نام کتاب: بوف کور
نام نویسنده: صادق هدایت

فرازهایی از کتاب

۱. در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.

۲. من فقط برای سایه ام می نویسم.

۳. آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند، برای گول زدن من نیستند؟

۴. آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی کنند که سابقا یکدیگر را دیده بودند، که رابطه ی مرموزی میان آن ها وجود داشته است؟

۵. در هوای بارانی که از زنندگی رنگها و بی حیایی خطوط اشیا می کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس می کردم و مثل این بود که باران افکار تاریک مرا می شست.

۶. من همیشه گمان می کردم که خاموشی بهترین چیزهاست، گمان می کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند... فقط می خواهم پیش از آن که بروم دردهایی را که مرا خرده خرده مانند خوره یا سلعه گوشه ی این اتاق خورده است روی کاغذ بیاورم.

۷. نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد.

۸. من نمی دانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته ام مال نیشابور یا بلخ یا بنارس است – در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم.

۹. قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.

۱۰. حالا زنم را نه تنها دوست داشتم، بلکه همه ی ذرات تنم او را می خواست. مخصوصا میان تنم، چون نمی خواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان کنم.

۱۱. اغلب برای فراموشی، برای فرار ازخودم، ایام بچگی خودم را به یاد می آورم، برای این که خودم را در حال قبل از ناخوشی حس بکنم – حس بکنم که سالمم.

۱۲. کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می شوند.

۱۳. من بیشتر خوشم می آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.

۱۴. زمانی که در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه ی این مسائل برایم به اندازه ی جوی ارزش نداشت و در این مواقع نمی خواستم بدانم که حقیقتا خدایی وجود دارد یا این که فقط مظهر فرمانروایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده اند.

۱۵. اگر درست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بی معنی باشد. شاید من اصلا ستاره نداشته ام!

۱۶. جرات سابق از من رفته بود. مثل مگس هایی شده بودم که اول پاییز به اطاق هجوم می آورند.

۱۷. اگر چه خون در بدن می ایستد و بعد از یک شبانه روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می کنند ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می روید – آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین می روند و یا تا مدتی از باقیمانده خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می کنند؟

۱۸. تنها چیزی که از من دلجویی می کرد امید نیستی پس از مرگ بود – فکر زندگی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می خورد؟

۱۹. تنها مرگ است که دروغ نمی گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند. ما بچه های مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد. در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند. در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم... و در تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می کند – آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه ور شود که از زمان و مکان خودش بی خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می کند؟ آن وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود – این صدای مرگ است.

۲۰. زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورت هر کسی را به خودش ظاهر می سازد، گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد – بعضی ها فقط یکی از این صورتک ها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین و چروک می خورد. این دسته صرفه جو هستند – دسته ی دیگر صورتک های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می دارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ولی همین که پا به سن گذاشتند می فهمند که این آخرین صورتک آن ها بوده و به زودی مستعمل و خراب می شود، آن وقت صورت حقیقی آن ها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.

۲۱. جلو آینه به خودم گفتم: «درد تو آن قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده و... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می آید و یا اصلا اشک در نمی آید!...»

