نام کتاب: سهم من
نام نویسنده:
پری نوش صنیعی
انتشارات: روزبهان

نوبت چاپ: چاپ اول 1381، چاپ سیزدهم بهار1385، چاپ چهاردهم بهار 1386
چاپ: خاشع
نوع کتاب: رمان

فرازهایی از کتاب
1. حمید: این حق توست لازم نیست از کسی تشکر کنی، هر آدمی باید بتونه هر کاری رو که دوست داره و فکر می کنه که درسته انجام بده، معنی همسر این نیست که مانع فعالیت
های طرف مقابل بشی، بلکه باید از او پشتیبانی کنی، این
طور نیست؟
با تمام وجود سر تکان دادم و حرف
هایش را تصدیق کردم، منظورش را هم خوب فهمیده بودم من
هم نباید مانع کارهای او باشم. این تفاهم پس از آن قانون نانوشته زندگی ما شد، قانونی که هر چند بر اساس آن من از برخی حقوق انسانیم بهرمند شدم ولی در نهایت به سود من نبود. (ص 127)

2. حمید: یک ضرب المثل خارجی می گه تنها یک بچه زیبا در دنیا وجود داره و اون رو هم هر مادری داره! (ص 180)

3. توان انسان بیشتر از آن چیزی است که می پندارد، بعد از مدتی شخص با برنامه زندگیش هماهنگ می شود و ریتم فعالیت ها متناسب با حجم کارها می گردد. (ص 274)

4.

من عزیز اندوهم، نور چشم تنهایی

شمع بزم خودسوزی سوز جان خودرایی

با من است چون خورشید در من است چون دریا

جاودانه نومیدی، بیکرانه تنهایی (ص 279)

5.

سیصد و شصت و پنج بار به شهر

چوب حراجم آشکار زدند

سیصد و شصت و پنج بار مرا

زنده کردند و باز دار زدند (ص 372)

6. معصومه: مجاهدین یه چیزی هستند بین بابات (که کمونیست بود) و داییت (که حزب اللهی است) و اشتباهات هر دو رو با هم مرتکب می شن. (ص 375)

 7. خونه هر کسی نشون دهنده شخصیت، ذوق و سلیقه و روحیه افرادیست که در اون زندگی می کنن. (ص 386)

8.

زما گذشت، ولی ظلم این چنین شدنی است؟

که عمر کس به سر آید به رنج و ماتم ها؟ (ص 431)

9. یاد حمید بخیر، همیشه می گفت، ناراحتی اعصاب، دلتنگی، و غم و غصه بی خودی از خواص زندگی بورژوازیست، وقتی شکمت سیر بود و بدبختی دیگران هم برایت اهمیتی نداشت به یاد این احساس آبکی می افتی. (ص 440)

10. معصومه: بله، ولی آخه می دونی پسرم ما دو نوع ازدواج داریم، یکی بر مبنای عقل و شرایط مشخص و دیگری بر مبنای عشق. ازدواج های سنتی و از طریق معرفی یک نفر و خواستگاری، ازدواج از نوع اوله، در این روش شرایط دو طرف بررسی می شه، تحقیق می کنن، خواسته ها رو می گن، عده ای بزرگتر این شرایط، موقعیت ها، و خواسته ها رو تطبیق می دن و می سنجن وقتی مطمئن شدند شرایط هماهنگ و مساعده جوون ها رو وارد میدون می کنن. اونا چند بار همدیگه رو می بینن اگر حساسیت خاصی نسبت به هم نداشتند از ریخت و ظاهر همدیگه خوششون اومد قرار ازدواجو میذارن، به این امید که چون همه شرایط مناسبه عشق بعدا به وجود بیاد. ولی نوع دوم ازدواج بر پایه عشقه در این نوع دو نفر به هم علاقمند می شن، احساسات عمیقی نسبت به هم پیدا می کنن و دیگر به سایر شرایط توجه چندانی ندارن، به خاطر عشقی که به هم دارن از کم و کسری ها می گذرن، شرایط رو برای هم تعدیل می کنن، اگه با مخالفت روبر شدند خودشون مسوولیت رو می پذیرند جلوی دیگران می ایستند و علی رغم همه دلایل عقلی و منطقی به عقد ازدواج همدیگه در می آن. (ص 450)       

11. کتابای یک کمونیست از سر تا ته، کتابای ایدئولوژیکی چپه از پایه تا پیشرفته، کتابای داستانش کتابای ماکسیم گورکی و بقیه نویسندگان روسی و رومن رولانه و بقیه هم در این مایه، تک و توک کتابای سایر مکاتب رو در کتاب خونه اش می بینی. کتابخونه یک روشنفکر غیرکمونیست، کتاب های پایه کمونیستو داره، ولی نه کامل، نیمه کاره رها شده. تعدادی هم کتاب در نقد کمونیست بینشون پیدا می شه، بقیه کتاباش به قول کمونیستا از کتابای بورژوازیه... مثلا داشتن کتابای علی شریعتی الزاما بیانگر این نیست که این خانواده تمایلات مذهبی دارن چون در بیشتر خونه ها بعد از انقلاب این کتابا وارد شد، ولی کتابخونه مذهبیون سرشار از داستان های مذهبی، کتاب های دعا، تفاسیر، توضیح المسائل و از این قبیله. در کتابخونه ملی گرایان تا بخوای کتاب خاطرات سیاستمداران و تاریخ های مختلف ایران هست؛ در ضمن هر آدم تحصیل کرده که واقعا اهل مطالعه باشه، تعدادی کتاب هم در رشته تحصیلی و کاری خودش داره. که بیانگر زمینه تخصصی اونه. (ص 460)

12. معصومه: در دانشگاه یک همکلاسی داشتم به اسم مهناز، جمله ای داشت که داده بود با خط خوش نوشته بودند و به دیوار زده بود می گفت: «هر چه را که می خواستم، روزی به دست آوردم که دیگر نمی خواستم.» (ص 468)

13. معصومه: ننه جون، مادربزرگم همیشه می گفت: «پسر بزرگ کردن مثل بادمجون سرخ کردن می مونه، کلی روغن مصرف می کنه ولی بعدش باید روغن پس بده» (ص 480)

14. این خاصیت سنه، آدم وقتی به این سن می رسه گذشته براش رنگ دیگه ای می گیره حتی روزای بدش هم جذاب به نظر می آد. تا جوونیم به آینده فکر می کنیم. سال دیگه چی می شه، پنج سال دیگه در چه وضعیم، عجله داریم که روزا زودتر بگذره و ما زودتر به آینده برسیم. ولی وقتی به سن من می رسی، چون دیگه آینده ای پیش رو نیست و در واقع به قله رسیدی، برمی گردی به گذشته نگاه می کنی. (ص 487)

15. پروانه: خوبه، خوبه، تو هم با این آبروداریت. از دست آبروی تو خفه شدم، تا بود که فکر آبروی بابات بودی، بعد داداشات، بعد شوهرت، حالا بچه هات. (ص 505)

16.

خود را ز برای ما نمی خواهد کس

ما را همه از برای خود می خواهند (ص 522)

(اشعار برگرفته از دیوان شادروان دکتر فخرالدین مزارعی است.)

