والس خداحافظی

نام کتاب: والس خداحافظی
نام نویسنده: میلان کوندرا
نام مترجم: عباس پژمان
انتشارات: نشرعلم
نوبت چاپ: دوم ۱۳۷۶
چاپ: حیدری
نوع کتاب: رمان
یادداشت
اصل کتاب به زبان
چک است. ترجمه فارسی برمبنای دو ترجمه فرانسه و انگلیسی صورت گرفته است.
فرازهایی از کتاب
۱. برتلف: «این جا مردم قدر صبح را نمی دانند. با
بیدارباش زنگ ساعت که همچون تیشه ای خوابشان را قطع می کند، به طرز خشنی از خواب
برمی خیزند و بلافاصله خود را به دست تعجیلی شوم می سپارند. می توانی به من بگویی
روزی که با چنین عمل خشنی شروع شود چگونه روزی خواهد بود؟ برای آدم هایی که
بیدارباش هر صبح برایشان یک ضربه کوچک الکتریکی است چها اتفاق می افتد؟ هر روز با
خشونت کنار بیا و، هر روز لذت را فراموش کن. باور کن همین صبح هاست که خلق و خوی
آدم را تعیین می کند.» (ص ۳۲)
۲. برتلف: «برایت بگویم که من این ساعت های کاهلی صبحگاهی را به حدی دوست دارم و چنان آرام آرام سپری می کنم تا از شب به روز و از خواب به بیداری برسم که گویی از پلی می گذرم که در لبه هایش مجسمه چیده اند. این وقت روز هنگامی است که من به غایت قدرشناس یک معجزه کوچک یا یک ملاقات غیرمترقبه ای خواهم بود تا به من دلگرمی دهد که رویاهای شبم همچنان ادامه دارد و ورطه ای ماجراهای خواب و ماجراهای روزم را از هم جدا نمی کند.» (ص ۳۲)
۳. برتلف: «معنی مرگ کمی بیش از صندلی الکتریکی است. منظورم چیز دیگری بود. می دانی، من معتقدم که زندگی را به همان شکل که به ما داده می شود باید بپذیریم. این، نخستین حکم و مقدم بر احکام دهگانه دیگر است. همه اتفاقات دست خداست و ما هیچ نمی دانیم که چه خواهد شد. و منظورم از پذیرفتن زندگی به همان شکلی که به ما داده می شود یعنی پذیرفتن پیش بینی نشدنی. و بچه تبلور این پیش بینی نشدنی است. بچه، خودِ پیش بینی نشدنی است. انسان نمی داند بچه چه خواهد شد، چه برایت می آورد، و درست برای همین باید او را پذیرفت. و گرنه نیمه کاره خواهی زیست، زندگی کردنت مثل شنا کردن کسی خواهد بود که شنا نمی داند و توی گل و لای لب دریاچه شلپ شلپ می کند، در حالی که دریا تا وقتی که پایت به تهش می رسد دریا نیست.» (ص ۳۸)
۴. برتلف: «من، حتی اگر مخالف عقاید من باشی، دوست تو باقی می مانم. و حتی اگر قبولت هم نداشته باشم کمکت می کنم.» (ص ۳۹)
۵. برتلف: «خوش قلبی و خوش بر و پیکری زن ها، مردها را وحشی تر می گرداند تا قدرشناس.» (ص ۳۹ و ۴۰)
۶. دکتر اسکرتا: «موی بور و موی سیاه دو قطب طبیعت انسانی هستند. موی سیاه نشانه مردانگی، شهامت، صراحت و عمل است در حالی که موی بور سمبول زنانگی، لطافت، ناتوانی و انفعال است. بنابراین زن بور در واقع دو بار زن است. یک ملکه هم اگر بور نباشد ملکه نیست. به همین دلیل است که زن ها برای این که حتی الامکان زن باشند موهایشان را بور می کنند نه سیاه.» برتلف با لحن شک آلودی گفت: «خیلی دلم می خواهد بدانم رنگدانه چطور می تواند تاثیر خود را بر روح انسان بگذارد.» دکتر اسکرتا گفت: «مقصود رنگدانه نیست. زن بور ناخودآگاهانه از موهایش پیروی می کند. به خصوص اگر این زن موبور، سبزه ای باشد که موهایش را رنگ کرده باشد. او می خواهد به رنگ مویش وفادار باشد و مثل موجودی زودشکن، عروسکی جلف، موجودی که شیفته ظاهر خویش است، رفتار می کند و چنین موجودی طالب ناز و نوازش و خدمت است. طالب احترام و تعریف و تمجید است، خودش به تنهایی قادر به هیچ کاری نیست، از بیرون همه نزاکت است و از درون همه بی نزاکتی است. اگر موی سیاه در تمام دنیا مد می شد، زندگی به مراتب بهتر می گردید، و این سودمندترین اصلاح اجتماعی ای می شد که تا به حال به دست آمده است.» (ص ۴۶ و ۴۷)
۷. دکتر اسکرتا: «می دانی در دنیا چه کسانی میزوژن ترند؟ زن ها. هیچ مردی، حتی آقای کلیما هم که تا به حال دو زن خواسته اند حاملگیشان را به گردن او بیندازند، به اندازه خود زن ها از جنس زن متنفر نیست. فکر می کنید برای چه این قدر سعی می کنند تا ما را اغوا کنند؟ فقط برای این که زنهای دور و بر خود را بسوزانند. خدا در دل زن، کینه زن های دیگر را قرار داده برای این که می خواسته نسل انسان زیاد شود.» (ص ۴۷)
۸.همان طور که بر اثر عشق، معشوق را زیباتر از آن چه که هست می بینیم، اگر از زنی واهمه ای داشته باشیم، از کوچکترین نقص چهره او تسکینی بی اندازه می یابیم. (ص ۶۰)
۹. ژاکوب گفت: «اکثر مردم در محیط آسوده ای محدود به خانه و محل کار خود رشد می کنند. در مکانی امن و دور از نیکی و بدی زندگی می کنند. این ها از دیدن یک آدمکش، قلبا، وحشت می کنند. اما کافی است که از مکان امن خویش خارجشان کنی تا به آدم کش تبدیل شوند، بی آن که بدانند چگونه این طور شد. امتحان ها و وسوسه هایی هست که بشر، در طول تاریخ، فقط گاهگاهی در معرض آن ها قرار می گیرد.» (ص ۸۸)
۱۰. کسی که با ماشین تصادف کرده باشد، بیهوده سعی می کند تا آن را به یاد نیاورد. (ص ۸۹)
۱۱.
ژاکوب گفت: «بگذار تلخ ترین کشف زندگی ام را برایت بگویم: قربانیان بهتر از جلادان
نیستند! من خیلی خوب می توانم این دو نقش را وارونه تصور کنم. تو می توانی اسم این
را بگذاری نوعی آلیبیسم، که می خواهد مسئولیت را از دوش یک فرد بردارد و آن را به
گردن خالقی بیندازد که بشر را چنین آفریده است.»