خلاصه کتاب
امروز من می خواهم تا نمرده ام، داستانی واقعی که مثل خوره دارد مرا می خورد برای سایه ام تعریف کنم. من در خانه ای در حاشیه شهر زندگی می کنم و کارم نقاشی روی قلمدان است. دو ماه و چهار روز پیش، روز سیزده بدر که همه از خانه بیرون رفته بودند، نزدیک غروب عمویم به دیدار من آمد. تنها چیزی که در خانه داشتم یک بغلی شراب بود. رفتم آن را بیاورم، از روزنه اتاقم زنی اثیری، بالا بلند و ظریف را دیدم که در کنار جوی آب و سرو، روبروی پیرمردی هندی که شالمه بسته بود و عبای زردی به تن داشت ایستاده بود. او گل کبود نیلوفر را به مرد تقدیم می کرد. من شیفته دخترک که لباس سیاه چسبان پوشیده بود شدم. پیرمرد خنده ترسناکی کرد. من برگشتم تا به سراغ عمویم بروم. اما عمویم رفته بود. فردا که به سراغ روزنه رفتم، کاملا بسته شده بود. من دختر را گم کردم، هر جا می گشتم او را نمی یافتم، او زن ایده آل من بود. از غم دوری اش به مشروب و تریاک پناه آوردم. بعد از دو ماه و چهار روز او را که بر روی سکوی درخانه ام نشسته بود دیدم. با من به خانه آمد. روی تخت خوابید. من از بغلی شرابم به او خوراندم. خودش را به من تسلیم کرد. پس از آن حس کردم تنش سرد می شود. او مرده بود. تصویری از او کشیدم. زن را تکه تکه کردم و در چمدان گذاشته و با کمک پیرمردی به قبرستان برده، در کنار درخت سروی دفنش کردم. موقع دفنش پیرمرد کوزه ای پیدا کرد، که آن را با خود برد. من مدتی در قبرستان ماندم اما گم شدم. دوباره پیرمرد را پیدا کردم. او مرا به خانه ام رساند و کوزه را به من داد. تصویر زن روی آن بود. تصویر زن روی کوزه عینا مثل تصویری بود که من از زن اثیری کشیده بودم. تریاک کشیدم و به عالم دیگری وارد شدم. دنیایی که در آن داروغه حضور داشت. می خواستم قبل از دستگیری توسط داروغه از بغلی زهرآگین شراب بنوشم. اما تصمیم گرفتم پیش از آن نوشتن را شروع کنم.

در اتاقم دو روزنه به خارج از اتاق دارم که مرا با بقیه مرتبط می کند. میخ روی دیوار مال ننوی من و زنم است. یک آینه در اتاقم دارم. قصابی همسایه ما است. یک پیرمرد خنزرپنزری هم هست که قبلا کوزه گر بوده است. من با ننجون که دایه ام است و با زن لکاته ام زندگی می کنم. من و زنم هر دو وقتی بچه بودیم از ننجون شیر خورده ایم. زنم بسیار شبیه مادرش است. من به این دلیل با زنم ازدواج کردم که شبیه مادرش است. مادرزنم در اصل عمه ام است.

پدرم و عمویم دوقلو بودند. در بیست سالگی برای تجارت به هند رفتند. پدرم ساکن بنارس بود و عمویم مرتب در حال سفر. زمانی که عمویم در سفر بود پدرم دختری رقاص به نام بوگام داسی که برای معبد لینگم می رقصید دید و عاشقش شد. پدرم به مذهب دختر در آمد، با او ازدواج کرد و مادرم آبستن شد. مادرم را از معبد اخراج کردند. عمویم از سفر بازگشت. او نیز عاشق مادرم شد. بین پدرم و عمویم بر سر مادرم درگیری پیش آمد. مادرم برای حل این مسئله از هر دو خواست وارد سیاهچال شوند و با ماری خطرناک بجنگند. مادرم نصیب برنده این درگیری می شد. نبرد در سیاهچال شروع شد. معلوم نشد آن که بیرون آمد پدرم بود یا عمویم، چون هر دو شبیه هم بودند. پدرم مرا به یاد داشت اما نبرد سخت، خاطرات او را پاک کرده بود. عمویم هیچ خاطره ای از من نداشت. چون آن که بیرون آمد مرا نمی شناخت همه نظر دادند که عمویم است، اما راستش واقعیت هم چنان از همه پوشیده است. مادرم به همراه عمویم به شهر ری رفتند و مرا به عمه ام سپردند. مادرم برای من یک بغلی شراب که زهر مار در آن بود به یادگار گذاشت. نمی دانم پدر و مادرم اکنون زنده هستند یا نه. عمه ام مثل مادری دلسوز مرا بزرگ کرد. ننجون که دایه ام بود مرا و دختر عمه ام را که بعدا زنم شد شیر می داد.  شاید پدرم یا عمویم الآن پیرمردی قوزی شده باشد و مادرم با هیکل ظریفش در معبد می رقصد.

