نام کتاب: در راه ویلا
نام نویسنده: فریبا وفی
انتشارات: نشر چشمه       
نوبت چاپ: چاپ اول زمستان ۱۳۸۷، چاپ پنجم پاییز ۱۳۹۰
چاپ: حیدری
نوع کتاب: داستان های کوتاه فارسی – قرن ۱۴


این کتاب حاوی نه داستان کوتاه است.

 
فرازهایی از کتاب
۱. مامان پیر بود، ولی پیری بر او حکومت نمی کرد. پیری زیر دستش بود. مثل مرد مزاحمی بود که مامان بلد بود خرش کند. بعضی وقت ها با دلبری و بعضی وقت ها با دندان تیز کردن. بدبختی کم نداشت، ولی جنگجوی خوبی بود. همیشه جنگیده بود اما این باعث نشده بود خودش را فراموش کند. مظلوم نشده بود. حتا در مقابل مشکلات قیافه گرفته بود و از بس به قیافه گرفتن عادت کرده بود، مراقبت از آن جزیی از طبیعتش شده بود. (ص ۱۲ و ۱۳)

۲. فکر کردم میترا به نیاز جواب نمی داد، ولی به درخواست چرا. (ص ۱۷)

۳. فکر می کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم. (ص ۱۷)

۴. خواهر شوهر درشت هیکلش می توانست به تمام مخمصه های زندگی بخندد، منتها وقتی مال دیگران بود. (ص ۲۱)

۵. اولین تلنگر را مادر شوهرش زد، وقتی که اسم کوچکش را فراموش کرد و صدا زد: «عروس، بیا پایین.» روزهای بعد با معنای عروس بیشتر خو گرفت. هر چه بود عروس بود و یک روز فهمید که عروس یک نفر نیست. صدها و هزارها عروس دیگر است. رفته رفته دانست که عروس یک عالم معنا دارد که بیشترش به او مربوط نمی شود. به صدها عروس پیش از او مربوط می شود. فهمید که هر کاری می کند، سایه ای از خاطره و رفتار و منش عروس های قبل را هم با خودش دارد. طول کشید تا بفهمد که بیرون آمدن از آن قالب حاضر و آماده سخت است، نشان دادن و ثابت کردن این که متفاوت است. مثل تمام عروس ها نیست. آدمی است که از این به بعد باید تعریف بشود، نه این که تعریف قبل از خودش را یدک بکشد. همه ی رفتارهایش به عروس بودنش منسوب می شد، با عروس بودنش داوری می شد، نه خود خودش. ( ص ۲۵ و ۲۶)

۶. گاهی وقت ها عروس در همهمه ی خنده ها و فریادها فراموش می شد. این جور وقت ها کسی متوجه غیبتش نمی شد. آرام از پله ها می رفت بالا و در سکوت و تنهایی اتاقش می نشست. چراغ را روشن نمی کرد تا مبادا از حضورش در طبقه ی بالا خبردار بشوند. توی تاریکی زانوهایش را بغل می کرد و زل می زد به دیوارهای بلند حیاط  که در تسخیر سایه های پایینی ها بود. نیاز غریبی حس می کرد که به چیزی غیر از آن ها فکر کند، ولی نمی شد. در تنهایی هم با او بودند و گاهی حتا بی اجازه وارد خواب هایش می شدند. اما او حتا برای خارج شدن از دنیای خودش اجازه لازم داشت، چه برسد به این که بخواهد وارد یک دنیای دیگر بشود. (ص ۲۸)

۷. روزی که رفتیم تئاتر، بچه ی اول مان را داشتیم، ولی با خودمان نبرده بودیم. یادم می آید که چه قدر این موضوع برایم جذاب بود. این که به جایی بروی که فقط برای لذت روحی تو باشد و اجازه داشته باشی بچه را نبری و این طبیعی ترین کار دنیا باشد. بعدها این اتفاق کمتر افتاد. بچه ها رفته رفته زندگی مان را اشغال کردند. بدون آن ها هیچ چیز معنا نداشت. (ص ۳۸)

