید. اکنون فورتینبراس جوان بعد از تهیه سپاه قصد حمله به دانمارک را دارد تا زمین های از دست داده را دوباره به دست آورد. پادشاه دانمارک نیز آرام ننشسته و در صدد تدارکاتی برای مقابله با آن هاست. (همه از صحنه بیرون می روند)
پرده نخست – صحنه دوم
(تالار شورا در کاخ. شاه، شهبانو، هملت، پولونیوس، لایرتیس، ولتیماند، کورنلیوس با لردها و چاکران وارد می شوند.) شهبانو بعد از مرگ هملت بزرگ با برادر شاه، کلادیوس ازدواج کرده است. شاه از برادرش، هملت بزرگ که به تازگی درگذشته یاد می کند. کلادیوس از حمله فورتینبراس جوان به کشور دانماک نگران است. کلادیوس نامه ای برای شاه نروژ که عموی فورتینبراس جوان است، می نویسد و از او می خواهد تا حمله به دانمارک را فراموش کند. کلادیوس، درودهای خود را توسط کورنلیوس و ولتیماند به شاه نروژ می فرستد. (کورنلیوس و ولتیماند بیرون می روند)
لایرتیس که تنها پسر وزیر دربار، پولونیوس است، از کلادیوس درخواست می نماید تا با عزیمتش به فرانسه موافقت نماید. شاه چون رضایت پدر را می بیند، با عزیمت پسر موافقت می کند. شاه سعی می کند با هملت جوان احساس دوستی داشته باشد، اما هملت جوان از پادشاهی عموی خود و همسری اش با شهبانو دلگیر است. شهبانو از عشق مادری با هملت جوان سخن به میان می آورد و هملت جوان از مادر فرمان می برد. (همه به جز هملت جوان بیرون می روند)
هملت با آن که سخنان مادر را پذیرفته اما ناشاد است. آرزو می کند کاش خودکشی از طرف خدا نهی نگشته بود تا خود را راحت می کرد. او باور نمی کند مادری که این چنین عاشق و دلخسته هملت بزرگ بوده، حال خود را به کلادیوس، عموی هملت جوان، تفویض نماید. (هوراشیو، مارسلوس و برناردو وارد می شوند)
هوراشیوی جوان دوست هملت است و دلیل دیدار هملت جوان را شرکت در مراسم سوگواری پدر هملت اعلام میکند. هملت با تمسخر جشن عروسی مادر را پیش می کشد و از خورش های سرد شده ماتم در سور زناشویی حرف می زند. هوراشیو که غم هملت را می بیند از دیدارش با شبح شاه سابق می گوید. هملت تصمیم می گیرد شب با آن ها پاس دهد تا شاید شبح پدر بر او نیز عیان شود. (همه از صحنه بیرون می روند)
پرده نخست – صحنه سوم
(اتاقی در خانه پولونیوس. لایرتیس و افیلیا وارد می شوند) افیلیا برادرش را از برخورد های اخیر هملت با خود باخبر می سازد. لایرتیس آن ها را بلهوسی های جوانی می داند. افیلیا اندرزهای برادر را نگهبان قلب خود می سازد. (پولونیوس وارد می شود)
پولونیوس پسرش را به کارها و صفات نیکو اندرز می دهد و او را به جانب کشتی روان می سازد. سپس از افیلیا در مورد روابط اخیرش با هملت می پرسد. وقتی از ماجرا آگاه می شود از دخترش درخواست می نماید تا از گفت و گو با هملت جوان پرهیز نماید. (پدر و دختر بیرون می روند)
پرده نخست – صحنه چهارم
(میدان. هملت، هوراشیو و مارسلوس وارد می شوند) هر سه گرم گفتگو در احوال کشور هستند که شبح وارد می شود. هملت ناباورانه و هیجان زده از شبح که در هیئت پدر مرحومش ظاهر شده می پرسد که چرا از قبر بیرون آمده و سرگردان است. شبح مصمم است که تنها با هملت حرف بزند. (هملت با شبح بیرون می روند) (هوراشیو و مارسلوس نیز به دنبالشان روان می شوند)
