برادر بزرگتر

نام کتاب: برادر بزرگتر
نام نویسنده: هانس پترسون
نام مترجم: مینو قالیچی
چاپ: کیهانک
انتشارات: کانون پروش فکری کودکان و نوجوانان
خلاصه کتاب
این کتاب داستان پسرکی به نام ماتیاس است که همراه با پدر و مادرش در آپارتمانی واقع در منطقه تجاری یکی از شهرهای سوئد زندگی می کند. به نظر می رسد که منطقه مسکونی آنها، محلی تجاری است و جای مناسبی برای یک بچه کوچک نیست. اما آنها اجبارا در آن منطقه زندگی می کنند. پسرک خیلی تنهاست. تازه سال اول دبستان است. تنها بازی اش این است که از پله ها با سر و صدای زیاد پایین بیاید و در حیاط بازی کند. حیاط پر از ماشین و موتور است. او در گوشه ای از حیاط در لابلای سنگفرش چند علف دیده و آنجا را باغچه خود می داند. منتظر است تا گُلی از آن بیرون بزند و به مادرش هدیه بدهد. دو پسر بچه دیگر با نام های مارتین و اریک، گاهی با موتورهایشان وارد حیاط می شوند و بسته های پستی را می آورند یا می برند. ماتیاس از آنها می ترسد، از این جهت که از خودش بزرگتر هستند. یک روز که به سراغ باغچه اش می رود می بیند که سرایدار خانه علفها را کنده و گل کوچکی را که او مدتها منتظرش بوده در آورده و و قاطی آشغالها ریخته است. مارتین و اریک که می دانند ماتیاس این باغچه را خیلی دوست داشته، با سرایدار دعوا می کنند. سرایدار روی حرف خود می ایستد و می گوید اینها علفهای هرزی بیش نبودند. مارتین به دلداری ماتیاس می آید و می گوید او را ببخش، مدتهاست که کودکی را پشت سر گذاشته و دیگر نمی تواند بفهمد که بچه ها چه می خواهند و چه می گویند.
مارتین و اریک تصمیم می گیرند دسته گل سفیدی بخرند و به ماتیاس هدیه بدهند تا او هم آن را به مادرش هدیه کند. ماتیاس از دیدن دسته گل خوشحال می شود و آن را به مادرش هدیه می دهد. مادر از این قضیه شاد می شود.
مارتین سنجاب کوچکی را پیدا کرده که آن را به خانه شان برده و از او پرستاری کرده است. اما مادر مارتین بیمار شده و در بیمارستان بستری گشته است. کسی روزها در خانه نیست تا از سنجاب پرستاری کند. مارتین هم دلش رضایت نمی دهد که سنجاب را در قفس بگذارد. چون می بیند که ماتیاس خیلی تنهاست، سنجاب را به ماتیاس می سپارد که تا برگشتن مادرش از بیمارستان مواظب او باشد.
ماتیاس خیلی سنجاب را دوست دارد. سنجاب جیم جیم نام دارد. این نامی است که مارتین برای سنجاب گذاشته است. یک بار سنجاب در انباری خانه گم می شود. مارتین و ماتیاس تمام انبار را زیر و رو می کنند اما سنجاب را پیدا نمی کنند. آخر سر متوجه می شوند که سنجاب در جیب کت آنهاست و به خواب فرو رفته است.
یک بار هم سرایدار متوجه سنجاب می شود و می خواهد جلوی ورود ماتیاس و سنجابش را بگیرد که مارتین به داد او می رسد و می گوید مقررات سگ و گربه و پرنده را در خانه ممنوع کرده اما ورود یک سنجاب را ممنوع نکرده است. تازه این سنجاب امانت است و بعد از بهبودی مادرم آن را خواهم برد. سرایدار کوتاه می آید.