۸. شوهرم زمزمه کرد: «فربهی صفت خوکان است.» این را مجنون گفته بود. (ص ۳۶)

۹. در دعواهای سال ها بعد از رو نرفتم. گفتم که دنیا پر از لاغران خوک صفت است. شوهرم پنج برادر داشت که یکی از یکی لاغرتر بودند. گاهی وقت ها از لجم می گفتم: «نی های کدام مزرعه اید؟» (ص ۳۸)

۱۰. حرف زدن از کاری که انجام نشده احمقانه ترین کار دنیا است. ( ص ۴۳)

۱۱. وقتی آدم از شروع خودش سر دربیاورد، از پایانش هم نمی تواند دلخور باشد. (ص ۴۳)

۱۲. از کلمات قصار خودش تقلب کردم. «دستی که نمی توانی قطع کنی ببوس.» به خاطر استفاده ناشیانه ام از کلمات قصار اخم کرد و تلخ و نیش دار گفت: «ولی من اگر نتوانم قطع کنم، مجبور هم نیستم ببوسم.» (ص ۴۴)

۱۳. یک روز نصیحتم کرد. «این قدر وقت صرف بچه ها نکن. یک کمی هم کتاب بخوان.» گفتم: «این بچه ها هر کدام یک کتاب هستند.» (ص ۴۵)

۱۴.همه اش که کتاب خواندن نیست. گفتم مهم این است که خواندن و زندگی کردنت یکی باشد، نه این که یک جور فکر کنی و جور دیگر زندگی کنی. (ص ۴۷)

۱۵. تنهایی این جا با مال آن جا فرق دارد. آدم آن جا مثل ماهی بیرون مانده از دریاست... می اندازنت توی دریاچه های مصنوعی خیلی خوشگل و بی نقص. آکواریوم. خلاصه توی آب هستی و حتا بهتر شنا می کنی، ولی فکرت جای دیگر است. (ص ۵۷)

۱۶. دو سال پیش که آقا جان مرد، مادر رضایت داد خانه ی قدیمی را بفروشد و با چند تکه اثاثیه آمد طبقه ی بالای خانه ی داداش. از همان روزها شروع کرد به حرف زدن از مرگ. شاید خاطره ی مرگ پدر بود که او را می ترساند، یا اصلا ترس نبود و فقط تنهایی وادارش می کرد از همه چیز حرف بزند و جوری از مرگ خودش بگوید که انگار مرگ هم یک جور تغییر روش و منش است نه نیستی. (ص ۶۸)

۱۷. مرد وقت بالا رفتن از کوه با انرژی و وراج بود. برای کندن گیاه کوچکی و لمس کردن سنگ شکیلی می ایستاد. به صدای رودخانه ای در دوردست گوش می داد. در وصف کوه شعر می خواند و از پهناوری آسمان به وجد می آمد. زن هنگام برگشتن از کوه انرژی بیشتری داشت. انگار بخش ناراحت کننده و مزاحم وجودش را آن بالا جا می گذاشت و سبکبال و آسوده، مثل کسی که دیگر وظیفه ی مهمی ندارد، برمی گشت. تازه کوه برایش معنا پیدا می کرد. (ص ۸۳)

۱۸. این خاصیت آدم های عاشق است که سهمی از درون شان را به دیگران نیز می بخشند. (ص ۸۴)

۱۹. توریست گفته بود در جاهایی که گرگ ها زندگی می کنند روح شان به روح آدم های آن جا نفوذ می کند. (ص ۸۷)

۲۰. توریست گفته بود گرگ همیشه او را به یاد قدرت و تنهایی می اندازد. (ص ۸۷)