پرده نخست – صحنه پنجم
(گوشه دیگر میدان، شبح و هملت وارد می شوند) شبح اسرار قتل خود را به دست برادرش کلادیوس و با همکاری شهبانو گرترود برای هملت بازگو می سازد. برادرش شیره سیکران را در خواب در گوش های او ریخته و ناگهان خون در رگ های او منجمد شده و مرده است. اما همه جا جار زده اند که شاه در اثر نیش مار مرده است. شبح از هملت می خواهد انتقام خون او را بگیرد. (هوراشیو و مارسلوس وارد می شوند) آن ها هملت را آشفته و پریشان می بینند. هملت از آن ها می خواهد دیدار شبح را رازدار باشند. ( همه به کاخ برمی گردند)
پرده دوم – صحنه یکم
(اطاقی در خانه پولونیوس؛ پولونیوس و رنالدو وارد می شوند) پولونیوس از خادمش رنالدو می خواهد تا پسرش را مخفیانه در پاریس تعقیب کند تا بداند فرزندش برای چه پا بدانجا می گذارد. او حتی از رنالدو می خواهد با طعمه دروغ ماهی حقیقت را در مورد فرزندش صید کند تا بتوان از بیراهه راه به مقصد برد. (رنالدو بیرون می رود)
(افیلیا وارد می شود) افیلیا با پدر از عشق مجنون وار هملت می گوید و پولونیوس گمان می کند هملت از عشق دخترش دیوانه گشته است. پولونیوس از افیلیا می خواهد تا با هم به دیدار شاه بروند تا او را از این مهم آگاه سازند. (پدر و دختر بیرون می روند)
پرده دوم – صحنه دوم
(اطاقی در کاخ. شاه، شهبانو، روزنکرانتز، گیلدنسترن و دیگر چاکران وارد می شوند) شاه و شهبانو از روزنکرانتز، گیلدنسترن می خواهند تا با هملت روبرو شوند و علت پریشانی او را بیابند. (روزنکرانتز، گیلدنسترن و دیگر چاکران خارج می شوند)
(پولونیوس وارد می شود) پولونیوس خبر خوش می دهد که سفیران از نروژ برگشته اند و خبر آورده اند که امکان حمله منتفی شده است و فورتینبراس سپاه گردآوری شده را برای حمله به لهستان به کار انداخته اما از پادشاه دانمارک می خواهد که پروانه عبور این سپاه را از خاکش به سوی لهستان صادر کند. شاه موافقت می کند و تصمیم می گیرد به همین مناسبت جشنی به پا کند. شاه و شهبانو نگران سلامتی هملت جوان هستند.
(پولونیوس، کورنلیوس و ولتیماند وارد می شوند) پولونیوس معتقد است که علت دیوانگی هملت را یافته است. شهبانو زناشویی پر شتاب پس از مرگ همسرش را علت این دیوانگی می داند. پولونیوس برای شاه و شهبانو توضیح می دهد که هملت بارها عشق خود را به افیلیا ابراز کرده و حتی برایش نامه نوشته اما افیلیا به خواست پدر از هملت خواسته دست از این ماجرا بردارد چون والاحضرت هملت شاهزاده ای است بیرون از مدار سرنوشت افیلیا، وهمین امر باعث دیوانگی هملت شده است. قرار می شود پولونیوس شرایط دیدار هملت و افیلیا را فراهم کند و شاه مخفیانه آن ها را زیر نظر بگیرد تا این مدعا ثابت گردد.( شاه، شهبانو و دیگر چاکران خارج می شوند)
(هملت وارد می شود) هملت زیر لب آواز می خواند. او به عمد خود را به دیوانگی زده و پولونیوس را ماهی فروش صدا می کند. (پولونیوس خارج می شود)
)روزنکرانتز و گیلدنسترن وارد می شوند) این دو که سابقا همکلاسی هملت بوده اند با او حرف می زنند. هملت از حرف هایشان پی می برد که به خواست شاه و شهبانو به دیدارش آمده اند. این دو دوست به هملت خبر می دهند که گروه بازیگران به شهر وارد شده اند.