خلاصه کتاب

فصل اول – پروانه دوست بی ملاحظه من اصلا به فکر پدر جونش یعنی آقای احمدی نبود. توی خیابان بلند بلند حرف می زد و همه چیز توجهش را جلب می کرد. برعکس من که همیشه به فکر آبروی آقاجون و داداش هایم بودم. یادم رفت خودم را معرفی کنم، من معصومه صادقی هستم. تا کلاس هفتم با خانواده ام در قم زندگی کردم. وقتی ننه جون، مادر آقاجونم فوت کرد، خانه اش را فروختند و سهم همه را دادند. عمو عباسم که ده سالی بود در تهران زندگی می کرد از پدرم خواست به تهران برویم تا در آنجا بهتر زندگی کنیم. همه افراد خانواده با مهاجرت به تهران موافق بودند اما سه تا داداش هایم، محمود، احمد وعلی اصرار داشتند که من شوهر کنم و در قم بمانم، چون فکر می کردند اگر به تهران بروم از راه به در می شوم. من به حرم حضرت معصومه رفتم و دعا کردم تا شوهرم ندهند. آقا جونم مرد خوبی بود، همه خواستگارهایم را رد کرد و راضی نشد مرا در قم شوهر بدهد. داداش محمود بیست و دو ساله و نمازخون و روزه بگیر بود و در حجره پدر کار می کرد، عاشق محبوبه دختر عمه ام بود ولی مادرم، خانم جون دوست داشت احترام السادات دختر خاله ام را برایش بگیرد. محبوبه محمود را مثل برادر خود می دانست. داداش احمد بیست ساله شده بود ولی مدرسه را تمام نکرده بود و در مغزه دایی اسدالله کار می کرد. همه با هم به تهران رفتیم. آقاجونم اجازه داد با روسری به مدرسه بروم. البته زن عمو عباس و دخترهایش در تهران بی حجاب بودند. خانم جون نگران بود که در تهران شوهر خوب پیدا نکنم. زری خواهر بزرگم بود که خناق گرفته و مرده بود. بعد از مرگ او آقاجون خیلی دست و دلش برای من می لرزید. فاطی خواهر کوچکم بود. هر دو از داداش هایمان کتک می خوردیم.

بر خلاف میل داداش ها، من در تهران به مدرسه رفتم. محمود در حجره برادر آقای مظفری که از دوستان ما بود مشغول کار شد. احمد هم شاگرد یک مغازه چوب بری شد. احمد به شدت رفیق باز بود. همیشه بوی عرق می داد. خانم جون به همه می گفت که دندان درد دارد و الکل به دندانش زده، اما همه حقیقت را می دانستند. احمد همیشه خانه همسایه را دید می زد،. من می دانستم با پروین خانم سروسری دارد. پروین خانم شوهر پیری داشت.

همان طور که گفتم پروانه رفیق مدرسه ای من در تهران بود. دختری بود آزاد، از نظر درسی متوسط و اهل ورزش. پروانه مثل من نبود و ترسی از برادرش نداشت. در خانه شان رادیو، تلویزیون و گرامافون داشتند. ما در خانه رادیو داشتیم و فقط اخبارش را گوش می دادیم، اما وقتی داداش هایم نبودند آهنگ های رادیو را یواشکی می شنیدیم. من دختری بودم لاغر و سفید و بور با چشمانی سبز و شبیه خانواده پدری ام. خانواده مادری ام همه تپل و سبزه و بانمک بودند. دایی حمید مرد روشنی بود، خیلی زود تصمیم گرفت به خارج برود و رفت. در آنجا ازدواج کرد و بچه دار شد و دیگر به ایران نیامد.

به من اجازه نمی دادند به منزل دوستانم بروم، اما پروانه به خانه ما می آمد و ما با هم درس می خواندیم. خانه ما بسیار ساده بود، اما یک بار که به در خانه پروانه رفتم و دزدکی داخل خانه را نگاه کردم دیدم که خانه شیکی دارند. مدل زندگیشان خیلی با سبک زندگی ما فرق داشت. من در مدرسه شاگرد زرنگی بودم. کلاس هشتم را هم تمام کردم. تابستان آن سال همگی به قم رفتیم و از اقوام دیدن کردیم. پروانه هم باخانواده اش به گلاب دره رفت. از سفر برگشتیم و برای کلاس نهم ثبت نام کردم. داداش محمودهمیشه سعی داشت از نماز خواندن ما ایراد بگیرد. او اصلا من و فاطی را آدم حساب نمی کرد. وقتی برای کلاس نهم ثبت نام کردم حس کردم دیگر آن دختر شهرستانی چشم و گوش بسته نیستم و خیلی چیزها یاد گرفته ام. پروانه خیلی چیزها به من یاد داده بود. رمان های عاشقانه می خواندم. یک روز در داروخانه دکتر عطایی که سر کوچه ما بود، من و پروانه، دستیارش را دیدیم. من در نگاه اول جذب این مرد جوان شدم. پسر خوش قیافه و نجیبی بود. ظاهرا او هم به من دلباخته بود. از فردا به هر بهانه ای با پروانه به داروخانه می رفتیم. کم کم فهمیدیم که دستیار داروخانه دانشجوی رشته داروسازی است و نامش سعید زارعی است. پدرش فوت کرده بود و سرپرست خانواده اش بود. خانواده اش، یعنی مادر و سه خواهرش در رضاییه زندگی می کردند. وقتی سیکلم را گرفتم خانواده ام می خواستند از ادامه تحصیل من جلوگیری کنند و شوهرم بدهند اما مدیر مدرسه با پدرم صحبت کرد و مرا برای کلاس دهم ثبت نام کردند. تابستان آن سال به کلاس خیاطی رفتم و به این بهانه هر روز سعید را در داروخانه می دیدم. او همیشه موقع رفت و آمد من دم در داروخانه می ایستاد و سلام می کرد. من و پروانه تمام مراحل عشق را با هم تجربه کردیم.

به خاطر علاقه ای که از سعید می دیدم، بیشتر به خودم توجه می کردم. روپوش جدیدم را آن سال پروین خانم دوخت. روسری سبز یشمی خریدم تا چشم هایم را سبزتر نشان بدهد. پاییز گذشت و زمستان رسید. در زمستان برف سنگینی آمد و من در برف ها زمین خوردم و پایم پیچید. خانه نشین شدم. پروانه به خانه مان می آمد تا تکالیف مدرسه را به من یادآور شود. البته گاهی هم از سعید برایم خبر می آورد. یکبار نامه ی از سعید برایم آورد، باورم نشد. آن را پنهان کردم. علی داداش کوچکم توی نخ ما رفته بود و برای احمد خبر می برد. خانم جون به رفت و آمدهای پروانه در خانه ما شک کرده بود. احمد توسط علی از رفت و آمدهای پروانه آگاه شد و اتمام حجت کرد که پروانه دیگر نباید به خانه ما بیاید. پروانه نامه دوم سعید را به دست من رساند. تصمیم گرفتم زودتر به مدرسه بروم تا بتوانم سعید را ببینم. روزی که با پای لنگ به مدرسه رفتم در راه برگشت به خانه، به پروانه تکیه داده بودم و پایم درد می کرد. با هم به داروخانه رفتیم، پایم ورم کرده بود. سعید در حال ماساژ پای من بود که علی از پشت شیشه داروخانه ما را دید. به خانه که رسیدیم قشقرقی به پا شد. خانم جون پروانه را به خانه راه نداد. خانم جون به همراه احمد و علی مرا بازخواست کردند. من از رابطه احمد و پروین خانم حرف زدم و عرق خوری اش را به رخش کشیدم. احمد از ناراحتی منفجر شد و مرا به باد کتک گرفت.  وقتی محمود و پدر به خانه رسیدند احمد در حال کتک زدن من بود. آقا جونم ناراحت شد. نامه های سعید را در کیف من پیدا کردند و برای اولین بار آقاجون از این که مرا به مدرسه گذاشته بود شرمنده شد. احمد به سراغ سعید رفت و او را کتک زد و با چاقو زخمی کرد.