۲۱. زنی که شوهر داشت، خانه ای داشت که همیشه شلوغ بود و باید مثل ماشین کار می کرد تا اشیا حرکت نکنند. خانه فقط چند لحظه تمیز می ماند. بچه ها و شوهرش که از در وارد می شدند، خرابی شروع میشد. بعضی وقت ها دلش می خواست آن ها را هم مثل اشیای خانه بی حرکت کند تا زندگی به همان شکلی بماند که برایش زحمت کشیده بود و ساخته بود. ولی دریغ از ذره ای سکوت و آرامش. (ص ۱۰۰)

۲۲. دوستش نخوابید. عادت داشت تا دیر وقت بیدار بماند و کتاب بخواند. آن شب کتاب نخواند. توی مبلی که نشسته بود فروتر رفت و مدت ها به چهره ی دوستش نگاه کرد. در خیال به خانه و زندگی او سر کشید. سعی کرد چیزهایی از آن تو بیرون بکشد که برای حفظ تعادل احساسات خشم آلودش لازم داشت. لحظه های خوشی، ساعت های رضایت، تجربه هایی که در هیچ جای دیگری ممکن نبود، جز در دل خانواده. تمرینی بود که سال ها با خود می کرد تا فقط آن تکه ای را که دوستش جدا می کرد و نشانش می داد نبیند. این روش خزنده ی او برای مواجه شدن با واقعیت بود. ( ص ۱۰۱ و ۱۰۲)

خلاصه کتاب
داستان اول – در راه ویلا
من زنی بیست و نه ساله و جوان هستم و دو پسر دارم، سپهر و پویا. شوهرم اکثرا ماموریت است. مادرم غالبا پیش من زندگی می کند. خواهرم میترا در شمال ویلا دارد، زیاد تحمل مادر هفتاد ساله را ندارد و به بهانه های مختلف او را پیش من می فرستد. تنها برادرم ساکن آلمان است. دلم گرفته و می خواهم کمی استراحت کنم. وقتی خواهرم پیشنهاد می دهد چند روزی به شمال پیش آن ها برویم، می پذیرم. او مادر را دعوت نکرده اما مادرم زودتر از من آماده سفر می شود. من دچار افسردگی شده ام و دارو مصرف می کنم. دلم می خواهد مادر به شمال نیاید اما می آید. با مادر و پسرها به شمال می رویم. کاش می شد مادر، بچه ها و مسئولیت هایشان را چند روزی فراموش کرد. وقتی به آمل می رسیم عباس آقا، شوهر خواهرم به پیشواز می آید. او مرد عجولی است. همگی ما سعی می کنیم در تاریکی شب، تند و تند پشت سر او راه برویم تا گم نشویم. مادر در حین راه رفتن، زمین می خورد و من کمکش نمی کنم. عصبانی هستم؛ از خودم، از شوهرم که همیشه در ماموریت است، از مسئولیت بچه ها. وقتی به ویلای میترا می رسیم بچه ها را می خوابانم. خواهرم مشغول پذیرایی می شود. در تراس نشسته ایم، مادر غمگین است وگریه می کند. پمادی به پایش می زنم و سعی می کنم کاری کنم تا مرا ببخشد.