(Alibi-isme اصطلاحی قضایی است به معنی ثبوت غیبت متهم در محل
وقوع جنایت) (ص ۹۰)
۱۲. ژاکوب گفت: «باید لااقل از یک چیز مطمئن باشی: صاحب اختیار مرگ خودت هستی و می توانی ساعت و وسیله آن را انتخاب کنی. با داشتن این اطمینان می توان خیلی چیزها را تحمل کرد. برای این که می دانی هر لحظه که بخواهی می توانی از آن خلاص شوی.» (ص ۹۸)
۱۳. آرزوی نظم، در عین حال، آرزوی مرگ نیز هست، برای این که زندگی نقض دائمی نظم است. یا، برعکس، می توان گفت که آرزوی نظم عذر پرهیزکارانه ای است که طینت بدخواه انسان برای جنایت های خود می آورد. (ص ۱۰۹)
۱۴. در دوران ما، در شکار انسان، ممتازها را شکار می کنند. آن هایی را که کتاب می خوانند یا یک سگ دارند. (ص ۱۰۹)
۱۵. ژاکوب گفت: « بچه دار شدن یعنی همرنگ جماعت شدن. اگر من بچه ای داشته باشم مثل این است که می گویم: من به دنیا آمدم، مزه زندگی را چشیدم و این قدر خوب است که ارزش تکثیر دارد.» (ص ۱۱۸)
۱۶. ژاکوب گفت: «اگر علم و هنر در واقع صحنه طبیعی و واقعی تاریخ هستند، سیاست، برعکس، آزمایشگاه علمی دربسته ای است که در آن آزمایشات بی مانندی انجام می دهند. خوکچه های انسانی در این آزمایشگاه به تله می افتند، سپس با تشویق و تهدید و زور و از ترس این که لو رفته اند، به روی صحنه می آیند. من در این مرکز تجربی، به عنوان آزمایشگر کار کرده ام، اما چند بار نیز، به عنوان قربانی، زنده زنده تشریح شده ام. می دانم که هیچ ارزشی بوجود نیاورده ام (همکارانم نیز، همینطور). اما بی شک بهتر از دیگران انسان را شناخته ام. (ص ۱۱۹)
۱۷. آقایان پیر عادت دارند که از رنج های گذشته لاف بزنند و از آن ها موزه ای بسازند و مردم را به موزه شان دعوت کنند ( این موزه های غم انگیز چه کم بازدید کننده دارند!) (ص ۱۲۲)
۱۸. برتلف گفت: «شما هیچ چیز ازمقدسین نمی دانید. این جماعت بی نهایت به لذات زندگی علاقه داشتند. فقط از راه های دیگری به آن می رسیدند. به عقیده شما عالی ترین لذت برای بشرچیست؟ فکر کن، بگو، اما نمی توانی، برای این که به حد کافی صادق نیستی. این سرزنش نیست، برای اینکه صداقت یعنی شناخت خود، و شناخت خود ثمره سن است. اما دختر جوانی که، مثل شما، جوانی از سراسر وجودش می بارد چطور می تواند صادق باشد. برای این نمی تواند صادق باشد که حتی نمی داند چه در وجودش هست. اما اگر این را می دانست، با من هم عقیده می شد که بزرگترین لذات، تحسین شدن است.» (ص ۱۲۴ و ۱۲۵)
۱۹. برتلف گفت: «برای مثال دونده خودتان را در نظر بگیرید، همانی که همه کودکان می شناسندش برای این که سه بار، پشت سر هم، در المپیک پیروز شده است. فکر می کنید که به زندگی پشت کرده بود؟ و در ضمن، به جای صحبت کردن،عشق بازی کردن و کیف کردن، مطمئنا می بایست وقتش را صرف دور زدن در زمین دو می کرد. دلبستگی او بسیار شبیه آن چیزی است که قدیسین خیلی مشهور ما می کردند. قدیس ماکاریوس اسکندریه، زمانی که در صحرا بود مرتبا هر روز یک سبد را پر از شن کرده و بر دوش می گرفت و مسافت بی پایانی را در این حال می دوید تا کاملا از پا بیفتد. پس حتما پاداش بزرگی بوده، هم برای دونده شما و هم برای قدیس ماکاریوس اسکندریه، که تلافی این همه کوشش را می کرده است. می دانی شنیدن تحسین یک ورزشگاه المپیک یعنی چه؟ لذتی بزرگتر از آن نیست! قدیس ماکاریوس اسکندریه می دانست برای چه سبدش را در پشت خود حمل می کند. آوازه مارتون های او در صحرا، بزودی، در سراسر ممالک مسیحی پیچید.» (ص ۱۲۵)
۲۰. برتلف گفت: «این آرزوی وحشتناک تحسین شدن هیچ چیز خنده داری ندارد، در واقع گریه آور است. کسی که آرزوی تحسین شدن دارد وابسته همنوعان خویش است، آن ها را عزیز می دارد، بدون آن ها نمی تواند زندگی کند. قدیس شمعون استیلیت در بیابان روی یک مترمربع جا در بالای یک ستون، تک و تنهاست. در عین حال، با همه مردم است. در خیال می بیند که میلیون ها چشم به سوی او برمی گردند. در میلیون ها اندیشه حضور دارد و از آن لذت می برد. این یک مثال بزرگ از عشق به انسان و عشق به زندگی است.» (ص ۱۲۷)
۲۱. دکتر اسکرتا گفت: «نمی دانم چند وقت است چنین غذای خوبی نخوردم. شاید از آخرین باری که مادرم برایم غذا پخت، اما آن موقع من هنوز خیلی کوچک بودم. در پنج سالگی یتیم شدم. دنیای دور و برم برایم بیگانه بود حتی غذا نیز به نظرم بیگانه می آمد. عشق به غذا زاییده عشق به نزدیکان است. (ص ۱۲۷)
۲۲. تولد آن عده کمی که باهوش متولد می شوند، تولد عجیبی است. من همه اش به این فکر می کنم برای این که تخصص من این است: انسان عده فوق العاده زیادی احمق تولید می کند. هر چه که یک فرد نادانتر باشد هوس بیشتری به تولید مثل دارد. موجودات کامل حداکثر یک بچه می آورند، و بهترین ها هم که، مثل تو، تصمیم می گیرند اصلا بچه دار نشوند. مصیبتی است. (ص ۱۳۴)
۲۳. در دوران ما باید مشکل تولد منطقی نوزادان را به راه های دیگری حل کرد. همیشه نمی شود عشق و تولید مثل را قاتی کرد. (ص ۱۳۴)
۲۴.هیچ چیز نمی تواند مثل حسادت انسان را یک جا فرو بلعد. (ص ۱۴۰)