شبی که عمه ام مرد، دخترش در کنار جنازه مادرش خود را به من تسلیم کرد. شوهر عمه ام این صحنه را دید و خنده ترسناکی سر داد. مجبور شدم دخترش را بگیرم. من که نفهمیدم اما دیگران می گفتند او دختر نبوده است. او فاسق های زیادی داشت. غیر از همان یک بار او خودش را دیگر به من تسلیم نکرد، و حتی اتاقش را جدا نمود. من برای زنم جاکشی می کردم تا از دستم نرود. چقدر من بدبخت و زبون بودم. بالاخره من مریض و خانه نشین شدم. حکیم آمد، دوا داد و من بهتر نشدم. یک روز زنم به بالینم آمد. آبستن بود. نمی دانم بچه اش به دنیا آمد یا نه. من در دنیای خیالاتم زندگی می کردم و از خیانت زنم به خودم آب می شدم. او مرا برای شکنجه، یکی را برای شهوت رانی و دیگری را برای عشق بازی انتخاب کرده بود.

حالم که کمی بهتر شد دو تا کلوچه برداشتم و از خانه فرار کردم. به بیرون از شهر رفتم. از دروازه گذشتم. به شهر سورن رسیدم. دختر بچه ای سیاه پوش به شکل زنم دیدم. یادم افتاد که در بچگی وقتی به سیزده بدر رفته بودیم دختر عمه ام در آب نهر افتاد و پشت درختی لباسش را عوض کردند و من تنش را دیدم.

در بیابان راه افتادم. نمی دانم چگونه به خانه پدر زنم رسیدم. برادر زنم بر روی سکوی خانه نشسته بود. کلوچه هایم را به او دادم. پدر زنم را دیدم. وارد خانه شدم. به اتاقم رفتم. خون دماغ شدم. دایه ام به دادم رسید. چشم هایم را که بستم میدان محمودیه را دیدم. کسی را دار می زدند. پیرمرد خنزر پنزری بود. مردم از میر غضب می خواستند مرا هم دار بزند. از خواب بیدار شدم. دایه ام غلیان می کشید. دایه برایم کاسه ای غذا آورد که زیر دستش زدم و آن را پخش کردم. دوباره حکیم آمد، دستور داد تریاک بکشم. همه از دست من عاجز شده بودند. دایه ام آرزوی مرگم را داشت. چون زنم به من رو نمی داد به دایه ام رو آوردم. او از عروس بدجنس و پسر بی وفایش برایم حرف می زد. برایم کتاب دعا آورد. من به دعا و نماز اعتقاد ندارم. من خدا را نمی خواستم. یک دوست یا آشنا برایم کافی بود. من خواب های عجیب می دیدم که مردم خشک شده بودند و به محض تماس سرشان کنده می شد.

من دیده بودم که قصاب گوشت را با لذت می برد. تصمیم گرفتم سر زن لکاته ام را ببرم. دایه ام خبر آورد که زنم با پیرمرد خنزر پنزری رابطه دارد. این ارتباط را به روی زنم آوردم قهر کرد و رفت. من احساس برتری و خدایی کردم. توانسته بودم او را برنجانم. به اتاقش رفتم تا با گزلیکی او را بکشم. زنم می گفت در حمام آبستن شده، اما چندی بعد بچه اش سقط شده است. من گزلیکم را دور انداختم. پیرمرد خنزر پنزری آن را پیدا کرد و به دایه فروخت. دایه آن را برای من آورد. برادرزنم آمد و گفت که زنم از سقط شدن بچه ناراحت است چون با وجود بچه ارث بردن حتمی می شده است. من عبایی شبیه عبای پیرمرد خنزرپنزری پوشیدم، شال بستم و به اتاق زنم رفتم. زنم به هوای پیرمرد خنزرپنزری با من عشقبازی کرد. اما وقتی حقیقت را فهمید مرا عمیقا گاز گرفت. من با گزلیک چشمش را در آوردم. او در جا مرد. وقتی به اتاقم آمدم پیرمرد خنزرپنزری کوزه ام را برداشت و رفت. من زنم را کشته بودم و مثل یک جغد شده بودم، ناله هایم در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه های خون آن را تف می کردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر می کند. سایه ام روی دیوار مثل سایه جغد شده است. او خمیده نوشته های مرا می خواند. سایه ام مرا می فهمد.از سایه ام می ترسم.