داستان دوم- هزارها عروس
عروس خجول رفته بود دستشویی و بیرون نمی آمد. این مشکل همیشگی او بود و مشکل اصلی این جا بود که آن ها با خانواده شوهر زندگی می کردند. شوهرش باعث شده بود دیگران مشکل دستشویی رفتن او را مدام به رخش بکشند. گوهر، خواهر شوهرش از همه بدتر بود. گوهر در نزدیکی خانه آنها خانه داشت و مرتب با شوهر و بچه هایش به دیدارشان می آمد. آقای نیستانی شوهر گوهر، همیشه به او می خندید. گوهر اگر مشکلی با شوهر یا سه تا پسرهایش پیدا می کرد بلافاصله توفان راه می انداخت تا قضیه را حل کند، اما عروس نمی توانست این گونه باشد. آن شب وقتی عروس از دستشویی بیرون آمد، پاورچین پاورچین به خانه خودش در طبقه بالا رفت و حتی برای صرف شام پایین نیامد. فردا صبح گوهر وقتی به خانه مادرش آمد و عروس را دید به او توصیه کرد صبح ها آب ولرم یا گلابی بخورد تا مشکلش حل شود. مادر شوهر خوردن انجیر را پیشنهاد داد. عروس در ظاهر ممنون از توصیه ها و در باطن دلخور و گاهی خشمگین بود. او از زندگی دسته جمعی متنفر بود. در آن خانه همه چیز مشترک بود. دیگران حتا برای روده هایش تصمیم می گرفتند. عروس آدم ملاحظه کاری بود. برای انجام هر کاری از دیگران اجاز می گرفت. گوهر معتقد بود که عروس زن است اما صمیمیت زن ها را ندارد. یک بار مادرشوهر اسم عروسش را فراموش کرده بود و او را «عروس» صدا زده بود. از آن به بعد انگار اسمش فقط عروس بود. البته او عروس یک نفر نبود. صدها و هزاران عروس دیگر بود. کارهایش انگار سایه ای از خاطره، رفتار و منش های عروس های قبلی بود. او با عروس بودنش داوری می شد. وقتی حامله شد کمتر دیده می شد، بچه که به دنیا آمد بدتر هم شد. گوهر در تمام کارهای او دخالت می کرد. او سعی داشت بچه دوم را تا در این خانه هست بدنیا نیاورد. فعلا یگانه دخترش برای تمام قبیله کافی بود. عروس نمی توانست هم رنگ خانواده شوهر شود. زمانی با شوهرش صحبت کرد و از گوهر گله کرد، شوهرش رنجید. دفعه بعد که دوباره مشکل روده پیدا کرد دردی عجیب در بدنش می پیچید و در دستشویی گریه می کرد که گوهر فهمید. شوهرش از او خواست بیرون بیاید تا به درمانگاه بروند، اما او توان این کار را نداشت. گوهر از داروخانه وسیله ای خرید تا شخصا در حل مشکل او را کمک کند. یک سال بعد آن ها از خانه مادرشوهر رفتند. عروس برای همیشه عروس ماند اما دیگر گوهر خواهر شوهر نبود، گوهر بود.