۲۵. اگر مرگ مادر درِ آینده ای را در برابر کامیلا گشوده بود (آینده ای متفاوت، تنها تر و هم بالغ تر)، دردی که بی وفایی شوهر برانگیخته بود هیچ آینده ای را در برابر او نمی گذاشت. (ص ۱۴۰)
۲۶. آگاهی زن بر این که مردی دوستش دارد از جماعت زنها جدایش می کند. (ص ۱۴۵)
۲۷. و این زن ها، در درون حوض، تجسم جهانی های زنانگی بودند: زاییدن، شیر دادن، تحلیل رفتن دائمی، و خندیدن به فکر آن لحظه زودگذری که در آن زن گمان می کند مردی دوستش دارد و خود را فردی بی نظیر تصور می کند. (ص ۱۴۶)
۲۸. در پشت افق یک زن افق زن هایی دیگر گشوده است. (ص ۱۵۱)
۲۹. فرانتیسک روزنا را دوست داشت اما درست به همین دلیل به او بد گمان بود مثل ماده مرالی که به شکارچی بدگمان است. به کلیما بد گمان بود مثل شکارچی که به مرال بدگمان است. با همکارانش دوست بود. اما هیچ اعتمادی به آن ها نداشت مثل شکارچی ای که به شکارچیان دیگر بدگمان است. (ص ۱۶۸)
۳۰. برتلف فیلمبردار را مخاطب قرار داد: تو، مثل دیگ کیمیاگران، لبریز از اسیدی هستی که در درونت می جوشد. شما حاضرید زندگی تان را بدهید تا زشتی ای را که در درون خود شماست، در دور و برت پدیدار کنید. فقط به این طریق می توانید، به طور موقت با دنیا بسازید. زیرا دنیا که زیباست شما را می ترساند، ناراحت می کند و بی وقفه شما را از خود می راند. (ص ۱۸۰)
۳۱. در زمانهای پیشین، فیلسوفی کلبی بود که با یک شنل سوراخ سوراخ در خیابان های آتن راه می افتاد و قراردادهای اجتماعی را مسخره می کرد تا مورد تحسین قرار بگیرد. یک روز سقراط او را دید و گفت: «خودپسندی ات را از سوراخ شنلت می بینم.» (ص ۱۸۱)
۳۲. حسد ذهن را کاملتر از یک کار فکری مورد علاقه تسخیر می کند. ذهن یک لحظه استراحت ندارد. کسی که دستخوش حسد است ملال از یادش می رود. (ص ۱۹۸)
۳۳. چیزی بود که او را به راسکولنیکف شبیه می کرد: بی فایدگی جنایت و طرز فکر. اما تفاوت هایی نیز بود: راسکولنیکف از خود می پرسید کسی که از نظر جسمی و روحی سالم است حق دارد زندگی زیردست خود را به خاطر منافع خویش قربانی کند؟ اما وقتی ژاکوب لوله حاوی زهر را به پرستار داد، چنین چیزی در نظرش نبود. ژاکوب علاقه ای به این نداشت که بداند آیا انسان حق قربانی کردن زندگی دیگری را دارد یا نه. برعکس، عقیده داشت که انسان چنین حقی ندارد. (ص ۲۳۸)
۳۴. ژاکوب می دانست که هر انسانی آرزوی مرگ انسانی دیگر را دارد و تنها دو چیز است که او را از قتل بازمی دارد: ترس از کیفر و مشکل فیزیکی کشتن آن فرد. ژاکوب می دانست که اگر همه انسان ها امکان آن را داشتند که مخفیانه و از فاصله دور بکشند بشر در عرض چند دقیقه نابود می شد. (ص ۲۳۹)
۳۵. فرمان در دستش بود، خود را زنی مطمئن از خود و زیبا احساس می کرد و هنوز در دل می گفت: واقعا عشق است که او را به کلیما پای بند کرده یا ترس از دست دادن او؟ و آیا این ترس، از همان شروع، شکل مضطرب عشق نبود، و آیا با گذشت زمان، عشق (خسته و از پا افتاده) خود را از دست این شکل نخواهید رهانید؟ نکند تنها چیزی که برایش مانده بود همین ترس بدون عشق بود؟ و اگر این ترس از بین می رفت چه می ماند؟ (ص ۲۴۴)
۳۶. برتلف گفت: «برای شما خودکشی خطا نیست برای این که برای شما زندگی ارزشی ندارد. اما من، آقای بازپرس، گناهی بزرگتر از خودکشی نمی دانم. خودکشی بدتر از قتل است. می توان به حکم انتقام یا از روی ثروت پرستی قتل کرد، اما همان ثروت پرستی هم شکل منحرف عشق به زندگی است. اما خودکشی یعنی از روی تمسخر زندگی خود را به پای خدا انداختن. خودکشی یعنی آفریدگار را منکر شدن.» (ص ۲۴۶)
۳۷. بزرگترین اصالت این است که انسان ها را دوست بداری هر چند که قاتل باشند. (ص ۲۵۳)
۳۸. دکتر اسکرتا گفت: «عدالت چیزی که به درد ما بخورد ندارد. عدالت یک چیز انسانی نیست. این عدالت، عدالت قوانین کور و بیرحم است، و شاید عدالت دیگری هست، عدالتی برتر، اما برای من قابل درک نیست. من همیشه احساس می کنم که روی زمین در بیرون ازعدالت زندگی می کنم.» (ص ۲۵۵)
خلاصه کتاب
روز اول – روزنا پرستار مجردی است که در تاسیسات
حمام شهرک آبگرم کار می کند. پدر و مادرش ساکن روستا هستند. بیماران این شهرک
اکثرا مونث هستند و برای درمان نازایی می آیند. البته تعدادی از مردان با ناراحتی قلبی نیز جز مشتریان این شهرک هستند. روزنا
تنها زندگی می کند و به تازگی متوجه شده باردار است. او با کلیما که ترومپت نواز
مشهوری است تماس می گیرد و به او می گوید که پدر بچه اش است. کلیما حرف های روزنا
را باور ندارد اما قول می دهد که کاری برایش انجام دهد. کلیما دو ماه پیش شبی در
شهرک آبگرم کنسرت داشته و همان شب در مجلس جشن با روزنا آشنا شده و شب را با او به
صبح رسانده است. پس از آن شب روزنا دو کارت پستال برای کلیما فرستاده و یک بار هم
تماس گرفته اما خبری از کلیما نشده است. اکنون هم که با روزنا حرف زده قبول ندارد
که بچه از آن اوست. دو تا از همکاران روزنا که یکی حدودا چهل ساله است و دیگری که
لاغر است، با روزنا در مورد بارداری اش حرف می زنند، یکی از آن ها عکس کامیلا همسر
زیبا و آوازه خوان کلیما را نشان می دهد.