(پولونیوس و بازیگران وارد می شوند) هملت با آن ها گرم صحبت می شود. وقتی همه خارج می شوند و فقط نخستین بازیگر می ماند ، هملت با او نمایشنامه «قتل گونزاگو» را تمرین می کند تا فردا آن را در حضور شاه و شهبانو اجرا کنند. (نخستین بازیگر، و سپس روزنکرانتز و گیلدنسترن خارج می شوند)
هملت در تنهایی و سکوت به خود و سرگذشتش فکر می کند، به این که با زبونی و سکوت تن به تحمل عموی جنایتکار خود داده است. به این که در برابر عمویش با بی تفاوتی نقش بازی می کند، در حالی که یک بازیگر که هیچ اتفاق واقعی برایش نیفتاده به راحتی در نقش انتقام فرو می رود. او خوشحال است که از بازیگران خواسته در برابر دیدگان عمویش، قتل یک پدر را شبیه سازی کنند. نمایش دامی خواهد بود که با آن وجدان شاه شکار شود. (هملت بیرون می رود)
پرده سوم – صحنه یکم
(تالاری در کاخ. شاه، شهبانو، پولونیوس، افیلیا، روزنکرانتز و گیلدنسترن وارد می شوند) روزنکرانتز و گیلدنسترن برای شاه و شهبانو خبر می آورند که هملت را دیده اند و پی به شوریدگی اش برده اند ولی دلیل آن را نیافتند. آن ها شادی هملت را از دیدار بازیگران وصف می کنند. فردا بازیگران نمایش دارند. شاه و شهبانو برای خوشنودی هملت تصمیم می گیرند نمایش را تماشا کنند. (شهبانو، روزنکرانتز و گیلدنسترن از صحنه خارج می شوند) (شاه و پولنیوس از صحنه خارج و در گوشه ای کمین می کنند)
(هملت وارد می شود) افیلیا حال هملت را می پرسد و می خواهد نامه های هملت را به او پس بدهد. هملت اقرار می کند که زمانی او را دوست داشته و دیگر شیفته او نیست. او افیلیا را نفرین می کند که در صورت ازدواج از تهمت برکنار نماند پس بهتر است هرگز ازدواج نکند و به صومعه رود. (هملت بیرون می رود)
(شاه و پولونیوس از کمینگاه خود خارج می شوند) شاه می پندارد که هملت نه عاشق است و نه دیوانه. انگار در روحش رازی است که مالیخولیا بر او نشسته و بوی خطر می دهد. او تصمیم می گیرد هملت را به سفر انگلستان بفرستد. پولونیوس پیشنهاد می کند قبل از سفر، شهبانو با هملت خصوصی صحبت کند شاید راز شوریدگی او عیان گردد. (همه بیرون می روند)
پرده سوم – صحنه دوم
(تالاری در کاخ؛ هملت و برخی از بازیگران وارد می شوند) هملت تقریر نمایشنامه را با بازیگران تمرین می کند. (بازیگران می روند)
(پولونیوس، روزنکرانتز و گیلدنسترن وارد می شوند) هملت بی صبرانه منتظر ورود شاه و شهبانو است. او همه را به دنبال بازیگران می فرستد تا هر چه زودتر نمایش را شروع کنند. (پولونیوس، روزنکرانتز و گیلدنسترن خارج می شوند)
(هوراشیو وارد می شود) هوراشیو توسط هملت از نمایش امشب در حضور شاه باخبر می گردد و به هملت قول می دهد که در زمان نمایش مراقب رفتار شاه باشد.
(آهنگ سرود رسمی دانمارک نواخته می شود. شاه، شهبانو، پولونیوس، افیلیا، روزنکرانتز، گیلدنسترن و دیگران وارد می شوند) هملت مجددا به عمد خود را به دیوانگی می زند. گروه لالبازان وارد می شوند. نمایش شروع می شود. بازیگری که نقش شاه را بازی می کند و بازیگری که نقش شهبانو را بازی می کند وارد شده و با دلباختگی بسیار همدیگر را می بوسند. شاه بازیگر می خوابد و شهبانوی بازیگر خارج می شود. آن گاه کسی وارد می شود و در گوش شاه بازیگر زهر می ریزد. شهبانوی بازیگر وارد می شود و شاه را مرده می یابد. آن که شاه بازیگر را با زهر کشته به شهبانوی بازیگر اظهار عشق می کند که پذیرفته می شود. عین همین نمایش با کلام نیز اجرا می شود. شاه از این اجرا منقلب می گردد. (همگی صحنه را ترک می گویند و تنها هملت و هوراشیو می مانند)
(روزنکرانتزو گیلدنسترن وارد می شوند) آن ها از هملت می خواهند با مادرش دیداری داشته باشد. (همگی صحنه را ترک می گویند و هملت به دیدار مادر می رود)
پرده سوم – صحنه سوم
(اطاقی در کاخ. شاه، روزنکرانتز و گیلدنسترن وارد می شوند) شاه از نمایش برآشفته است و از آزادگی هملت احساس خطر می کند. او تصمیم می گیرد هملت را در معیت روزنکرانتز و گیلدنسترن به انگلستان بفرستد. (روزنکرانتز و گیلدنسترن خارج می شوند)
(پولونیوس وارد می شود) پولونیوس به اطلاع شاه می رساند که هملت هم اکنون به دیدار مادر می رود. او قصد دارد در پشت پرده سخنان آن ها را بشنود. (پولونیوس خارج می شود)
شاه با خود خلوت می کند و گناه مرتکب شده اش را به یاد می آورد و پشیمان است.