داستان سوم – دهن کجی
سال ها پیش با شوهرم به تماشای تئاتر لیلی و مجنون رفتیم. بچه را با خود نبرده بودیم. تمام شب حس خوبی داشتیم. حالا دیگر این احساس کمتر به سراغمان می آید، چون به تئاتر و سینما نمی رویم و پول آن را صرف خرید گوشت برای بچه ها می کنیم. به یاد دارم آن شب در برگشت از تئاتر بازوی شوهرم را گرفتم، شوهرم متوجه چاقی ام شد و زمزمه کرد که چاقی صفت خوکان است. این جمله را مجنون در حین اجرای تئاتر گفته بود. وقتی حامله بودم و چاق شده بودم مدام این جمله را از شوهرم می شنیدم. ذهن شوهرم کلکسیونی از کلمات قصار بود. از آن شب این جمله وارد زندگی ما شد و دلم را خراش داد. امثال این جمله ها تجمل ذهن شوهرم بودند. این جمله ها چلچراغ هایی بودند که از سقف ذهنش آویزان بودند تا گوشه های تاریکش را همیشه روشن نگه دارند. من برعکس شوهرم بودم. نمی توانستم از تئاتری که دیدم یا کتابی که خوانده ام حرف بزنم. شوهرم و برادرهایش همگی لاغر بودند. یک بار برای تلافی به شوهرم گفتم که نی های کدام مزرعه اید؟ شوهرم در باره آدم ها از روی چاقی و لاغری شان قضاوت می کرد، اصولا او همه راقضاوت می کرد و غالبا حرف هایش درست از آب در می آمد. ما ساعت ها دعوا می کردیم و فک و فامیلمان را وسط می کشیدیم تا به هم ثابت کنیم کدام یک درست می گوییم. او از همه ایراد می گرفت. اوج دعوای ما پیش بینی آینده من بود، او می گفت من به هیچ کجا نخواهم رسید. برای مخالفت با شوهرم ورزش را شروع کردم. پیش بینی می کرد که  نمی توانم ادامه بدهم. راست می گفت، زود زده شدم. مدام گرفتار کارهای خانه و بچه ها بودم. فرصت زیادی باقی نمی ماند. اگر هم می ماند کاری نمی کردم چون از حرف های شوهرم غمگین بودم. یک بار آن قدر مستاصل شدم که برایش گریه کردم، آن شب با من مهربان بود. از آن به بعد سکوت کردم. تصمیم کلمه ای بود که از زندگی ام بیرون کردم. دیگر غر نمی زدم و شکایت نمی کردم. به او گفتم فربهی بد نیست، خوک هم حیوان بدی نیست و گوشتش گران و کمیاب است. دغدغه هایم را فراموش کردم و شوهرم راضی بود. نصیحت می کرد که کتاب بخوانم. من حس می کردم هر کدام از بچه ها یک کتاب هستند. دوستی پیشنهاد کرد بلیط تئاتر برایمان بگیرد اما شوهرم گرفتاری را بهانه کرد. بعد از مدتی کتاب های اقتصاد و سیاست شوهرم را خواندم، چنگی به دل نمی زد. عضو کتابخانه شدم. از دوست قدیمی ام کتاب گرفتم. از صبح تا عصر بچه ها را در خانه رها می کردم تا هر کاری دوست دارند بکنند و خودم در کنارشان کتاب های درسی و غیردرسی می خواندم. وقتی شوهرم می آمد نمی دانست لحظاتی قبل با کتاب ها در ایالتی دور بودم یا در سرزمینی متفاوت از دنیای خودش. یک بار بحث داغی بین شوهرم و دوستانش درگرفت، من هم دراین بحث شرکت کردم و مشتم باز شد. معلوم شد که چیزهایی می دانم. شوهرم دلخور شده بود. می خواست بداند که این اطلاعات را از کجا آورده ام. دم نزدم. شب به کاری که کردم فکر کردم. با این کارها می خواستم چه چیزی را ثابت کنم؟ آیا هدفم دهن کجی به شوهرم بود؟ نبرد پنهان من چه سودی در بر داشت؟ آن شب هزاران سوال از خودم کردم که اکثرا جوابی نداشتند.

داستان چهارم – کافی شاپ
در پارک نشسته بودم. حوصله ام از مامان و شوهرش هوشنگ سررفته بود. قبلا من با مادر و پدرم زندگی می کردم. از وقتی از هم جدا شدند، قرار شد من یک هفته پیش مادرم باشم و یک هفته پیش پدرم. موقع جابجا شدن گریه بود. همیشه بعد از گریه با مادرم به پارک می آمدیم و من بازی می کردم. اما بعدها پدرم ازدواج کرد و دیگر مرا نخواست. پنج سال طول کشید تا مادرم خودش را پیدا کند. او با هوشنگ آشنا شد و ما به خانه هوشنگ آمدیم. از هوشنگ خوشم نمی آید. در کار من فضولی می کند. مادرم خیلی ناز هوشنگ را می کشد و ظاهرا به خاطر من این کار را می کند. به نظر من بی خود زحمت هوشنگ را می کشد، اگر دو روزنباشد هوشنگ از گرسنگی و تنبلی می میرد. گاهی وقت ها هوشنگ مهربان است و گاهی نامهربان. گاهی پول کیک تولدم را می دهد و زمانی به درس خواندن یا آرایشم ایراد می گیرد. امروز حوصله آنها را نداشتم، دلم می خواست مثل دوستم آذیتا به کافی شاپ بروم و ساین شاین بخورم. آذیتا همیشه با دوستش در کافی شاپ قرار می گذارد. هوشنگ اجازه نمی دهد به کافی شاپ بروم. مادرم با چشم و ابرو علامت می دهد که سکوت کنم. به آن دو می گویم که می خواهم به خانه مادربزرگ بروم، قبول می کنند. به این بهانه از خانه خارج شده به پارک می روم. در پارک مرد مسن طاسی را می بینم. با او گرم حرف زدن می شوم. کاش دو تا پدرم را می دادم او را می گرفتم. باران نم نمک شروع می شود. سوار ماشین مرد مسن می شویم که قهوه ای بخوریم. اما او به جای کافی شاپ مرا به خانه اش می برد. برخلاف خودش و ماشینش، خانه اش آشفته است. پیرمرد از همسرش جدا شده است، همسری که اکنون در آمریکا زندگی می کند. پیرمرد سیزده سال در آمریکا زندگی کرده و یک دختر و دو نوه در ایران دارد که دو هفته یک بار به او سر می زنند. او عاشق زنش بوده و از طلاقش متاسف است. پیرمرد نظم و قانون آمریکا را دوست دارد ولی از تنهایی و غریبی آن جا متنفر است، در این جا تنها نیست اما نظم و قانونی هم وجود ندارد. او آلبوم هایش را به من نشان می دهد و خودش مشغول تهیه قهوه می شود. قهوه می خوریم و او ظرف هایش را می شوید. من از خودم و خانواده ام برایش می گویم. یک باره حالش عوض می شود. حس می کنم به من نظر دارد. خیلی می ترسم. متوجه ترس من می شود، مرا سوار ماشین می کند و به خانه می رساند. 