سرایدار واقعا در عالم بزرگی غرق شده و بچه و بچگی اش را فراموش کرده است. اما پدر و مادر ماتیاس خیلی منطقی با او برخورد می کنند. مارتین مانند یک برادر بزرگتر همه جا همراه ماتیاس است. یک بار ماتیاس صبح زود از خواب بلند می شود و چون هنوز نمی تواند به درستی ساعت را بخواند، به هوای این که خیلی زود نیست از خانه بیرون می رود و تصادفا به همراه شبگردی که مغازها و انبارها را چک می کرده، وارد یک انبار می شود و همان جا به خواب می رود. وقتی بیدار می شود، صاحب انبار و شبگرد می خواهند او را تحویل پلیس دهند که باز هم مارتین می رسد و او را از این مخمصه نجات می دهد. رابطه عمیقی بین ماتیاس و مارتین و سنجاب به وجود آمده است. سنجاب روز به روز بزرگتر می شود و در خانه ماتیاس خرابکاری می کند. در عین حال خیلی شیرین است و اوقات فراقت تابستانه مارتین را پر می کند.
سرانجام قرار است مادر مارتین از بیمارستان مرخص شود. باید جیم جیم را از ماتیاس بگیرند. ماتیاس خیلی ناراحت است. اما پدر ماتیاس می گوید که بهتر است سنجاب را آزاد کنیم چون مادر مارتین نیاز به استراحت در منزل دارد و نمی تواند مراقب یک سنجاب شیطان باشد. بالاخره سنجاب را به پارک جنگلی می برند و امتحان می کنند که ببینند آیا می تواند روی پای خود زندگی کند یا این که به انسانها پناه می برد. اما در کمال ناباوری ماتیاس می بیند که سنجاب هم جنسان خود را پیدا کرده و با آنها می رود. مارتین بارها به ماتیاس گفته بود که سنجاب نمی تواند در قفس یا در خانه زندانی باشد. طبیعت سنجاب این است که با هم جنسان خود در جنگل باشد. در انتهای داستان ماتیاس پی می برد که این حرف مارتین درست بوده است. همانطوری که خودش هم نمی تواند در قفس خانه تنها زندگی کند. مارتین به او می گوید گربه ما حامله است. شاید بتوانیم بچه ای از او را به تو بدهیم. اما قبل از آن باید سرایدار را راضی کنی تا بتوانی گربه را نگه داری.
ماتیاس از مارتین یاد می گیرد که زندگی همین است. باید با موجوداتی که دوستشان داریم مدتی مشغول باشیم و روزی زمان جدایی از آنها فرا می رسد. .ولی باید به خاطر داشته باشیم که ایام خوشی را نیز با آنها گذرانده ایم. فقط به دوری از آنها فکر کردن، کار عاقلانه ای نیست.
در انتهای داستان مارتین حرف عاقلانه ای به ماتیاس می زند: «بعضی وقتها انسان آرزو می کند که کاش همه چیز کوچک بماند و بزرگ نشود، با سنجاب ها بازی کند و در پایین ترین کلاسهای مدرسه باشد، و گاهی دلش می خواهد زمان تندتر بگذرد تا زودتر رشد کند و مثل پسرهای بزرگ شود. انسان گاهی این و گاهی آن را آرزو می کند. ولی موقعی قضیه مشکل می شود که هر دو را یک زمان بخواهد.»
در آخر داستان مارتین هنوز خود را برادر بزرگتر ماتیاس می داند. ماتیاس خوشحال است که به جای جیم جیم مارتین را از دست نداده است. ماتیاس خوشحال است که جیم جیم مزه آزادی را چشیده است و می داند که متاسفانه این حقیقتی است که سنجابها تقریباً هیچ حافظه ای ندارند.
این که اسم این سایت،"نخ نما" شده است از این جا سر چشمه می گیرد که نام کوچک من با حرف "نون" شروع می شود و نام بزرگ من با حرف "خ" و در فارسی به سایت، "نما" می گویند. پس نخ نما یعنی سایتی که من آن را ایجاد کرده ام. اما راستش را بخواهید این سایت برای استفاده عموم است و متعلق به همه ماست.