(هملت وارد می شود) قصد کشتن عمویش را دارد ولی منصرف می شود. (هملت صحنه را ترک می کند) ( شاه بیرون می رود)
پرده سوم – صحنه چهارم
(اطاق شهبانو. شهبانو و پولونیوس وارد می شوند) پولونیوس در پشت پرده خود را پنهان می کند.
(هملت وارد می شود) شهبانو از هملت گله می کند که پدرش را سخت آزرده است. هملت مادرش را باعث آزردگی پدر می داند. آن دو درگیری لفظی با هم پیدا می کنند. شهبانو گمان می برد هملت قصد آزار او را دارد، لذا درخواست کمک می کند. پولونیوس از پشت پرده به سخن می آید تا شهبانو را کمک کند. در همین اثنا هملت شمشیر می کشد تا خائن پشت پرده را از پای در آورد. پولونیوس در اثر ضربت شمشیر هملت می میرد. هملت بی محابا با مادرش از تبانی قتل پدر حرف می زند و شهبانو تحمل شنیدن ندارد.
(شبح وارد می شود) شبح و هملت با هم حرف می زنند. شهبانو شبح را نمی بیند و فرزندش را دیوانه می پندارد. (شبح بیرون می رود) هملت از مادر می خواهد دیگر به بستر عمویش نرود. او مادر را سرزنش می کند که خطاکاری خود را در پشت دیوانگی هملت پنهان کرده است. هملت به مادر می گوید که تصمیم شاه اعزام هملت با دو هم شاگردی اش به انگلستان است. مادر افسوس می خورد. (بیرون می روند و هملت نعش پولونیوس را با خود می کشد)
پرده چهارم – صحنه یکم
(اطاقی در کاخ. شاه، شهبانو، روزنکرانتز و گیلدنسترن وارد می شوند) شهبانو با شاه خصوصی حرف می زند وماجرای قتل پولونیوس را تعریف می کند. شاه از روزنکرانتز و گیلدنسترن می خواهد نعش پولونیوس را به نماز خانه ببرند. او در فرستادن هملت به انگلیس تعجیل می کند. (همه بیرون می روند)
پرده چهارم – صحنه دوم
(اطاقی دیگر در کاخ. هملت و سپس روزنکرانتز و گیلدنسترن وارد می شوند) هملت نعش پولونیوس را مخفی کرده است. هم شاگردی های هملت هر چقدر تلاش می کنند تا هملت از محل اختفای نعش حرفی بزند بی فایده است. (همه بیرون می روند)
پرده چهارم – صحنه سوم
(اطاق دیگری در کاخ. شاه و دیگر ملازمان وارد می شوند) روزنکرانتز اطلاع می دهد که نتوانسته از هملت دریابد که با نعش پولونیوس چه کرده است. شاه هملت را احضار می کند و او نیز نمی تواند از هملت بشنود که با جنازه چه کرده است. ناچار و مستاصل دستور عزیمت او را به همراه هم شاگردی هایش به انگلستان می دهد. (هملت با هم شاگردی هایش بیرون می روند) شاه قصد دارد هملت را در انگلستان سربه نیست کند. (شاه بیرون می رود)
پرده چهارم – صحنه چهارم
(دشتی در دانمارک. شاهزاده فورتینبراس با یک سرکرده و گروهی سپاهی وارد می شوند) شاهزاده فورتینبراس قصد عبور از خاک دانمارک و حمله به لهستان را دارد و از پادشاه دانمارک اجازه عبور می خواهد. (شاهزاده فورتینبراس و گروهی سپاهی خارج می شوند)
(هملت، روزنکرانتز و گیلدنسترن وارد می شوند) آن ها شاهزاده نروژ و همراهانش را می بینند و از طریق سرکرده آن ها از قصدشان باخبر می شوند. (همه خارج می شوند)
پرده چهارم – صحنه پنجم
(السینور. اطاقی در کاخ. شهبانو، هوراشیو و یک بزرگ زاده وارد می شوند) بزرگ زاده به شهبانو می گوید که افیلیا آرزوی دیدار شهبانو را دارد. شهبانو در ابتدا نمی پذیرد اما با اصرار هوراشیو، افیلیا را به سختی به حضور می پذیرد.(بزرگ زاده خارج می شود و با افیلیا باز می گردد) افیلیا در مرگ پدر مویه سر می دهد.