داستان پنجم – حلوای زعفرانی
مادرم فشار خونش بالا است. برای همین احساس می کند به زودی می میرد. خیلی آرام و با طمانینه از مرگش حرف می زند. از من و بقیه بچه هایش می خواهد بعد از مرگش خانه را مرتب کنیم، به او عطر بزنیم و از مردم خوب پذیرایی کنیم. حتی در مورد شام بعد از مرگش حرف می زند. از کسانی که باید دعوت کنیم می گوید. من و خواهرم رعنا و برادرم به حرف هایش گوش می دهیم. مادر مرگ را جدی گرفته. فرزانه زن برادرم وارد اتاق می شود. مادر اصرار دارد که حاجی، زنش و دخترش را نیز دعوت کنیم. فرزانه ناراضی است. مادرم سابقا دوست داشته دختر حاجی را برای برادرم بگیرد اما ناگهان سر و کله فرزانه پیدا شده و او زن برادرم شده. مادر فکر می کند که شام دادن به مردم، محل بزرگتری نیاز دارد و خانه برادرم کوچک است. برادرم حاضر است همه را بیرون از خانه شام بدهد. خرجش زیاد می شود و مادر راضی نیست، پیشنهاد می کند که شام دادن را فراموش کنیم و به مردم حلوا بدهیم. مایل است که زعفران حلوا زیاد باشد. محل نگهداری زعفران ها را به همگی نشان می دهد. می داند کسی بهتر از خودش حلوا درست نمی کند اما خودش هم در آن زمان وجود ندارد که حلوا درست کند. یک باره دنیای بدون خودش را می بیند و آن را باور می کند، سکوت می کند و به فکر فرو می رود.