کامیلا مریض احوال است، از این رو خوانندگی را کنار گذاشته است. او دچار
حسادت است و می ترسد زنان، شوهرش را از چنگش درآورند.
کلیما در بیست و یک سالگی اش با دختری موبور آشنا شده است. دخترک عاشق کلیما شده و برای واداشتن او به ازدواج تظاهر به آبستنی نموده، اما کلیما فهمیده و او را ترک گفته است. کلیما ماجرای بارداری روزنا را به افراد گروه ارکسترش می گوید. گیتارزن معتقد است که باید چنین زنی را سرجای خود نشاند. چون ممکن است بچه اش از شخص دیگری باشد، باید آزمایش خون داد، یا شاید کم محلی او را خسته کند. تمام اعضای گروه ارکستر حاضر می شوند بگویند که با روزنا خوابیده اند تا کلیما تبرئه شود، اما بعد همه به این نتیجه می رسند که باید دخترک را به سقط جنین راضی نمود. آن ها سه فرضیه پیشنهاد می کنند: 1- التماس به روزنا. 2- توسل به عقل دخترک و گفتن اینکه ممکن است پای مردان دیگر هم در میان باشد. 3- اعتراف به عشق به نیت رضایت روزنا برای سقط جنین. همه روش سوم را پسندیدند. کلیما از این که همسرش بفهمد دختری را باردار کرده بسیار نگران است، با وصف این به روزنا زنگ می زند و قول می دهد به زودی قرار ملاقات بگذارد. آن شب دسته گل رز خریده و به خانمش هدیه می دهد، دو بلیط سینما خریده و او را به دیدن یک فیلم وسترن آمریکایی می برد. کلیما ضمن گفتن تبریک تولد همسرش به او، می گوید که با این که فردا روز واقعی تولد است اما متاسفانه در خانه نیست و باید در کنفرانسی شرکت کند و پس از آن برای گرامیداشت یاد انقلاب، کنسرتی مجانی در شهرک آبگرم بدهد. کامیلا حرفش را باور نمی کند اما به روی خودش نمی آورد. آن شب بعد از سینما در کنار هم خوابیدند. کلیما همسرش را که همیشه حامی اش بود دوست داشت اما حواسش پرت روزنا بود.
روز دوم – صبح زود، کلیما به دیدار برتلف در شهرک آبگرم رفت. برتلف، آمریکایی ثروتمندی ساکن هتل ریشموند ، پیش از آن باعث آشنایی کلیما و روزنا شده بود. برتلف ضمن استقبال گرم، کلیما را به صبحانه دعوت کرد و نقاشی های مذهبی اش را نشان داد. کلیما ماجرای بارداری روزنا را برای برتلف تعریف کرد و از علاقه اش به همسرش گفت. آمریکایی مذهبی، عشق کلیما را به همسرش عشقی مفرط و کفرآمیز می داند، با سقط جنین مخالف است، و درعین حال قول همیاری می دهد. لذا ترومپت نواز را به دیدار دوست دکترش، اسکرتا می برد تا شاید بتواند بهتر تصمیم بگیرد. برتلف سال ها پیش تجربه یکسانی داشته؛ دختری از کسی دیگر باردار بوده اما گناه را بر گردنش نهاده تا به ازدواج برسند. هرچند برتلف حقیقت را می دانسته اما حاضر می شود با دخترک ازدواج کند. دخترک شرمنده شده و از ازدواج منصرف می شود. این تجربه برای کلیما باارزش بود. اما برتلف مردی مذهبی بود و راهش راه مقدسین، نه راه آدم های معمولی. دکتر اسکرتا قول همکاری می دهد، چون از قضا رئیس کمیته سقط جنین است. او قبلا روزنا را تست کرده و می داند که قطعا باردار است. دکتر اذعان می کند که پدر بچه باید در کمیسیون سقط جنین شرکت داشته باشد، لذا برای این که کسی شکی نبرد بهتر است کلیما روز قبلش در آن شهر باشد و کنسرتی بدهد. در این کنسرت کلیما ترومپت می نوازد، دکتر اسکرتا طبل می زند و داروساز پیانو. لذا ترتیب یک کنسرت سه نفره داده می شود.
آن روز روزنا در سالن بزرگ حمام مشغول کار کسل کننده اش بود. هر سال ده هزار زن به آن جا می آمدند و کمتر مردی مشاهده می شد. روزنا به این زنان حسد می برد که مدتی بعد برمی گردند و در کنار شوهران و عاشقان خود خواهند بود. او دچار بی حوصلگی و یکنواختی شده بود، از زن ها بیزار بود. کلیما ضمن تماس تلفنی، برای ساعت چهار با او در آبجوفروشی قرار گذاشت. روزنا از شش ماه پیش مستقل زندگی می کند، مقیم خانه ای در کانون کارل مارکس است. آن روز بعد از ظهر ساعت سه کارش تمام می شود و به خانه می آید تا خود را برای کلیما آماده کند، اما پدرش را در خانه می بیند. نگهبان که با پدر روزنا آشنایی دارد او را به خانه راه داده است. پدر روزنا مرد باز نشسته ای است و در انجمن داوطلبین نظم عمومی عضویت دارد. کار داوطلبانه اش دستگیری سگ هایی است که آزادانه در شهر می چرخند و شهر را آلوده می کنند. هدف او از دستگیری سگ ها این است که از این طریق بهداشت شهر رعایت شود.
روزنا لباسی معمولی پوشید و ساعت چهار در آبجوفروشی کلیما را دید. کلیما از لباسش تعریف کرد و به او اقرار کرد که از همان شب اول عاشقش شده، دوماه سعی کرده او را فراموش کند اما نتوانسته! روزنا قصد سقط جنین نداشت. کلیما از این حرف جا خورد اما یادآور شد که بچه متعلق به هر دوی آن هاست و باید هر دو تصمیم بگیرند. ترومپت نواز نمی خواست زنش را به دلیل وجود یک بچه از دست بدهد. او با زبان بازی مشغول فریفتن دخترک شد، از عشق بی پایانش گفت و این که روزنا برایش مهمتر از بچه است. حتی از روزنا خواست به پایتخت بیاید و کار کند تا در کنار هم باشند. هر دو از آبجوفروشی بیرون آمدند، به پارکینگ رفتند تا سوار ماشین شده و گردش کنند. در پارکینگ پیرمردان داوطلب نظم عمومی را دیدند. از دیدن ایشان تعجب کردند اما روزنا نخواست آشکار کند که یکی از آن ها پدرش است. کلیما در حین رانندگی از روزنا خواست با هم به ایتالیا روند و گردش کنند، او خودش را بدبخت می دانست چون دیگر زنش جوان نبود. روزنا آهسته آهسته جذب حرف های کذب کلیما می شد و فریب می خورد. ترومپت نواز عشق می خواست نه خانواده. روزنا پذیرفت که به کمیته سقط جنین مراجعه کند. هم زمان مرد موتورسواری آن ها را تعقیب می کرد. او کسی نبود جز عاشق بی قرار روزنا به اسم فرانتیسک. بعد از گردش کلیما روزنا را به خانه رساند و خود به سراغ برتلف رفت. جلوی در ساختمان محل اقامت برتلف پوستری از خودش به همراه اسم دکتر اسکرتا و داروساز دید. تعجب کرد که با این سرعت پوستر کنسرت تهیه شده. شام را با برتلف صرف کرد و سپس خوشحال به پایتخت برگشت تا کنار همسرش باشد.