به یاد مرگ زری افتادم که از خناق مرد و کسی به او بهایی نداد چون دختر بود. کاش من هم می مردم اما فقط مریض شدم و سرجا افتادم. دکتر برایم آوردند. بعد از یک هفته تب و لرز، بالاخره کم کم حالم جا آمد. پروین خانم و خانم جون سعی می کردند به من غذا بخورانند. در این ایام تنها کسی که مونسم بود، فاطی خواهرم بود. هذیان می گفتم. لاغر شده بودم. گمان می کردم که احمد، سعید را کشته است. پروین خانم مرا از زنده بودن سعید باخبر کرد. از آن پس حالم بهتر شد. دیگر مدرسه نمی رفتم. در خانه حمام می کردم. علی هنوز دعوا می کرد و لغز می پراند. دلم برای پروانه و سعید تنگ شده بود. از پروین خانم شنیدم که شب حادثه، احمد به در خانه پروانه هم رفته و فحاشی کرده. سعید درس را رها کرده و به شهر خودش رفته بود.

عید آن سال یک بار از خانه به قصد حمام با دیگران بیرون آمدم. یک بار هم برای عید دیدنی به منزل عمو عباس رفتیم. ارتباط من با همه قطع بود، فقط گاهی پروین خانم برایم خبری می آورد. تنها راه نجات من ازدواج بود. خواستگارهای مختلف می آمدند و می رفتند. من باعث ننگ خانواده شده بودم. می خواستند هر چه زودتر مرا شوهر دهند. برای هیچ کس مهم نبود که خواستگار من پیر بود یا جوان، ازدواج اولش بود یا نه، فقط من بایستی از آن خانه می رفتم.

در رویاهایم خودم را با سعید می دیدم. با اتمام سال تحصیلی شنیدم که پروانه و خانواده اش از آن محله رفته اند، احمد برای آنها آبرویی باقی نگذاشته بود. پروانه برای خداحافظی به در خانه ما آمد و آدرسش را آورد اما مادرم او را از خانه بیرون کرد و آدرس را به خودش برگرداند.

یکی از خواستگارهای من ناصر آقا قصاب، دوست احمد بود. مردی بیسوادی که همه کاره بود و عاشق چشم های من شده بود. از لاغر بودن من ناراحت نبود. قصد داشت بعد از ازدواج آن قدر دنبه به من بدهد تا چاق شوم. همه با این وصلت موافق بودند. کسی نظر مرا نمی پرسید. پروین خانم مخالف بود، چون می دانست که اصغرآقا چاقوکش است و حتی زن بدنامی را نشانده دارد. پروین خانم یک خواستگار خوب برای من پیدا کرد. نامش حمید سلطانی بود. حمید روز خواستگاری حضور نداشت، فقط مادر و سه خواهرش آمده بودند و مرا پسندیدند. حمید در چاپخانه پدرش کار می کرد و دانشجوی رشته حقوق بود. سی ساله بود و خوش قیافه. خودش قصد ازدواج نداشت، مادرش اصرار داشت او را زن بدهد. پروین خانم احمد را راضی کرد که اصغر آقا را جواب کنند. من تا قبل از روز عقد فقط عکس حمید را دیده بودم. پدر و مادر حمید عازم مکه بودند و می خواستند قبل از تشرف حتما پسرشان را زن بدهند. پروین خانم به کمک خانم جون جهیزیه مرا تهیه کردند. حمید در خانه مادربزرگش زندگی می کرد. جهیزیه را به منزل حمید بردند. خانه بزرگ و حیاط داری بود. بی بی، مادربزرگ حمید در زیرزمین خانه زندگی می کرد. حتی حلقه ام را پروین خانم پسندید و پارچه لباس عروسی ام را خودش خرید و دوخت.

پروین خانم داستان زندگی اش را برای من تعریف کرد، آن جا بود که فهمیدم چرا برای من دل می سوزاند. وقتی دوازده ساله بود پدرش، مادرش را سه طلاقه کرده. پروین خانم با تمام بچگی اش مسئول سه خواهر و یک برادرش شده است. همه کارهای خانه را انجام می داده. تا آن که پدرش تجدید فراش می کند. زن پدرش خیلی از او کار می کشیده و بچه های خودش را بیشتر دوست داشته. پروین قرار بوده با پسر عمویش، امیر حسین ازدواج کند اما چون عمو و زن عمویش همیشه از آشتی کنان پدر و مادر پروین حرف می زدند زن پدر احساس خطر کرده و ارتباطش را با آنها به هم می زند. پروین خانم برای من توضیح داد که عمه اش قصد داشته مراسم آشتی کنان بین برادرها ترتیب بدهد، برای همین عمو و زن عمو، پدر و نامادری پروین را یک جا در خانه اش جمع می کند. در واقع همان روز امیر حسین از این که در حال گرفتن دیپلم است و می خواهد از پروین خواستگاری کند حرف می زند اما نامادری دعوایی به راه می اندازد و دوباره قهر می کند. پس از آن نامادری حاج آقایی را پیدا می کند که قبلا دو بار ازدواج کرده و زنانش را طلاق داده چون بچه دار نشده اند. پروین را به عقد او درمی آورد تا برایش بچه بیاورد. حاج آقا بیست و پنج سال از پروین بزرگتر بوده اما به سبب پولدار بودنش توانسته پروین را تصاحب کند. پروین خانم هرگز بچه دار نشد چون شوهرش ایراد داشت.

پروین خانم با تعریف کردن از زندگی خودش و بدبختی هایش، مرا متقاعد کرد که زن حمید شوم که به مراتب بهتر از اصغرآقا قصاب است. آقاجون مرا دوست داشت و احمد حسادت می کرد. احمد می خواست مرا بدبخت کند، اما پروین خانم از نفوذ خودش بر احمد استفاده کرد و مرا از چنگ چاقوکشی مثل اصغرآقا نجات داد. دلم می خواست با آقا جون صحبت کنم اما خودش را از دست من قایم می کرد. روز عقد کنان رسید مرا به حمام بردند. پروین خانم آرایشم کرد. من حاضر نبودم لباس عروسی بپوشم. وقتی خانم جون به اتاق آمد زیر تخت قایم شدم. خانم جون دست کرد و مرا با موهایم بیرون کشید. مشتی از موهایم کنده شد. لباس عروسی را به زور تنم کردند و مرا پای سفره عقد نشاندند. حمید کنارم نشسته بود. مرا به حجله بردند. از ترس در حال قالب تهی کردن بودم. حمید موقعیت مرا درک کرد و مرا تنها گذاشت و خانه را شبانه ترک کرد. با رفتن او سر و صورتم را شستم و لباس عوض کردم. خواستم با تیغ صورت تراشی خودم را بکشم اما از آتش جهنم می ترسیدم. من هم مثل پروین خانم در ایام جوانی، شهامت این کار را نداشتم. خودم را با تیغ زخمی کردم اما توان کشتن خود را نداشتم. قبول کردم که دیگر زنی شوهردار هستم و باید سعید را فراموش کنم.