(شاه وارد می شود) شاه و شهبانو افیلیا را در مرگ پدر تسلی می دهند. (هوراشیو و افیلیا خارج می شوند) شاه برای افیلیا افسوس می خورد که پدرش از دست رفته و مخفیانه دفن شده، و هملت عزیزش قصد سفر دارد.
(بزرگ زاده ای وارد می شود) او خبر می آورد که لایرتیس از فرانسه آمده و به خونخواهی پدرش شورش کرده است.
(لایرتیس با سلاح وارد می شود) او می خواهد نحوه کشته شدن پدرش را بداند. شاه خود را بی تقصیر می داند.
(افیلیا وارد می شود) لایرتیس متوجه پریشانی و سرگشتگی خواهرش می شود. شاه لایرتیس را از حقیقت قتل پدر آگاه می کند. (همه خارج می شوند)
پرده چهارم – صحنه ششم
(اطاق دیگری در کاخ. هوراشیو ویک خدمتکار وارد می شوند) خدمتکار ورود چند ملوان را اطلاع می دهد.
(ملوانان به درون می آیند) آن ها نامه ای از هملت برای هوراشیو دارند. هملت در نامه اش نوشته که دو روز در دریا بوده اند و دزدی با کشتی اش، کشتی آن ها را تعقیب کرده و در حال حاضر اسیر آن دزد شده است اما روزنکرانتز و گیلدنسترن به انگلستان می روند. او از هوراشیو می خواهد نامه های دیگرش را که توسط ملوانان فرستاده به دست شاه برساند و ضمنا از او می خواهد که به نزدش بیاید و از ملوانان برای یافتنش کمک بگیرد. (همه بیرون می روند)
پرده چهارم – صحنه هفتم
(اطاق دیگری در کاخ. شاه و لایرتیس وارد می شوند) شاه به لایرتیس می گوید که هملت نه تنها پدر او را کشته که قصد کشتن شاه را نیز داشته است. شاه او را به دلیل احترام به شهبانو و به دلیل محبوبیتش در بین مردم مجازات نکرده است.
(پیکی وارد می شود) نامه های هملت را که توسط ملوانان رسیده برای شاه و شهبانو آورده است. هملت برای شاه نوشته که در حال بازگشت به دانمارک است. شاه با لایرتیس نقشه می کشند تا لایرتیس با هملت روبرو شود و انتقام خون پدرش را گرفته و او را با شمشیر زهرآگین به قتل برساند، و حتی اگر با ضربت شمشیر هلاک نشد با جامی مسموم او را به هلاکت برساند.
(شهبانو وارد می شود) او خبر می دهد که افیلیای جوان در رودخانه غرق شده است. (لایرتیس غمگین با خشمی فروخورده بیرون می رود)
شاه به شهبانو می گوید که به تازگی خشم لایرتیس را آرام کرده و حالا خشمی جدید جای آن را گرفته و امکان خطر زیاد است. باید به دنبال لایرتیس رفت و مراقبش بود.(شاه و شهبانو بیرون می روند)
پرده پنجم – صحنه اول
(گورستان. دو گورکن با بیل و کلنگ وارد می شوند) آن ها برای افیلیا گوری آماده می کنند. (هوراشیو و هملت وارد می شوند) آن ها با یکی از گورکن ها حرف می زنند.
(چند کشیش با دسته تشییع کنندگان وارد می شوند: نعش افیلیا و به دنبال آن لایرتیس و گروه نوحه سرایان و سپس شاه و شهبانو با ملازمان) هملت از غرق شدن افیلیا مطلع می شود. لایرتیس با هملت درگیر می شود. ملازمان آن دو را از هم جدا می کنند. شاه و شهبانو بار دیگر دیوانگی هملت را به لایرتیس یادآور می شوند. (همه بیرون می روند)
پرده پنجم – صحنه دوم
(تالار بزرگ کاخ. هملت و هوراشیو وارد می شوند) هملت برای هوراشیو تعریف می کند که در کشتی زمانی که با هم کلاسی هایش، روزنکرانتز و گیلدنسترن به سمت انگلستان می رفته دچار دلشوره شده، به اتاقک آن ها رفته و بسته شاه را در آن جا پیدا کرده و خوانده و متوجه شده که شاه دستور قتل او را صادر کرده است، چون او را برای مصالح کشور خطرناک دیده است. هملت به جهت تلافی، نامه دیگری با دست خط خوش از طرف شاه می نویسد و در آن تاکید می کند که به محض رسیدن نامه، پیام آوران نامه را گردن بزنند و با مُهری که از پدر داشته آن را ممهور می کند. لذا روزنکرانتز و گیلدنسترن با دست خود نامه قتل خود را به انگلستان برده اند.