روز سوم – امروز ژاکوب که از دوستان سیاسی قدیمی دکتر اسکرتا است به شهرک آبگرم وارد شد. او قصد دارد از کشور خارج شود، از آن روی به مطب دکتر اسکرتا می رود تا از او خداحافظی کند. دکتر در حالی که زنان نازا را معاینه می کرد، با ژاکوب حرف زد. دکتر اسکرتا با سرنگ مایعی را به بدن زن نازا تزریق کرد. ژاکوب آمده بود تا فرصتی پیدا کند و قرص سمی را که سال ها پیش دکتر اسکرتا به اوامانت داده بود پس بدهد. دکتر به همراه ژاکوب از مطب خارج شدند و به طرف هتل ریشموند رفتند. دکتر اتاقی به ژاکوب داد، قبلا هم اتاقی به آمریکایی پولدار داده بود. ژاکوب قصد دارد پیش از عزیمت الگا را در کانون کارل مارکس بیابد و با او نیز خداحافظی کند. دکتر اسکرتا با پرستار روزنا تماس می گیرد و از او می خواهد همسایه اش الگا را از آمدن ژاکوب باخبر نماید. زن برتلف، آمریکایی پولدار، از بیماران دکتر بوده که اکنون معالجه شده و فرزندی دارد. برتلف خود ناراحتی قلبی دارد. دکتر اسکرتا اخیرا با سوزی، خانم دکتری در مرکز آب درمانی، ازدواج کرده است، و همسرش باردار است. دکتر اسکرتا می خواهد به برتلف کمک کند تا نقاشی های قدیسین را بفروشند و ثروتمندتر شوند.
روزنا به الگا خبر می دهد شخصی به ملاقات او آمده است. الگا خوشحال می شود. روزنا و الگا ازیکدیگر خوششان نمی آید، چون متضاد یکدیگر هستند. روزنا با صدای بلند رادیو گوش می دهد و الگا آرامش را دوست دارد. ظهر الگا و ژاکوب همدیگر را دیدند و با هم ناهار خوردند. ژاکوب فهمید که پرستار روزنا همسایه ای ناخوشایند برای الگا است. پدر الگا یکی از دوستان ژاکوب بود که وقتی دخترش، الگا هفت ساله بود، اعدام شد. ژاکوب سرپرستی الگا را به عهده گرفته بود. آنها با هم به اتاق الگا رفتند. الگا چای دم کرد. او می خواست بداند پدرش که به اشتباه اعدام شده و پس از آن بی گناهی اش اثبات گردیده، آیا خود نیز سابقا حکم اعدام کسانی را صادر کرده است. جواب ژاکوب مثبت بود. مدت ها است که الگا نامه هایی از افراد ناشناس دریافت می کند که نشان می دهد پدرکمونیستش، خود حکم اعدام کسانی را صادر نموده است.
روزنا برای همکارانش تعریف می کند که کلیما دوستش دارد و می خواهد زنش را طلاق داده و با هم ازدواج کنند. روزنا از کار کردن احتمالی خودش در پراگ، از قصد رفتن به ایتالیا برای گردش و از سقط جنین می گوید. همکارانش سعی دارند او را از این کار منصرف کنند. یکی از همکارانش یک لوله قرص آرام بخش به پرستار می دهد و روزنا یکی از آن قرص ها را همان لحظه می خورد. نظرش عوض شده و دیگر قصد سقط جنین ندارد. موتورسوار به دیدار روزنا می آید. از او می خواهد قسم بخورد که بین خودش و کلیما چیزی نیست. موتورسوار روزنا را دوست دارد و می خواهد با او ازدواج کند و بچه دار شود. اما دخترک فرانتیسک موتورسوار را دوست ندارد، او مردی سنتی و سطحی است. فرانتیسک بسته ای کادویی به پرستار می دهد.
الگا و ژاکوب از دکتر اسکرتا و رفتار عجیبش با هم حرف می زنند. از این که در جوانی می خواسته سگ های شکاری ولش را پرورش بدهد و پولدار شود اما هرگز موفق نشده. با همه این ها ژاکوب او را دوست دارد چون همیشه بانی خیر بوده و کمکش کرده است. ژاکوب قرص سمی را که سال ها پیش دکتر اسکرتا به او داده، به الگا نشان می دهد. در سال هایی که زندان بوده این قرص را نداشته. بعدها هم هرگز آن را استفاده نکرده است. ژاکوب به الگا می گوید که فردا قصد عزیمت از کشور را دارد. الگا برای ژاکوب خوشحال است که به دانشگاهی در کشوری دیگر می رود. ژاکوب فکر می کند شاید الگا عاشقش باشد و از رفتنش غمگین شود اما الگا خوشحال است. الگا علاقه ای به کشورش ندارد.
روزنا در پارک نشسته و به کلیما فکر می کند، بعد از صحبت با همکارانش دیگر حرف های کلیما را باور ندارد. او در پارک کادوی فرانتیسک را باز می کند. پیراهنی آبی هدیه اوست. دخترک نمی داند کینه کلیما را به دل بگیرد که قصد فریبش را دارد، یا عشق فرانتیسک را باور کند که با تمام وجود سعی ازدواج دارد. همان دم، مینی بوسی ایستاد و تعدادی پیرمرد با بازوبند قرمز از آن بیرون آمدند. آن ها کسانی بودند که قصد دستگیری سگها را داشتند. روزنا پدرش را در میانشان دید، نفرتش از پدر بیشتر شد. گروه داروطلبان توله سگی را با چنگک فلزی گرفتند و به ماشین انداختند. روزنا پارک را ترک کرد تا شاهد اعمال مخوف پدرش نباشد. در حال ترک پارک ژاکوب را دید که سعی می کند سگی را کمک کند. چون می دانست پدرخوانده الگا است، از او خوشش نیامد. روزنا با این که از کار پدرش نفرت داشت، جانب پدر را گرفت و سعی کرد سگ را از دست ژاکوب بگیرد. شاید پدرش حق داشت؛ ارزش سلامتی بچه ها بیشتر از سگ ها است. ژاکوب مقاومت کرد و سگ را به اتاقش برد، اما نمی دانست با او چکار کند. ژاکوب از پیرمردان، مخصوصا از روزنا که به آن جلادان کمک می کرد ناراحت بود. امروز جلادان سگ ها را می گرفتند فردا آدم های کتاب خوان را. دکتر اسکرتا به دیدار ژاکوب آمد و سگ را شناخت، نامش بوب بود و صاحبش مهمانخانه ای جنگلی داشت. دکتر اسکرتا قصد داشت از برتلف بخواهد او را به فرزند خواندگی قبول کند تا بتواند خود به خود تابعیت آمریکایی را به دست آورد و به هر کجا که خواست سفر کند. دکتر قصد ترک وطنش چک را نداشت و همسرش سوزی این را می دانست. همسر برتلف همان شب با هواپیما به پراگ می رسید. سوزی برای استقبال او به پراگ رفته بود. برتلف آمریکایی و همسر جوانش می توانستند پدر شوهر و مادر شوهر خوبی برای سوزی باشند.