فصل دوم – صبح عروسی از خواب بیدار شدم و خبری از حمید نبود. در خانه حمید غریبه بودم، اما خیال بازگشت به خانه خودمان را هم نداشتم. در خانه غیر از من کسی نبود. سکوت و آرامش خانه دوست داشتنی بود. تحمل دیدار هیچ کس را نداشتم. حمید گرامافون، تعدادی صفحه و مقدار زیادی کتاب داشت. به حیاط خانه رفتم. از پشت شیشه های اتاق بی بی نگاه کردم. کسی خانه نبود. او را برده بودند تا مثلا عروس و داماد تنها باشند. مقداری غذا در یخچال بود، خوردم. کتابی را برداشتم و خواندم تا خواب مرا درربود. وقتی بیدار شدم باز هم تنها بودم. احساس استقلال داشتم. نمی دانستم حمید کجاست، احتمال می دادم منزل پدر و مادرش باشد. خانه را کمی مرتب کردم. چای درست کردم و خوردم. کتاب های شعر در کتابخانه زیاد بودند. شعر خواندم تا به خواب رفتم. فردا هم در خانه کار کردم و همه جا را تمیز کرده و برق انداختم. همه جا عین دسته گل شده بود. حمام رفتم. صدای در حیاط آمد. مادر و پدر حمید و منیژه، خواهر کوچکش، آمده بودند تا بی بی را به خانه اش برسانند. برای ما قورمه سبزی پخته بودند. از تمیزی خانه خوششان آمد و تعجب کردند. به دروغ گفتم که حمید منزل دوستانش است. مادرش اصرار داشت که حمید را سر راه بیاورم تا دست از دوستانش بکشد. تازه فهمیدم که حمید هم مثل من از روی اجبار تن به ازدواج داده است و دلم برایش سوخت. خانواده حمید تعجب کردند که ما برای دستبوسی پیش آقاجون و خانم جون نرفتیم. فردا پدر و مادر حمید عازم مکه بودند. گفتند که در زیرزمین خانه گونی برنج هست. برای شام برنج درست کردم و با قورمه سبزی که مادر حمید پخته بود من و بی بی سیر شدیم. فردا صبح که بیدار شدم دیگر در خانه غریبه نبودم. انگار به همه جای خانه آشنا شده بودم. ناگهان از تعجب خشکم زد، حمید آمده بود و در هال خوابیده بود. این مرد سبیلوی سبزه، شوهرم بود. صبحانه حاضر کردم. از بی بی پول گرفتم و نان خریدم. حمید که بیدار شد اول از همه اسمم را پرسید! او حتی اسم مرا فراموش کرده بود. موقع صرف صبحانه برایش تعریف کردم که خانواده ام مرا مجبور کردند درس را رها کنم و ازدواج کنم. معلوم بود که او هم به خاطر مادرش زن گرفته. احساس کردم با این غریبه بی حساب هستم. او فعال سیاسی بود و دلش نمی خواست با زن گرفتن خانه نشین شود. بعضی از حرف هایش کتابی بود و من اصلا نمی فهمیدم. برایم عجیب بود که چرا با هم مرام های خودش ازدواج نکرده. دخترهای هم گروهش اهل ازدواج نبودند و از آن گذشته مادرش آنها را قبول نداشت. حمید از من خواست از بیکاری ام استفاده کنم و شبانه درسم را ادامه دهم.

فردا به منزل پدر و مادرش رفتیم چون عازم سفر بودند. نمی دانستم چادر سر کنم یا روسری. وقتی روسری ام را دید تعجب کرد. برای او این گونه حجاب زیادی بود. منیره، خواهر بزرگ حمید با بچه هایش آنجا بودند. منصوره هم با پسرش اردشیر آمده بود. منیژه خواهر کوچکشان آنجا بود و به من حسادت می کرد. من وقتی می دیدم حمید، مادر و خواهرانش را می بوسد تعجب می کردم. در خانه ما از این خبرها نبود. مادر حمید موقع رفتن سفارش کرد کاری کنم تا دست دوستان حمید از زندگیش کوتاه شود. حمید فهمید و به من اصرار کرد که در کارهایش دخالت نکنم و در عوض هر کاری دوست دارم انجام بدهم. وقتی به خانه برگشتیم قصد داشت در هال بخوابد اما من از او خواستم تا به اتاق خواب بیاید و راحت بخوابد. درخواستم را پذیرفت. از آن پس در جایگاه همسری قرار گرفت، اما من ناراحت بودم و گریه می کردم.

پروین خانم چند روز بعد به دیدارم آمد. از رضایتم از زندگی جدید شادمان شد. از من خواست که به دیدار پدر و مادرم بروم. اما من نرفتم. بعد از سه هفته پروین خانم با خانم جون به خانه ام آمدند. خانم جون شاکی بود که چرا به دیدارشان نرفتم. طاقتم طاق شد و فریاد زدم و گفتم که برای چه می بایست می آمدم، آنها که مرا به زور شوهر دادند تا از شر من خلاص شوند. مادرم برایم توضیح داد که مجبور بوده، چون از احمد می ترسیده که روز عروسی با کوچکترین مشکلی، مرا قیمه قیمه کند. از مادرم شنیدم که آقاجون در غیاب من سیگاری شده. تصمیم گرفتم سری به آقاجون بزنم. حمید همراهم نیامد و من تنها رفتم. فاطی به گرمی از من استقبال کرد. علی بی تفاوت بود. احمد مثل همیشه مست بود و توجهی به من نداشت. محمود زیر لب جواب سلامم را داد. شنیدم که به خواستگاری محبوبه رفتند اما محبوبه پیش از آن نامزد کرده. دلم خنک شد، چون محمود نخواست من به سعید برسم و خودش هم به محبوبه نرسید. داماد عمه ام آیت الله زاده بود و بسیار ثروتمند. قرار بود برای عروسی محبوبه هفت شبانه روز جشن بگیرند. وقتی آقا جون به خانه آمد، اشک چشمانم را گرفته بود. وقتی شنید که خوشبختم و شوهرم اجازه داده که درس بخوانم خیلی شاد شد. کتاب هایم را از خانه پدری برداشتم و به خانه خودم برگشتم. حمید تقریبا هیچ شبی به خانه نمی آمد. اگر غذا درست می کردم و منتظرش می ماندم و می فهمید که در انتظارش بودم، ناراحت می شد. به همین دلیل غرق درس خواندن شدم. کتاب های داستان هم می خواندم. حتی کتاب های حمید را هر کدام چندین بار خواندم. نفوذ دوستان حمید بر او بیش از من و خانواده اش بود. حمید جمعه ها به خانه می آمد تا با هم به منزل مادرش برویم. حمید روسری دوست نداشت، آن را کنار گذاشتم. بی بی همیشه در خانه بود، اما بود و نبودش برای من یکی بود. از تنهایی ساعت ها در آینه با خودم حرف می زدم. دلم برای پروانه و سعید تنگ شده بود. یک روز خانم جون برایم ماهی سفید آورد. آن را درست کردم. اتفاقا حمید به خانه آمد و با هم شام خوردیم. وقتی فهمید خیلی کتاب می خوانم خوشحال شد. او از مبارزه، اتحاد، خلق و توده حرف می زد و من مبهوت بودم. شعر معروف حمید مصدق را برایش خواندم و باورش نشد. از شام لذت برد و دوست داشت دوستانش را در شام خود شریک می کرد. از او خواستم دوستانش را به خانه دعوت کند تا برایشان شام درست کنم. برایم تعریف کرد که دوستانش اغلب پسر هستند و چند تایی دختر هم با آنها هستند. از شهرزاد گفت که با مهدی ازدواجی سازمانی داشته تا بهتر به اهداف سازمانی شان برسند. قرار شد دو هفته دیگر دوستانش برای شام منزل ما باشند.