داستان ششم – آن سوی اتوبان
فریده زن تنهایی است که با پسرش مهیار زندگی می کند. همسرش پس از طلاق، مجددا زن گرفته است. فریده سابقا با شوهرش خیلی حرف می زده  است اما به مرور شوهرش ساکت شده و آن ها به اختلاف و جدایی رسیده اند. اکنون پسر بالغش به سکوت چسبیده است. فریده می ترسد که از پسرش هم دور بماند. مشکلش را با همکارش در میان می گذارد، همکارش یک مازقامت به او می دهد تا توسط آن به حرف های تلفنی پسرش گوش بدهد و از صحبت های مخفیانه سر در بیاورد. فریده این کار را دوست ندارد. او به یاد می آورد که سال ها پیش، زودتر از موعد می خواسته پسرش را متکی به نفس بار بیاورد. او هر روز پسرش را از روی پل اتوبان می گذارنده تا به مدرسه برود، اما یک بار از او خواسته تنها از پل عبور کند. مهیار به سختی تن به این کار داده است. فریده دوست نداشته که پسرش مانند پدر وابسته بار بیاید، می خواسته او هر چه زودتر استقلال پیدا کند. مهیار اکنون پسر مستقلی است اما فریده دوست دارد او هنوز مثل ایام قدیم با مادرش حرف بزند و سکوت اختیار نکند. مهیار ساعت ها خود را در اتاقش حبس می کند و با تلفن حرف می زند. هر بار فریده می پرسد چه کسی پای خط است او اسمی بی ربط از مهیار می شنود که می داند واقعیت ندارد. فریده کنجکاو است که واقعیت را بداند. برای همین آن شب بالاخره از مازقامت استفاده می کند تا صدای طرف مقابل را بشنود و از راز مهیار باخبر شود. فریده قبلا جدایی از خانواده شوهر،جدایی از شوهر، رفتن و فرار کردن را تجربه کرده است و نمی داند سرنوشتش با مهیار چه خواهد شد.

داستان هفتم -  گرگ ها
زن به همراه شوهرش از کوه بالا رفته بود. مرد هنگام بالا رفتن از کوه جا و بی جا توقف کرده بود و عکسی گرفته یا گلی چیده بود. هنگام برگشت از کوه مرد عجله داشت که تا شب نشده برگردند. برای زن پایین رفتن از کوه زیباتر از بالا رفتن بود. انگار انرژی اش را در حال بالا رفتن ذخیره کرده بود و در پایین آمدن این انرژی را به دلخواه مصرف می کرد. زن یک باره تصمیم گرفت از خاطره ای که مدت ها آن را مثل راز درون سینه نگه داشته برای مرد بگوید. می خواست این خاطره را با کسی شریک شود و چه کسی بهتر از شوهرش. برای شوهرش تعریف کرد که در سفر دمشق، با مرد توریست ایتالیایی مو طلایی آشنا شده است. هر دو انگلیسی را به سختی حرف می زدند اما می توانستند منظورشان را به هم برسانند. مرد ایتالیایی وقتی فهمیده بود زن از آذربایجان ایران آمده است خوشحال شده چون این منطقه را می شناخته. مرد توریست بیولوژیست بوده و بر روی زندگی گرگ ها تحقیق می کرده، او می دانسته در منطقه آذربایجان ایران گرگ های کمیابی هستند که نسلشان رو به انقراض است. زن این را نمی دانسته. توریست ایتالیایی از زن خواسته که به کافی شاپ بروند و قهوه ای بخورند، زن دعوت را می پذیرد. شوهر زن از شنیدن این حقایق برآشفته می شود. آن روز در کوه صدای مردانی می آید که در حال تقلید صدای گرگ ها هستند. مرد از زن می خواهد عجله کنند و زودتر به پایین کوه برسند، داستان را فراموش کند چون ممکن است گرفتار گرگ های واقعی شوند. اما زن داستان را ادامه می دهد. او خوشحال است که در سفر، زنی نجیب و وفادار بوده است. مرد خشمگین است چون زن پا در حریمی گذاشته که خوش آیند مرد ایرانی نیست. آن روز مرد توریست به زن گفته بود که قیافه شرقی زیبایی دارد. او زن را تا هتلش همراهی کرده بود. مرد توریست از زندگی و سفرهایش گفته بود، زن نیز همین طور. زن برای لحظه ای مثل عکاسی که صحنه ی بی نظیری را شکار کند، توانسته بود از خودش جدا شود و به خیابانی که در آن راه می رفتند با فاصله نگاه کند. خودش را در لباس راحت، با چهره ای صاف که نشانه ی ذهن آرام بود، در حال قدم زدن در سرزمین بیگانه و حرف زدن به زبان بیگانه غافلگیر کرده بود و لحظه ای رنگین را با حضور ذهن کامل به خاطر سپرده بود. مرد ایتالیایی عصر همان روز به نزدیکی هتل زن آمده بود. او مانند زن، بین همسفرانش تنها بود. از زن خواسته بود تا با هم به هتل بروند تا عکس های گرگ ها را تماشا کنند اما زن نپذیرفته بود. آن دو ساعتی با هم گرم گفتگو شده بودند و زن می دید که حرف های مرد به طبیعتی نزدیک می شود که دیگر ترسناک نیست، پر است از رازهای زیبای کشف نشده. زن حرف هایش را تمام کرد و بازو در بازوی شوهر انداخت. از تاریکی و سرما و سردی مرد ترسیده بود. مرد با ضربه آرنج زنش را کنار زد و زن تازه فهمید که مرد فهم متفاوتی از داستان داشته است. مرد زنش را تنها رها کرد و زن از ترس هجوم گرگ ها به سمت ماشین هجوم آورد.

