من هشتمین آن هفت نفرم

نام کتاب: من هشتمین آن هفت نفرم
نام نویسنده: عرفان نظر آهاری
تصویرگر: سحر بردایی
انتشارات: موسسه انتشارات صابرین
نوبت چاپ: چاپ اول ۱۳۸۶، چاپ سوم ۱۳۸۷
چاپ: اکسیر
نوع کتاب: داستان های فارسی – قرن ۱۴
نویسنده این اثر، عرفان نظر آهاری، کتاب را به پدرش و عشقش به کوه های سربلند تقدیم نموده است.
این کتاب حاوی سیزده داستان کوتاه است.
پشت جلد کتاب
در خبر است که حق – جلّ جلاله – سه نام از نام های خود به ابراهیم فرستاد: یکی از آن «آه» بود که بر دوام ابراهیم می گفتی: آه.
اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نُه نام بباید اهل بلا را یک نام بباید. نود و نُه نام همه از زبان برآید اما آه از میان جان برآید، زبان و کام را به آه، راه نیست.
«روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح، نوشته احمدبن منصور سمعانی»
صد آه برآورم ز آیینه ی دل آیینه ی دل ز آه روشن گردد
«مولانا» (ص ۱)
نام داستان های کتاب
۱. میراث پدر علیه السلام
۲. خدایم لا به لای طوفان بود
۳. آن بت ابراهیم می خواست
۴. پیامبری و درختی و شهیدی
۵. و دقیانوسی که منم
۶. من هشتمینِ آن هفت نفرم
۷. این منم ضحاک مار دوش
۸. اسمش اسکندر نبود
۹. دنیا بیستون است، اما فرهاد ندارد
۱۰. آرش و کمان عشق
۱۱. زلیخا، برگرد!
۱۲. شاید او رابعه بود
۱۳. حوّا، مادر من است
نمونه ای از داستان های کتاب
میراث پدر علیه السلام
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر به یادگار برایم گذاشته است.
هزار سال است که اززخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو، برابر هیچ کی کاووسی، گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.
پدرم گفته است: قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست. پس زخمهایت را گرامی دار. زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد. دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم. زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم، چوب نیستم، خشت و خاک نیستم، که انسانم...
پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است.
میراث پدر علیه السلام! (ص ۱۱ و ۱۲)
خدایم لابلای طوفان بود
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بَدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.
غرورت ، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لا به لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت شکست.
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست. پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آن که دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پلِ گناه گذشت.
من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دوردستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم! (ص ۱۴ تا ۱۶)
من هشتمین آن هفت نفرم
سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. سگ اصحاف کهف، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمی اش کردند. سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی را شستم، امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم سگی می تواند به آدمی بدل شود، اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.
دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید، دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید، نام من است اما خوی شماست!
سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم. از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن. اما می بینم که شما از تبدیل، تنها فروتر رفتن را بلدید، سقوط و مسخ را.
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.
چرا نیاموخته اید، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید. شاید دیگری سگی باشد، اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می توان شنید!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.
خدا نوازشش کرد و سگِ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت... (ص ۳۱ و ۳۲)
اسمش اسکندر نبود
اسمش اسکندر نبود؛ اما دنبال آب حیات می گشت. شنیده بود که خضر، آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند.
اما از آن خبرها که او شنیده بود حالا هزار سال می گذشت. دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس و پشتش را بگردد؛ نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود.
حالا او در زمینی زندگی می کرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.
اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی؛ و می دانست مرگ را و زندگی را می شود در زمین پیدا کرد، جاودانگی را اما نه. او ولی در جستجوی همین بود.، همین جاودانگی که نمی شد پیدایش کرد!
از پشت سر اگر می رفت، دیوارهای دیروز بود. از پیش رو اگر می رفت دروازه های بسته ی فردا. اما روی یک وجب اکنونش ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج و باروی بلند این زمین بالا رفت.
برج و بارویی که خشت و گِلش از لحظه بود.
زمان دور تا دور زمین را فرا گرفته بود و هر چیز را ناپایدار و بی دوام می کرد. زمان به همه چیز پایان می داد؛ و او بیزار بود از زمان و ناپایداری و پایان!
***
او هر روز از دیوارهای زمان بالا می رفت و هر بار مأیوسانه می افتاد. روزی اما بالا رفت و بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند، آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش می کرد از دیوارهای زمان بالا بیاید. جاودانگی ملتمسانه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: دستم را می گیری؟ مرا با خودت به آن طرف می بری؟ آنجا که همه چیز پایان می پذیرد؟...
آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیده ای؟!...