(آزریک که یکی از درباریان است وارد می شود) او از جانب شاه پیام آورده است که هملت خود را برای نبرد با شمشیر لایرتیس آماده کند. شاه بر سر برد هملت شرط بندی کرده است. هوراشیو او را از نبرد منع می کند اما هملت نمی پذیرد. (آزریک بیرون می رود)
(شاه و شهبانو و لایرتیس و لردها و آزریک و دیگر ملازمان وارد می شوند) شاه دست لایرتیس را در دست هملت می گذارد. هملت به خاطر شوریدگی و دیوانگی اش از لایرتیس عذرخواهی می کند و او می پذیرد. به آن ها شمشیر می دهند. لایرتیس شمشیرش را به دلیل سنگینی عوض می کند و نبرد آغاز می گردد. در دور اول هملت ضربه ای به لایرتیس می زند اما لایرتیس و داوران باخت را نمی پذیرند. شاه مرواریدی به هملت کادو می دهد. دور دوم نیز هملت ضربه ای به لایرتیس می زند و باز او و داوران نمی پذیرند. شاه از هملت می خواهد نفسی تازه کند و شرابی بنوشد اما هملت نبرد را ادامه می دهد. شهبانو جام شراب هملت را می گیرد و سر می کشد، و نمی داند که به زهر آغشته است. شاه می داند اما بروز نمی دهد. در دور سوم لایرتیس هملت را زخمی می کند و آن دو با هم گلاویز شده و شمشیرهایشان را عوض می کنند. این بار هملت رقیب را زخمی می کند. در این بین شهبانو از پای می افتد. قبل از مرگ به هملت می گوید که شرابش زهرآگین بوده است، اما شاه وانمود می کند که شهبانو به خاطر پسرش از پای در آمده است. لایرتیس به هملت حقیقت را می گوید که در جام شراب زهر برای او بوده اما مادرش نوشیده. لایرتیس در حال مرگ است چون از شمشیر زهرآلود ضربه خورده است. هملت که پی به حقایق می برد در صدد انتقام برمی آید و با شمشیر زهرآلود ضربه ای به شاه می زند. شهبانو و شاه می میرند. لایرتیس هملت را می بخشد و از دنیا می رود.هوراشیو می خواهد با پس مانده شراب خود را سر به نیست کند. اما هملت در حال مرگ از هوراشیو می خواهد که حقایق را به درستی برای همه گزارش کند. هملت پیش از مرگ پیش گویی می کند که فورتینبراس جوان به شاهی برگزیده خواهد شد. او در آستانه مرگ شفاهاً به فورتینبراس جوان رای می دهد و او را تایید می کند، سپس می میرد. (از پشت صحنه صدای هیاهو می آید)
(فورتینبراس جوان پیروزمندانه از لهستان بازگشته است و وارد می شود) او منظره شوم کشتار شاه و شهبانو و شاهزادگان را می بیند. فورتینبراس جوان خبر کشتار روزنکرانتز و گیلدنسترن را که از انگلیس رسیده برای شاه آورده است اما شاه مرده است ونمی تواند این خبر را بشنود، اگر هم زنده بود تعجب می کرد چون او فرمان قتل هملت را با نامه صادر کرده بود نه هم کلاسی های هملت را. فورتینبراس جوان فرمان می دهد نعش هملت را چهار سرباز بالای سکویی ببرند وخود نیز تاج شاهی را برسر می گذارد. هوراشیو حقایق را برای شاه جدید و مردم بازگو می کند. (آهنگ سوگواری پخش می شود)
این که اسم این سایت،"نخ نما" شده است از این جا سر چشمه می گیرد که نام کوچک من با حرف "نون" شروع می شود و نام بزرگ من با حرف "خ" و در فارسی به سایت، "نما" می گویند. پس نخ نما یعنی سایتی که من آن را ایجاد کرده ام. اما راستش را بخواهید این سایت برای استفاده عموم است و متعلق به همه ماست.