دوستان حمید دوازده نفر بودند. از چند روز قبل خانه را آب و جارو کردم. چندین رقم غذا درست کردم. به سر و وضع ظاهری خودم رسیدم. مهمان ها که آمدند همه لباسی ساده پوشیده بودند، شلوار جین و بلوزی کهنه. حمید از آرایش و لباس من ناراضی بود. آرایشم را پاک کردم و لباسی ساده پوشیدم. به خوبی از آنها پذیرایی کردم و سنگ تمام گذاشتم. دوستان حمید او را مسخره کردند که بورژوا است و زنش مثل شاهزاده ها به او رسیدگی می کند. حمید ناراضی و شرمنده بود. بعد از شام حرف مذهب پیش آمد، آنها فهمیده بودند که من اعتقادات مذهبی دارم. با من بحث کردند و من قدرت بحث کردن با آنها را نداشتم و مسخره ام کردند. بغض گلویم را گرفته بود. به دستشویی رفتم و گریه کردم، ناگهان زیر پایم پر از خون شد. بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم پروین خانم و خانم جون کنارم بودند. من حامله بودم و بچه ام را سقط کردم. مادرم مرا به خانه برد و تا مدت ها از من مراقبت کرد. حمید به دیدنم آمد و مرا به خانه برگرداند.

از آن پس پایه های اعتقاداتم لرزیده بود، بچه ام را از دست داده بودم. در مقابل حمید و دوستانش حقیر شده بودم. بعدها از حمید شنیدم که دوستانش از پذیرایی من راضی بودند و شهرزاد با همه بچه ها دعوا کرده که چرا اعتقادات مرا مسخره کرده اند. شهرزاد و مهدی به عیادتم آمدند و عذرخواهی کردند. شهرزاد تنها کسی بود که به اعتقادات من احترام می گذاشت.

برای کلاس دهم که ثبت نام کردم، باردار شدم و همه را خوشحال کردم. مادر حمید برایم تعریف کرد که او هم شوهرش را از دام توده ای ها بیرون کشیده. آن تابستان محمود با دخترخاله ام احترام السادات ازدواج کرد. عروسی اش مثل ختم بود چون خبری از ساز و آواز نبود. احمد در عروسی شرکت نکرد، چون سخت مشغول دوستان نابابش بود. عمه ام از قم آمد. محبوبه باردار بود و با شوهرش به سوریه و بیروت رفته بودند. عمه فضولی هایش را در زندگی من شروع کرد. پاییز آن سال برای کلاس یازدهم ثبت نام کردم.  به درخواست حمید صاحب تلفن شدیم. البته تلفن برای فعالیت های سیاسی حمید بود نه برای راحتی من. اما از آن به بعد هر وقت دوست داشتم با خانواده ام حرف می زدم. پدر و مادر حمید هم مرتب تماس می گرفتند، اما پسرشان هرگز خانه نبود.

اواسط زمستان، درد زایمان شروع شد. حمید خانه نبود. از شب تا صبح طاقت آوردم. صبح وسایلم را آماده کردم، به پروین خانم زنگ زدم تا مرا به بیمارستان ببرد. خانم جون هم آمده بود. پسرم به دنیا آمد و حمید اسمش را سیامک گذاشت، اسم یکی از کمونیست های واقعی. پس از زایمان، دو روز خانه خانم جون بودم. پس از آن به خانه خودمان برگشتم. پروین خانم مرتب به من سر می زد. حمید در اتاقی دیگر می خوابید که بچه مزاحمش نباشد. کم کم دچار افسردگی شدم. چهارماه از خانه بیرون نرفتم. پس از آن کمی حالم بهتر شد و مسئولیت خانه و بچه را به گردن گرفتم. از وجود بچه در زندگیم لذت می بردم. عاشقش بودم و عصرها او را با کالسکه به گردش می بردم و برایش آواز می خواندم. رابطه خانواده حمید با ما بیشتر شد. آقاجون مرتب به خانه ما می آمد و برای سیامک شیر یا غذای بچه می آورد. پدر حمید یک تلویزیون به ما کادو داد. درس را موقتا کنار گذاشتم. نبود حمید را کمتر حس می کردم. تابستان با پدر و مادر حمید یک هفته به شمال رفتیم. آن هفته از بهترین ایام زندگیم بود. حمید برای اولین بار از زیبایی من حرف زد.

سیامک بچه ای عصبی و بی قرار بود. همه چیز را به زور برای خودش می خواست. دو ساله بود که کلاس یازده را تمام کردم. دوباره باردار شدم. حمید از این خبر نه تنها خوشحال نشد بلکه حتی حاضر نشد مسئولیتی را قبول کند. اصرار به کورتاژ داشت. اما از نظر من این کار گناه بود. حمید قسم خورد که دیگر طرف من نخواهد آمد. زایمان دومم خانم جون و فاطی خیلی کمکم کردند. پسر دومم به دنیا آمد که برخلاف سیامک، پسر آرامی بود. این بار هم حمید حضور نداشت. به من قول داده بود که دیگر کاری به کارم نداشته باشد، چون از بچه متنفر بود. سیامک از تولد برادرش ناراضی بود و به او حسادت می کرد. می خواستم اسم بچه را سعید بگذارم اما پروین خانم مانعم شد. می ترسید من مرتب به یاد عشق نوجوانی ام بیفتم. حمید می خواست اسمش را روزبه بگذارد، اما من اسم او را مسعود گذاشتم.

یک بار حمید ده روز از پدرش مرخصی گرفت و با دوستانش ظاهرا به رضاییه رفت، اما گم و گور شد. بچه ها هر دو شبه وبا گرفتند. با بدبختی و به کمک یک راننده تاکسی آنها را در بیمارستان بستری کردم. خانواده خودم و حمید باخبر شدند و به دیدار ما آمدند. پروین خانم خیلی کمکم کرد. بچه ها خوب شدند و به خانه برگشتیم. دو ماه بود که از حمید خبر نداشتیم. برادر شهرزاد به خانه ما تلفن زد و اظهار نگرانی کرد که این ها از مشهد برنگشته اند. تازه فهمیدم که اصلا معلوم نیست حمید کجاست. مقداری پول از پدر و مادرم گرفتم. پدر حمید وقتی فهمید ناراحت شد. قرض آنها را پس داد و مدام مواظب ما بود. پدرش برای یافتن او به رضاییه رفت و با دست خالی برگشت.  پس از چهار ماه حمید با چند نفر آمدند و مقداری اسلحه با خود آوردند و در زیرزمین مخفی کردند.

فصل سوم –  سیامک و مسعود بزرگ می شدند و شخصیت های متفاوتشان مشخص می شد. یکی مغرور و جنگجو، دیگری آرام و مهربان. سیامک به مسعود حسادت می کرد، اما از او حمایت هم می کرد. غلامعلی، زهرا و غلامحسین بچه های محمود بودند. پسرهای من و محمود مدام با هم درگیر بودند. محمود تاجر فرش شده بود و روز به روز وسواسش بیشتر می شد. احمد به مشروب خوری و عربده کشی و مواد گرفتار شده بود. همه از او قطع امید کرده بودند. علی مدتی از احمد طرفداری کرد اما بعد فهمید که امیدی به او نیست و خودش را کنار کشید. آقا جون علی را در حجره کنار محمود  نشاند. فاطی درس را رها کرد و به کلاس خیاطی رفت.

سیامک را زودتر از موعد به مدرسه گذاشتم اما در مدرسه هم آرام و قرار نداشت. او کمبود پدرش را خوب حس می کرد. با حمید و آقاجون رابطه خوبی داشت اما اجازه نمی داد آنها به مسعود هم محبت کنند. پروین خانم، مادر پروانه را دیده بود و خبرش را به من هم رساند که پروانه با یکی از اقوام پدری اش که دکتر است، ازدواج کرده و یک دختر سه ساله دارد و در آلمان زندگی می کند. پروین خانم تلفن مادر پروانه را برای من گرفته بود. به مادر پروانه زنگ زدم و تلفنم را دادم تا اگر پروانه آمد مرا باخبر کنند. با داشتن دو پسربچه بازیگوش دیپلمم را گرفتم. حمید باز هم کمتر به خانه می آمد.