دکتر اسکرتا آرام بخشی به سگ داد تا موقتا بخوابد. او به همراه ژاکوب به دیدن برتلف رفتند. دکتر اسکرتا از ژاکوب خواست تا برتلف را از نظر روانشناسی بررسی کند تا ببیند قضیه پدرخواندگی را چطور با او مطرح کند. آن ها نقاشی قدیس لازار را با هاله ای آبی به دور سرش دیدند، در مورد کلیما حرف زدند. ژاکوب هرگز نخواسته بود پدر شود، و اندام دخترانه ای را به پیکری زنانه مبدل سازد. او دوست نداشت زنی را مادر کند چون از نظر او زنجیر بین مادر و فرزند زنجیری ابدی است و این خود نوعی بی رحمی است. او احساس می کرد زمان آن گذشته که ما بچه دار شویم، چون مدرسه ها بچه ها را خرف می کنند و والدین اگر خلاف مدرسه باشند زجر می برند. ژاکوب نمی خواست با بچه دار شدن همرنگ جماعت شود و از جنس خود یکی دیگر را به وجود آورد. برتلف و دکتر با او مخالف بودند، ژاکوب را متهم می کردند که اهل سیاست است و سیاست عمق کمی دارد. اما دانشمندان و هنر مندان اهل عمل هستند و به اعماق راه می یابند.
برتلف از خاطرات دستگیری اش توسط گشتاپو می گوید. زنی که او دوستش داشته به خاطر حسادت در عشق، او را به دشمن لو داده است. بعد از جنگ پشیمان شده اما برتلف درصدد انتقام برنیامده. ژاکوب داستان هرود پادشاه یهود را می گوید که همه نوزادان را به کشتن داد تا رهبر آینده یهود نشوند، اما نوزادی به جا ماند که دنیا را تغییر داد.
الگا از ژاکوب شنید که سال ها پیش می خواسته خود را با قرص سمی به رنگ آبی روشن در هنگام بروز مشکلات به کشتن بدهد و این به نظرش مضحک می آمد. ژاکوب از کجا مطمئن بود که دیگر به این قرص نیازی ندارد، شاید در آینده سرطان بگیرد و به آن نیاز پیدا کند. الگا آن روز بعد از استفاده از حمام آب گرم به در خواست ژاکوب به اتاق برتلف رفت و در آن جا با دکتر اسکرتا، برتلف و ژاکوب شام مفصل خورد. برای الگا جالب بود که برتلف یک آمریکایی مسیحی است که خود را زجر نمی دهد و می داند چگونه از زندگی لذت ببرد. برتلف معتقد بود که یک مسیحی واقعی باید چنین باشد. همان طور که قهرمان المپیک به جای لذت از زندگی، تمرینات سخت انجام می دهد، قدیسین هم به جای لذت از زندگی به خود رنج و عذاب می دهند تا پاداش بزرگتری بگیرند. پس از شام دختربچه ای زیبا با لباسی آراسته به آن ها پیوست. برتلف با شاخه گلی همراه او رفت. کسی ندانست که این دختر کیست. دکتر اسکرتا و ژاکوب، الگا را به کانون کارل مارکس رساندند و خود مشغول پیاده روی شدند. الگا دوست داشت در کنار ژاکوب باشد. ژاکوب برتلف را آدم خودمداری دانست که کافی است با او مستقیم حرف زده شود تا پیشنهاد فرزندخواندگی را بپذیرد. دکتر اعتراف کرد که اولا تاکنون به صحبت مستقیم فکر نکرده، ثانیا در واقع او زنان نازا را معالجه نمی کند و آبگرم بهانه ای بیش نیست تا زنان نازا جمع شوند و او با تلقیح نطفه خود به زنان، آنان را باردار کند. دکتر تاکنون به این روش زنان زیادی را باردار کرده و بچه های متعددی به وجود آورده بود.
روز چهارم – کامیلا قصد داشت برای رفتن تئاتر از منزل خارج شود. شوهرش به او خبر داد که با یک دارو ساز و یک پزشک آماتور در شهرک آبگرم کنسرت دارد. کامیلا حرف های او را باور نکرد. حدود یک سال پیش کامیلا مادرش را از دست داده بود. او دوست داشت پنهانی تحقیق کند و بفهمد که واقعا برنامه کنسرت در شهرک آبگرم برقرار است و یا این یک برنامه ساختگی از طرف شوهرش برای فریفتن اوست. تصمیم گرفت پنهانی به برنامه کنسرت برود تا آخر شب کلیما به خانه برگردد.
آن روز الگا به درون استخر آبگرم رفت. تعدادی از زنان با او در آب بودند. گروهی مرد فیلم بردار آمدند تا از آنها فیلم بگیرند. اما الگا راضی نبود. از آب بیرون آمد تا در فیلم حضور نداشته باشد. روزنا از خروج زودتر از موعد الگا ناراضی بود. او هنوز از ترومپت نواز دلگیربود و نمی توانست روی عشقش حساب کند.