***
اما او پاسخی نداد و از دیوار زمان با شتاب پایین آمد و رفت و با اشتیاق روی یک وجب اکنون خود ایستاد و بلند بلند خندید.
هیچ کس اما نمی دانست او چرا این همه روی اکنون خود می خندد!
***
اسمش اسکندر نبود و از آن پس هرگز در پی آب حیات نگشت! ( ص ۳۹ و ۴۰)
دنیا بیستون است، اما فرهاد ندارد
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه ی سخت و ستبر نمی کند.
دنیا بیستون است و روی هر ستون، عفریت فرهاد کُش نشسته است. هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می شود.
تو اما باور مکن. عفریت فرهاد کُش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود، آن قدر سخت که تنها تیشه از پس آن برمی آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت؛
و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.
***
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوت تا مغاک. عشق، شیر و عشق، شکر؛ عشق، قند و عشق، عسل؛ شیر و شکر و قند و عسلِ عشق، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است. خسروِ ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هر چه سنگ و صخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو... و گر نه شیرین بهانه است.
***
ما می رقصیم و بیستون می رقصد.
ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند. آنها که نمی دانند
خسرو ما چقدر شیرین است! (ص ۴۲ تا ۴۴)
شاید او رابعه بود
او رابعه است، او که شبانه روزی هزار رکعت نماز می گزارد. روزها همه به روزه است و شب ها بیدار و سر به سجده. او رابعه است وقتی چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغی می کند و تا صبح دستش روشن است. او همان است که سجاده بر هوا می اندازد و به کوه که می رود، آهوان و نخجیران و گوران به او تقرب می جویند.
حالا تو می خواهی به خواستگاری او بروی، به خواستگاری رابعه! هرگز، هرگز، تن نخواهد داد. که هزار سال او را گفتند چرا شوهر نکنی؟ گفت: سه چیز از شما بپرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم. اول آن که در وقت مرگ، ایمان به سلامت خواهم برد، یا نه؟ دوم آن که در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند، نامه ام را به دست راست خواهند داد، یا نه؟ و سوم آن که در آن ساعت که جماعتی را از دست راست می برند و جماعتی را از دست چپ، مرا از کدام سو خواهند برد؟ گفتند ما نمی دانیم. گفت: اکنون این چنین کسی که این ماتم در پیش دارد، چگونه پروای عروس شدن دارد؟
اما او به خواستگاری رابعه رفت و رابعه گفت: آری، آری، شوهر می کنم.
- اما، ای وای رابعه! چه می کنی؟ زهد و ریاضتت چه می شود؟ گوشه گیری هزار ساله ات؟ دامنت به زندگی می گیرد و آلوده می شوی.
رابعه گفت: هزار سال خدا را در حاشیه می جستم، در کنج خلوت؛ تا این که دانستم خدا در میان است، در میان زندگی.
- رابعه! اما آیا تو نبودی که می گفتی: دل آدمی جای دو معشوق نیست! خدا که در دلم آمد هیچ کس را راه نخواهم داد؟
- گفتم و امروز هم می گویم. پس دلم را به دلی دیگر پیوند می زنم، تا فراخ تر شود و هر دو را جای او می کنم، هر دو دل را.
- رابعه، رابعه، رابعه! اما زندگی جنگ است، به میدان می آیی و مجبور می شوی با وسوسه بجنگی، با هزار شیطان که در تن زندگی جاری ست. آن گوشه که تو بودی، آن خلوت که تو داشتی، امن بود و تو بی آن که بجنگی و زخم برداری و کشته شوی، پیروز بودی.
رابعه گفت: اما خدا غنیمت است. غنیمتی که با جنگیدن باید به دستش بیاوری. آن که نمی جنگد و در کناری می ماند، سهمی از خدا نمی برد. و هر کس بیشتر مبارزه کند، خدای بیشتری نصیبش می شود!
رابعه عروس شد، رابعه رفت و من دیگر رابعه را ندیدم، و دیگر ندیدم که سجاده بر هوا بیندازد و با انگشت آتش روشن کند.
اما شاید او رابعه بود، آن زن که از آن کوچه دست در دست دخترش لبخند زنان می گذشت. شاید او رابعه بود و داشت خدا را لا به لای زندگی ریزه ریزه به در می کشید.
شاید او رابعه بود... (ص ۵۴ تا ۵۶)
این که اسم این سایت،"نخ نما" شده است از این جا سر چشمه می گیرد که نام کوچک من با حرف "نون" شروع می شود و نام بزرگ من با حرف "خ" و در فارسی به سایت، "نما" می گویند. پس نخ نما یعنی سایتی که من آن را ایجاد کرده ام. اما راستش را بخواهید این سایت برای استفاده عموم است و متعلق به همه ماست.