یک بار با حمید در خانه تماس گرفتند و گفتند که لو رفته. حمید ساکش را بست و از خانه رفت. سیامک بی قراری می کرد. از او خواستم رازدار پدرش باشد و به کسی حتی مسعود چیزی نگوید. با این ترفند او را ساکت کردم. می دانستم در زیر زمین خانه چیزهایی پنهان کرده و به همین دلیل می ترسیدم. یک شب با دو نفر چادری به خانه برگشت. همه مرد بودند. غذا خوردند و حرف زدند. فردا صبح حمید از من خواست غذایی برایشان بپزم و با بچه ها به خانه آقاجون بروم و بمانم تا زیرزمین را خالی کنند. سیامک رازدار خوبی بود. حتی در منزل آقا جون هم بی صدا بازی می کرد.  سه روزی منزل آقاجون ماندیم. چند قواره پارچه داشتم که فاطی و پروین خانم آنها را برایم دوختند. خانم جون به قم رفته بود و خبر آورد که محبوبه باز هم باردار است. امنیتی ها عموی احترام السادات را هم به جرم اینکه بالای منبر حرف زده بود گرفته بودند. دلم برای حمید می لرزید. بعد از سه روز، حمید با یک ژیان زرد رنگ دنبال ما آمد و با آقاجون خوش و بش کرد. فهمیدم که زیرزمین را خالی کرده و خیالم راحت شد. سیامک به پدرش افتخار می کرد. حمید روزها سر کار بود و عصرها بچه ها را به پارک می برد. از او خواستم برای دو روز به شمال برویم. به سختی قبول کرد. چهار نفری با ژیان جدید به ویلای منصوره رفتیم. سیامک در کنار پدرش آرام شده بود. منصوره هم در ویلایشان بود. آن جا بود که حمید قسم چند ساله اش را شکست و مرا در آغوش کشید. از آن به بعد حمید بیشتر در خانه بود. از فرصت استفاده کردم و در کلاس کنکور ثبت نام کردم، بچه ها را پیش حمید می گذاشتم و می رفتم. در امتحان کنکور قبول شدم. علی و محمود از این که حمید بی غیرت است و می گذارد من به دانشگاه بروم ناراحت بودند. آقاجون از رفتنم به دانشگاه خوشحال و سربلند بود. منیژه ازدواج کرد. مهمانی بزرگی دادم و برای اولین بار دو خانواده را یک جا جمع کردم. محمود و علی به خاطر زنان بی حجاب نیامدند، اما بدون آنها به ما خیلی خوش گذشت. سیامک مدرسه می رفت، مسعود را به کودکستان فرستادم. خودم به دانشگاه می رفتم.

یک روز شهرزاد به خانه ما پناه آورد. بیمار بود. تیمارش کردم. حالش بهتر شد. مسعود خیلی زود با شهرزاد رفیق شد و او را عمه شری صدا می زد. سیامک با ادبی خاص با شهرزاد حرف می زد. شهرزاد دختر خوب و آگاهی بود. از نظر سازمانی مافوق حمید بود. حمید همیشه از او دستور می گرفت. می دانستم که ضد رژیم هستند. کم کم فهمیدم که فعالیت هایشان بیشتر از طرفداری و چاپ اعلامیه است. آنها از نبرد مسلحانه حرف می زدند. شهرزاد پیش ما ماند. ما رفت و آمدهایمان را کم کردیم تا کسی متوجه وجود او در خانه ما نشود. به کلاس رانندگی رفتم. دانشگاه را از سر گرفتم. شهرزاد کمک خوبی بود و از این که روال عادی زندگی را از دست داده بود ناراحت بود و به من غبطه می خورد. مدت ها بود مهدی را ندیده بود و دلتنگش بود. یک شب مهدی به خانه ما آمد و شهرزاد را دید. تا چند شب ماند و شهرزاد خیلی خوشحال بود. وقتی مهدی رفت شهرزاد تا چند روز غمگین بود. بعد از آن مقداری وسیله برایش آماده کردم و او آماده رفتن شد. به سختی از مسعود کنده شد و نقاشی هایش را هم با خود برد. او ما را خانواده خوشبختی می دانست و دلش نمی آمد صفای ما را به هم بزند. وقتی شهرزاد رفت، مسعود خیلی ناراحت شد.

با رفتن شهرزاد، خانه تکانی کردم و همه چیز را برای عید سال آماده کردم. عید دیدنی رفتیم و سیزده بدر را در خارج از شهر گذراندیم. پس از عید مشغول بچه ها و درس هایم شدم. حمید در خانه منتظر تماس تلفنی بود. تصدیق رانندگی ام را گرفتم و با خیال راحت بچه ها را برای تفریح بیرون می بردم. یک روز در روزنامه خبر کشته شدن شهرزاد و بقیه را دیدم. حمید که از اخبار مطلع شد، سرش را بر شانه ام گذاشت و با هم گریه کردیم. نمی توانست درک کند که چرا او را خبر نکردند. شاید شهرزاد می خواست خانواده ما را نجات بدهد. سیامک و مسعود هم کم کم از اخبار باخبر شدند و تاسف و ناراحتی را می شد در نگاهشان دید. حمید آشفته و پریشان بود و نمی دانست چرا دوستانش او را فراموش کرده اند. اکثرا از خانه بیرون می رفت و تا چند روز پیدایش نمی شد. روزنامه ها خبر از فروپاشی سازمانشان می دادند. نیمه شبی به خانه ما ریختند و همه جا را گشتند. بچه ها وحشت کردند. بی بی فریاد می کشید. تا صبح همه جای خانه را گشتند و با مقداری سند از خانه رفتند. بی بی در حال مرگ بود. با پدر حمید تماس گرفتم و همه چیز را توضیح دادم. خانه کاملا به هم ریخته بود. پدر و مادر حمید آمدند و بی بی را به بیمارستان بردند. من و بچه ها به خانه آقا جون رفتیم. از پدر حمید شنیدم که دو روز پیش چاپخانه را به هم ریخته اند و حمید دستگیر شده است. پدر حمید برایش وکیل گرفته بود. در خانه پدری ام آسایش نداشتم. محمود و زنش برای کسب خبر آمده بودند. محمود و غلامعلی به حمید توهین کردند و سیامک آنها را به باد ناسزا گرفت. بین من و محمود و علی دعوا در گرفت. همان شب وسایلم را بستم تا از آنجا بروم ولی آقاجون نگذاشت. فردا با آقاجون و پروین خانم و فاطی به خانه رفتیم. شاگردهای چاپخانه برای کمک به ما آمدند. سه روز کار کردیم تا خانه مرتب شد. بی بی از بیمارستان مرخص شد. بچه ها سال تحصیلی جدید را در مدرسه شروع کردند. دو ماه از دستگیری حمید گذشت. دانشگاه را موقتا رها کردم. چاپخانه را تعطیل کردند. با پدر حمید دنبال کارهای حمید بودیم. حتی به دفتر فرح نامه نوشتیم تا اعدامش نکنند. او را به پانزده سال زندان محکوم کردند. به ما اجازه دادند تا برایش وسایل شخصی و نامه ببریم و لباس هایش را به خانه ببریم و بشوییم. لباس های قدیمی اش مملو از خون و عفونت بود. کاش کشته شده بود و این همه شکنجه را تحمل نمی کرد. پدر حمید مقداری پول در اختیار ما گذاشت، اما باید خودم سر کار می رفتم. خیاطی را دوست نداشتم. تایپ یاد گرفتم. با سفارش پدر حمید در شرکتی استخدام شدم. مجبور شدم زندانی شدن شوهرم و سیاسی بودنش را با رئیس شرکت آقای زرگر در میان بگذارم. غیر از آقاجون، خانواده ام با کار کردن من موافق نبودند، اما من به آنها اجازه دخالت ندادم. در اداره منشی رئیس بودم و کار تایپ هم انجام می دادم. دوشنبه ها روز ملاقات بود. آقای زرگر به من اجازه داد تا دوشنبه ها دیر سر کار حاضر شوم و به ملاقات حمید بروم. کارهای خانه و بچه ها، کارهای حمید و اداره رفتن توانم را می گرفت و فرصتی برای درس خواندن نداشتم.