داستان هشتم - روز قبل از دادگاه
مهسا یک سال پیش عاشق افشین شد. آن قدر صداقت داشت که عاشقی اش را همه فهمیدند. او با افشین ازدواج کرد و شاد و خوشحال به محله آن ها رفت اما خیلی زود به همه چیز عادت کرد. فردا آن ها دادگاه دارند و قرار است از هم جدا شوند. امروز افشین با مهسا قرار دیدار گذاشته است. او از مهسا خواسته که برای آخرین بار به خانه بروند و حرف هایی بزنند که در کوچه وخیابان امکان پذیر نیست. مهسا می پذیرد و با افشین به خانه می روند. آن ها هم خوابه می شوند. مهسا از اتفاقی که افتاده احساس خجالت می کند. پس از آن به خانه پدری برمی گردد و لب حوض می نشیند و به شلوغی خانه پدری نگاه می کند. غیر از پدر، مادر، خواهر و برادرها، چندین نفر دیگر از اقوام در منزل آن ها هستند تا تکلیف مهسا را مشخص کنند. مهسا تکلیفش مشخص است و نیاز به تنهایی دارد. او کار خوبی دارد، کلاس موسیقی و زبان می رود. مادرش تنها کسی است که با طلاق او موافق است. مهسا این زن قد بلند را، که برای آخرین بار تن به همخوابگی شوهرش داده، نمی شناسد.

داستان نهم - زنی که شوهر داشت           
زنی که شوهر داشت، از همسرش کتک خورده بود، خانه را ترک کرده و به خانه آرام دوستش که شوهر نداشت پناه آورده بود. زنی که شوهر نداشت به خاطر مشکل دوستش بسیار ناراحت و خشمگین بود و او را مقصر می دانست که در برابر شوهرش کوتاه آمده و اجازه داده این ظلم بر او روا شود. از دوستش می خواست که حقیر نباشد و از حق خود دفاع کند. چند روزی آن ها با هم در یک خانه بودند. صبح ها زنی که شوهر داشت پنهانی به خانه اش می رفت تا بچه ها را ببیند. یک روز وقتی به خانه رفت شوهرش را در خانه دید. مرد از او خواست که به خانه اش برگردد. مرد کلامی از پشیمانی نگفته بود اما یخچال خانه را کاملا تمیزکرده بود. این کاری بود که هرگز انجام نمی داد. زنی که شوهر داشت از حالات و حرکات شوهرش فهمیده بود که او پشیمان است. زنی که شوهر نداشت با رفتن دوستش به خانه مخالف بود، اما به دوستش نگفت که گاهی حضور عاطفه را در خانه اش کم دارد. زنی که شوهر داشت به خانه اش برگشت و زنی که شوهر نداشت سعی کرد بفهمد که تمیز کردن یخچال چطور می تواند نشانه پشیمانی از کتک زدن همسر باشد، و البته افکارش به جایی نرسید.