فرانتیسک یخچال خانمی را تعمیر کرده و مزد خود را گرفت. به مرکز آب درمانی رسید و لیموزین سفید ترومپت نواز را دید. موتورش را کنار آن پارک کرد. روزنا اولین و تنها دختری است که از فرانتیسک یک مرد ساخته. موتور سوار به دیدار ترومپت نواز رفت تا از نزدیک شاهد دیدارش باشد. برای کنسرت کلیما، دکتر اسکرتا و داروساز مشغول تمرین بودند. فرانتیسک به سالن تمرین وارد شد و در گوشه ای نشست. ژاکوب ماشینش را در کنار موتور و لیموزین پارک کرد و به آبجوفروشی رفت تا الگا را ببیند. پس از کمی کار، کلیما تمرین را متوقف کرد. به آبجوفروشی آمد و روزنا را دید. روزنا به کلیما گفت تغییر عقیده داده و تن به جنایت سقط جنین نمی دهد. کلیما انتظار داشت روزنا تجدید نظری در این مورد داشته باشد. ژاکوب در آبجوفروشی روزنا را دید و او را شناخت، همان پرستاری که می خواست بوب را از او بگیرد و به پیرمردان بدهد. ژاکوب متوجه شد که کلیما و روزنا برسر مسئله مهمی بحث می کنند. روزنا هم ژاکوب را شناخت، از پنجره آبجوفروشی فرانتیسک را دید. درواقع روزنا شک داشت که پدر بچه اش کلیما است یا فرانتیسک. کلیما پول کنیاک را به گارسن داد. روزنا از کیفش یک لوله سبزرنگ بیرون آورد و قرص آرام بخشی خورد. هر دو از بار بیرون آمدند تا در شهر گردش کنند. اثری از موتور سوار در بیرون بار نبود. روزنا لوله سبز رنگ محتوی قرصهای آرام بخش آبی را روی میز جا گذاشت و رفت. ژاکوب به سراغ میزی که آن ها نشسته بودند رفت چون منظره بهتری داشت. لوله سبز رنگ حاوی قرص ها را دید. قرص خود را از جیب در آورد و با آن مقایسه نمود. خیلی شبیه به هم بودند. رنگ قرص خودش کمی تیره تر بود. همان لحظه الگا وارد بار شد. ژاکوب سراسیمه قرص خودش را بر روی قرص های روزنا انداخت و درب قوطی را بست. همزمان روزنا دوباره وارد بار شد و لوله قرص ها را برداشت. ژاکوب از او خواهش کرد یکی از آن قرص ها را بردارد، اما پرستار قبول نکرد. ژاکوب کوتاه آمد و گذاشت هر چه که باید بشود، بشود. الگا کنارش نشست و با او حرف زد اما ژاکوب حواسش به زهری بود که در قوطی انداخته بود. همسر کلیما در راه رسیدن به شهرک آبگرم بود. دو سه بار قطار عوض کرد. همه جا اعلان کنسرت شوهرش را با دو نفر دیگر دید. احساس شادی کرد که همسرش به او دروغ نگفته است. اما بلافاصله شادی اش از بین رفت، چون این دلیلی بر وفاداری شوهرش نبود. گروه فیلمبرداران در ایستگاه قطار همسر کلیما را شناختند و از زیبایی اش حرف زدند. کامیلا از تعریف آنها قدرشناسی کرد.
کلیما و روزنا با ماشین اطراف شهرک آبگرم را می گشتند. کلیما سعی می کرد از روزنا دلجویی کند، از او خواست تا شب کنسرت در سالن حضور داشته باشد و بعد از کنسرت شب خوب دیگری را با هم بگذرانند. قرار شد آن شب پشت صحنه همدیگر را ببینند. در تمام مدت رانندگی کلیما، روزنا متوجه موتور سواری که آن ها را تعقیب می کرد بود. پس از آن کلیما روزنا را رساند و خود به تمرین کنسرت ادامه داد. روزنا از مقابل رستوران اسلاویا گذشت، گروه فیلمبرداران و زنی زیبا را دید. نمی دانست آن زن زیبا، زن کلیماست. گروه فیلمبرداران از روزنا خواستند با آن ها شراب بنوشد، او قبول کرد. کارگردان سعی می کرد خود را به کامیلای زیبا نزدیک کند و کامیلا ناراضی نبود.
ژاکوب الگا را در رستوران ترک کرد و رفت تا روزنا را پیدا کند و او را از خطر سم آگاه نماید. روزنا را در اتاقش نیافت. به سالن تمرین کنسرت رفت به این امید که پرستارهم از راه برسد.
در رستوران اسلاویا ناگهان روزنا کامیلا را شناخت. همان کسی بود که همکارانش عکسش را نشان داده بودند. در جمع آن ها احساس سرشکستگی کرد، چون او را مسخره می کردند. خواست قرصی بردارد و بخورد که برتلف سر رسید و دستش را گرفت. برتلف به جمع شان وارد شد و از روزنا طرفداری نمود. برتلف همه را به شرابی ناب و پنیر دعوت کرد. پس از آن دست روزنا را گرفت تا با هم به کنسرت بروند. کامیلا هم آنها را ترک کرد.
کنسرت شروع شد. ژاکوب و الگا در کنار هم در ردیف جلو نشسته بودند. برتلف و روزنا در کنارشان جا گرفتند. در آنتراکت روزنا و برتلف سالن را ترک کردند. کلیما متوجه خروج روزنا شد و از این قضیه ناراضی بود. در انتها حضار از نوازندگان خواستند آهنگی دیگر نواخته شود. کلیما خسته بود. وقتی زن زیبایش را روی صحنه دید که از او می خواهد آهنگ دیگری بنوازد، به همراه دیگران، آهنگی نواخت اما چیزی نمانده بود قالب تهی کند. برتلف روزنا را به خانه اش نرساند، او را با خود به خانه اش برد و علاقه اش را به او ابراز داشت. بعد از کنسرت ژاکوب و الگا به کانون کارل مارکس برگشتند. الگا از ژاکوب خواست دوستش داشته باشد. نوازندگان و همسرانشان به بار رفتند. مشخص بود که کلیما راحت نیست، سردرد داشت. فرانتیسک نمی دانست روزنا کجاست. اصلا به ذهنش نمی رسید که در کنار برتلف است.آن شب روزنا، به سراغ کلیما نرفت، در کنار برتلف ماند و شب را با او گذراند. روزنا شب خوبی را با آرامش طی کرد. او نوری آبی رنگ در اتاق دید و در آرامش به خواب رفت.
روز پنجم – صبح زود کلیما از جا برخاست، لباس پوشید و از اتاقش بیرون رفت. همسرش مایل بود با او بیرون برود، اما خواب امانش را برید. کلیما به خانه روزنا رفت اما او را پیدا نکرد. فرانتیسک هم به خانه روزنا رفت و او را نیافت، او همچنان کلیما را تعقیب می کرد. متوجه شد کلیما به ساختمان حمام می رود. روزنا از خواب بیدار شد. شبی آرام با برتلف گذرانده بود. فهمیده بود که نه کلیما را می خواهد نه فرانتیسک را. برای او فرانتیسک تجسم ابتذال بود و کلیما تجسم رویا. دریافته بود که این سیاره تنها سیاره قابل سکونت نیست. نباید عجله کرد، وقت کافی هست. می توان خود را به دست مردی دانا و باتجربه مثل برتلف سپرد. فرانتیسک روزنا را دید و از او پرسید شب را کجا گذرانده است. روزنا او را پس زد. کلیما به سراغش آمد از او خواست به مرکز سقط جنین بروند. روزنا راضی بود نه برای آن که عاشق کلیما بود، از آن روی که عاشق برتلف شده بود.