محمود خواستگاری برای فاطی انتخاب کرد و من پنهانی با آقاجون صحبت کردم و نگذاشتم فاطی را به این خواستگار بدهند. عموعباس خواستگار دیگری معرفی کرد و این بار فاطی موافقت کرد و با صادق خان که حسابداری تحصیل کرده بود ازدواج کرد. از نظر کاری در شرایط خوبی بودم. آقای زرگر و آقای معتمدی، معاون شرکت، هوای مرا داشتند. تنها آقای شیرازی، رئیس یکی از ادارات، با من در تضاد بود و حتی یک بار با من دعوای سختی کرد و از بیسوادی و پارتی من در اداره حرف زد.  آقای زرگر با او صحبت کرد و به او حالی کرد که همسرم زندانی سیاسی است و شیرازی مجبور شد از من عذرخواهی کند. تازه فهمیدم که او دانشجویی داشته که درخواست استخدام کرده و من جای او را گرفتم. از آن پس شیرازی حامی من شد. شعرهای زیبایی از فخرالدین مزارعی حفظ بود و می خواند. مرتب در مورد حمید و گروهشان از من سوال می کرد. خودش بازمانده شکست های سیاسی مردم بعد از سال های سی بود.

یک سال از زندان رفتن حمید گذشته بود که من تصمیم گرفتم درسم را در دانشگاه ادامه بدهم. همان روزها اجازه ملاقات حمید را به ما دادند. ظاهرش خوب بود فقط لاغر شده بود. حمید هم با ادامه تحصیل من موافق بود. فاطی و صادق خان و پروین خانم کمکم کردند. در اداره هم هوای مرا داشتند.

در روزنامه آگهی ترحیم آقای ابراهیم احمدی، پدر پروانه را دیدم. به مسجد رفتم و موفق به دیدار پروانه شدم. ساعت ها با هم گریه کردیم. از زندگیم برایش گفتم و حیرت کرد. خسرو شوهرش با لیلی و لاله دخترهایش در آلمان بودند. فرزانه خواهر پروانه ایران بود، ازدواج کرده و دو بچه داشت. از آن به بعد همیشه با هم در ارتباط بودیم. پس از مدتی شوهر پروانه به ایران آمد و آنها ماندگار تهران شدند. بچه هایمان به هم علاقمند شدند. یک سال دیگر گذشت. حمید روز به روز پیرتر می شد. درس خواندن، کارکردن، مسئولیت بچه ها و ملاقات های حمید سنگین بود اما از پس همه برمی آمدم. آقای شیرازی تحمل اداره را نداشت و به خارج از کشور رفت. تجارب تلخ آقای شیرازی او را بدخلق کرده بود. نمی خواستم بچه هایم هم چنین روحیه ای داشته باشند.

خواهرم فاطی دختری با چشمان آبی به دنیا آورد که اسمش را فیروزه گذاشتند. مسعود او را خیلی دوست داشت. شوهر پروین خانم مرد و برای اولین بار این زن بدبخت به آرامش رسید. علی با دختر یک حاجی بازاری ازدواج کرد و محمود به این ازدواج به چشم یک معامله مفید نگاه می کرد. احمد به سرعت در حال سقوط بود. با آقا جون به خاطر فروش اثاثیه خانه درگیر شد و باعث سکته پدر شد. آقاجون را چند روز بعد در بیمارستان از دست دادیم. سیامک ضربه سنگینی خورد، چون ارتباط بسیار خوبی با پدربزرگش داشت. او را سر خاک آقاجون بردم و این قدر مرثیه خواندم تا گریه کرد و سبک شد. آقا جون پیش از مرگش خانه را به نام خانم جون کرده بود. سه ماه بعد احمد در خیابان مرد و جنازه اش را رفتگری پیدا کرد. علی و همسرش به خانه خانم جون رفتند و مقیم شدند. عملا آنها خانم و آقای خانه بودند و مادرم خود را بازنشسته کرد. در آن خانه به روی من بسته شد.

فصل چهارم – اواخر سال پنجاه و شش بود. رفتار مردم در اداره و کوچه و دانشگاه عوض شده بود. یک روز محمود توسط علی  مقداری مواد غذایی و پول به خانه ما آورد و تحویل سیامک داد. ظاهرا به خاطر زندانی بودن حمید و مبارزاتش می خواست بنده نوازی کند. چهار سال از زندانی بودن حمید می گذشت و محمود حالا یادش افتاده بود حالی از ما بپرسد. در اداره همه از حمید حرف می زدند و اظهار همدردی می کردند. این شرایط برای سیامک لذت بخش بود. در مدرسه به همه گفته بود که پدرش فعال سیاسی است و در زندان به سر می برد. سیامک به پدرش افتخار می کرد اما من نگران مزاحمت مردم بودم. توجه همه به ما اغراق آمیز بود. در اداره مرا به عنوان نماینده کمیته انقلاب انتخاب کردند. تمام تلاشم را کردم تا مردم  بدانند من ربطی به اعتقادات همسرم ندارم، اما باور نمی کردند. حمید سیاسی بود، زندان رفتن حمید برایشان مهم بود و حمایت من از او. باور نمی کردند که اگر به جرم دزدی هم زندان رفته بود من همین کارها را انجام می دادم. برای اولین بار من و برادرهایم در یک جبهه بودیم. محمود نوار و اعلامیه می آورد، علی آنها را تکثیر می کرد، من در دانشگاه و اداره توزیع می کردم، سیامک و مسعود در خیابان ها شعار می دادند. مسعود خیلی زود کنار کشید، اما سیامک نماز می خواند و مرا به یاد جوانی های محمود می انداخت.

محمود برای آقاجون مراسم سال گرفت. حکومت نظامی بود، به همین دلیل مراسم را ظهر برقرار کردیم. عموی احترام السادات که تازه از زندان آزاد شده بود پشت بلندگو رفت و از مناقب آقاجون، از مبارزات خانواده ما بعد از دستگیری خمینی در سال چهل و دو،  مهاجرت ما از قم به تهران به اجبار، از شهید شدن احمد در این راه و دستگیری حمید و شکنجه اش به خاطر اعتقادات مذهبی صحبت کرد! محمود  هم سخنرانی کرد و از خودش گفت که به خانواده زندانی ها کمک می کند و دستی بر سر سیامک که کنارش ایستاده بود کشید. من که طاقت این همه دروغ را نداشتم با اعصابی داغون با بچه هایم به خانه برگشتم. مهاجرت ما سال چهل بود. احمد معتاد شده بود و حمید اعتقادات مذهبی نداشت. برای سیامک توضیح دادم که دایی اش از احساسات او استفاده کرده تا به اهدافی که می خواهد برسد. از آن به بعد رابطه ام را با محمود قطع کردم تا بچه هایم در امان باشند. اواخر مهرماه، مدرسه بچه ها و دانشگاه تق و لق شدند. زمزمه عفو زندانیان سیاسی به گوش می رسید. بارقه امیدی در دلم می درخشید. یک سری از زندانیان آزاد شدند اما حمید در بین آنها نبود. سرخورده و ناراحت بودم. یک روز بعد از ظهر پدر حمید، حمید را که آزاد شده بود به خانه آورد. حمید مردی شده بود نحیف و ساکت. چهار نفری همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. او را حمام فرستادم و لباس های نو تنش کردم. تمام تنش زخم بود. کم کم به او غذا دادم. مادر و خواهرهای حمید آمدند. دیوانه وار اشک می ریختند و او را می بوسیدند. از پدر حمید تشکر کردم. خانواده خودم باخبر شدند و آمدند. محمود به بهانه آوردن دکتر، فیلمبردار آورد و از شکنجه های حمید عکس و فیلم گرفتند. دکتر برای ذات الریه حمید دارو نوشت. همه رفتند و حمید در آرامش خوابید. این همه خوشبختی را باورم نمی کردم.