ژاکوب به مرکز حمام زنگ زد و مطمئن شد روزنا زنده است. دیگر او شکی نداشت که قرص سمی او قرصی تقلبی بوده است، چون اگر واقعی بود تا حال بایستی پرستار کشته می شد. ساعت نه صبح کلیما با پرستار به مرکز سقط جنین رفتند و فرم مربوطه را پر کردند. قرار شد دوشنبه عمل انجام شود. ژاکوب در راهرو ساختمان زن زیبایی می بیند و خودش را معرفی می کند. وقتی زن زیبا خودش را معرفی می کند، ژاکوب متوجه می شود که او همسر کلیما است. زیبایی زن مسحورش می کند، نمی تواند خود را کنترل کند و بی محابا علاقه خود را به زن اعلام می کند. کامیلا و ژاکوب با هم به مطب دکتر اسکرتا می روند.
الگا از اظهار عشق خود به ژاکوب خوشحال بود. آن دو خیلی ساده از هم خداحافظی کردند. فرانتیسک وارد ساختمان پلی کلینیک شد و فهمید روزنا با کلیما به بخش سقط جنین رفته اند. وقتی روزنا از اتاق کمیسیون بیرون آمد با فرانتیسک روبرو شد اما کوچکترین اهمیتی به حرف های او نداد. سپس به محل کار خود برگشت اما فرانتیسک هم با او همراه شد. فرانتیسک تازه متوجه شد که روزنا باردار است، پس خودش را در این مسئله سهیم دانست چون گمان می کرد بچه از آن اوست. همه زن هایی که در حوض آبگرم بودند موتور سوار را دیدند. فرانتیسک بلند اعلام کرد اگر بچه را از بین ببرد او هم خود را از بین خواهد برد و روزنا مسئول مرگ دو نفر خواهد بود. روزنا لوله سبز حاوی قرص های آبی را در آورد و یک قرص خورد. لحظه ای بعد از درد به خود پیچید و درجا مرد. الگا در آب بود که خبر مرگ روزنا را شنید. فرانتیسک فریاد می زد که او باعث مرگ روزنا شده است.
ژاکوب در مطب دکتر اسکرتا از او خداحافظی کرد و نمی دانست پرستار روزنا مرده است. ژاکوب برای اولین بار به دکتر اسکرتا اعتراف کرد که پدر الگا دستور مرگ ژاکوب را صادر کرده، او هرگز دوست پدر الگا نبوده. شانس با ژاکوب بوده که از زندان آزاد شده اما پدر الگا را به دار زده اند. از مرکز حمام زنگ زدند و با دکتر اسکرتا کار داشتند. ژاکوب با دکتر خداحافظی کرد و رفت. دکتر به سمت مرکز حمام رفت. بازپرس حضور داشت. فرانتیسک به بازپرس گفت روزنا از او باردار بوده اما به دروغ کلیما را به مرکز سقط جنین برده و پدر فرزندش معرفی کرده تا بتواند بچه را سقط کند. دکتر اسکرتا حرف ها را تصدیق کرد. برتلف همان لحظه وارد شد و جسد روزنا را دید. باور نمی کرد پرستار خودکشی کرده است. هرچه بود قتلی در کاربود. ژاکوب در جاده می راند و به پرستاری که زنده بود یا مرده، به قرص که سمی بوده یا غیر سمی فکر می کرد. دکتر اسکرتا به کلیما خبر داد روزنا مرده است. کلیما باور نمی کرد و فهمید که موتور سوار حاملگی دخترک را به گردن گرفته. دکتر شهادت داد که بچه متعلق به فرانتیسک است، و کلیما فقط برای سقط جنین وارد این ماجرا شده است. کلیما با همسرش از شهرک آب گرم خارج شدند، او خسته بود و همسرش رانندگی را به عهده گرفت. کلیما به خود قول داد همیشه به زنش وفادار بماند. اما کامیلا فقط در فکر ژاکوب بود. شاید در آینده راهش را از کلیما جدا کند. مردان زیادی او را دوست دارند. چرا خود را به کلیما وابسته کرده است؟ الگا به آپارتمان برتلف می رود. دکتر و بازپرس هم آن جا هستند. الگا علت خودکشی را می پرسد. بازپرس علت را عاصی شدن از دست دوست پسرش می داند. برتلف مجددا فکر می کند که شب خوبی با روزنا داشته و دخترک دلیلی برای خودکشی نداشته، اما بازپرس امکان قتل را رد می کند.
برتلف نمی خواهد کسی را قاتل نشان دهد، تنها هدفش این است که به بقیه بگوید دخترک خودش را نکشته است. بازپرس امکان قتل را بررسی می کند. از نظر بازپرس تنها کسی که می تواند قاتل باشد برتلف است! چون او در کنسرت، با روزنا بوده، شب را با او گذرانده و فردا قرار است همسر و فرزندش وارد شهرک شوند، پس روزنا برای او مزاحم بوده است. بازپرس با تمام این حرف ها برتلف را بازداشت نمی کند. الگا به بازپرس می گوید که یک بار یک قوطی حاوی قرص های آبی رنگ را در دست پرستار دیده است. بازپرس می رود. الگا به دکتر اسکرتا می گوید که می داند سابقا قرص زهرآلودی به ژاکوب داده، اما دکتر این را رد می کند.
اسکرتا با هم همراه می شوند تا به استقبال همسرانشان بروند. دکتر از فرصت استفاده می کند و مستقیما از برتلف می خواهد او را به فرزند خواندگی قبول کند. برتلف قبول می کند، فقط برای این که دکتر اسکرتا را خوشحال کند. او خوشحال است که روزنا را در آخرین شب زندگی اش خوشحال کرده است.
برای
الگا واضح بود که ژاکوب دخترک را به کشتن داده است. اما نمی داند چگونه و به چه
دلیل. برتلف و دکتر اسکرتا همسران خود را در ایستگاه قطار می بینند. برتلف پسر
کوچکش را بغل می کند. او بسیار شبیه دکتر اسکرتا است. حتی خال او را به صورت دارد.
همه معتقدند دکتر اسکرتا جز فرشتگان است و نشان خود را بر کودکانی که به کمک او
دنیا می آیند، می زند. برتلف به همسرش می گوید که دکتر اسکرتا پسرخوانده جدیدش
است.
این که اسم این سایت،"نخ نما" شده است از این جا سر چشمه می گیرد که نام کوچک من با حرف "نون" شروع می شود و نام بزرگ من با حرف "خ" و در فارسی به سایت، "نما" می گویند. پس نخ نما یعنی سایتی که من آن را ایجاد کرده ام. اما راستش را بخواهید این سایت برای استفاده عموم است و متعلق به همه ماست.