فصل پنجم – چهار سال زندان حمید را ساکت و افسرده کرده بود. مریضی جسمی اش آهسته آهسته بهتر می شد، اما مشکل روحی اش کماکان ادامه داشت. محمود مرتب برای ما غذا می فرستاد و وانمود می کرد که در اثر تلاش های او حمید آزاد شده است. خانه ما شلوغ بود. حمید، محمود را تحمل می کرد، اما تحمل دوستان هم مرام سابقش را نداشت. دکتر دستور داد همه خانه را ترک کنند. نمی توانستم از پس دوست و فامیل برآیم. تصمیم گرفتیم با حمید و بچه ها به شمال برویم. در ویلای منصوره توانستیم از شر مزاحمت ها راحت شویم. کاملا راحت و آسوده بودیم، اما حمید همچنان ساکت بود. وقتی به حمید گفتم که ایام سختی را گذراندیم و گاه آرزو کردم مرده بودی و شکنجه نمی شدی، درد دلش باز شد. تازه فهمیدم علت سکوتش این است که نفهمیده چرا او را در عملیات شان راه نداده اند و او را لایق حساب نکرده اند. می دانستم این تصمیم  شهرزاد بوده تا حمید برای ما باقی بماند. حمید کم کم حقیقت را پذیرفت که شهرزاد خواسته تا سایه او بر سر من و بچه ها باقی باشد. حمید حرف های مرا پذیرفت و اقرار کرد که خیلی پخته شدم و مثل فیلسوف ها  و روانشناس ها مسائل را بررسی می کنم. از آن پس حمید بهتر شد و شب های عاشقانه ما دوباره تکرار شدند. حمید با بچه ها بازی و تفریح می کرد، زندگی اجتماعی اش را از نو شروع کرد. یک ماه شمال ماندیم. در این فاصله بی بی فوت کرد. به تهران که برگشتیم حمید اعتماد به نفس سابق را یافته بود. چاپخانه را باز کرد و فعالیت هایش را از سر گرفت. سیامک همه جا همراه او بود، اما مسعود علاقه ای به این کارها نداشت. در راهپیمایی تاسوعا و عاشورای آن سال همه شرکت کردیم. در این ایام من دخترم را باردار شدم. خانه ما عملا پایگاه سیاسی شده بود. حمید آزادانه فعالیت می کرد، چون اگر او را می گرفتند به اسطوره تبدیل می شد. شاه رفت. حمید و محمود همکاری نزدیک و صمیمانه داشتند، دشمنی ها محو شده بود. دایی ام از آلمان با ما در تماس بود. محمود بی محابا خرج می کرد و با شوهر محبوبه در تماس بود تا اخبار قم و تهران را رد و بدل کنند. سیامک همه جا همراه حمید بود، مسعود در کنار من مسئول شعارنویسی بود. تنها پروانه بود که با ما قطع رابطه کرد، چون طرفدار شاه بود و ناگهان با خانواده اش از ایران رفتند. امام آمد. انقلاب شد. مدارس و ادارات باز شدند. حمید قهرمان راه آزادی شناخته شده بود. همه به ما تبریک می گفتند.

فصل ششم – آزادی از راه رسید اما ما راه صحیح استفاده از آن را نمی دانستیم و ماه عسل انقلاب حتی یک ماه هم طول نکشید. جنگ های عقیدتی شروع شد. دوباره محمود و حمید جلوی هم ایستادند. محمود جمهوری اسلامی می خواست و حمید دم از حقوق خلق ها می زد. سیامک حیران مانده بود که کدام را انتخاب کند. دوباره حمید فعالیتهای مخفی را از سر گرفت. شب ها به خانه نمی آمد. من ترم آخر دانشگاه را می گذراندم. در ادارات و دانشگاه همه به هم تهمت ساواکی می زدند. بازار اخراج و پاکسازی داغ بود. در شهریور سال پنجاه و هشت دخترم شیرین به دنیا آمد. مرخصی بدون حقوق گرفتم تا دخترم را بزرگ کنم. پروین خانم دیگر خیاطی نمی کرد و کمک بزرگی برای من بود تا شیرین را بزرگ کنم. اساتید قدیمی و باسواد را به جرم گرفتن جوایز سلطنتی با اردنگی از دانشگاه بیرون انداختند. دانشگاه ها تعطیل شدند. حمید یک ماه به خانه نیامد. در برگشت به خانه با او اتمام حجت کردم که دست از فعالیت هایش بردارد اما بی فایده بود. به اداره برگشتم. آقای زرگر خطرات حاضر را به من گوشزد کرد. تشنج جدید برای پاکسازی ها و پوشش روسری در ادارات حکمفرما بود. جنگ شروع شد. تحمل خاموشی شبانه، کمبود سوخت و بنزین، مسئولیت بچه ها، و غیبت حمید برایم سخت بود. از کمیته پاکسازی اداره نامه اخراج من به خاطر تمایلات کمونیستی همسرم به دستم رسید. هم زمان به خانه و چاپخانه ریختند. تمام اثاثیه را به هم ریختند و حمید دستگیر شد. سیامک پانزده ساله ام خشمگین بود. مسعود خواهرش شیرین را ساکت می کرد و من دنبال چاره بودم. همه چیز دوباره تکرار شده بود. برای دو روز به خانه خانم جون رفتیم، در بازگشت به خانه، پروین خانم در نگهداری شیرین کمکم کرد. خانه را این بار بدون کمک کسی دیگر، من و بچه ها درست کردیم. پدر حمید پیرتر شده بود و توانایی سابق را نداشت. دست تنها به هر دری زدم ولی حمید را پیدا نکردم. از علی و محمود کمک خواستم. علی از طرفداری از حمید واهمه داشت، اما محمود حمید را کافر می دانست. دو هفته بعد خبر دادند حمید در زندان اوین است. بعد از یک ماه و نیم ما را خواستند و گمان کردیم برای ملاقات است. اما خبر دادند که دو روز پیش اعدامش کردند و وسایلش را به ما دادند. من و پدر حمید، هر دو بیهوش شدیم. ما را به بیمارستان رساندند. سه روز بعد پدر حمید در بیمارستان درگذشت. مراسم عزاداری پدر و پسر، مرتضی سلطانی و پسرش حمید سلطانی یکی شد. بی پول بودم. نه پدری در کار بود و نه پدر شوهری تا حمایتم کنند. خودم هم کارم را از دست داده بودم. زمزمه تقسیم ارث و میراث هم به گوش می رسید. چون پسر زودتر از پدر رفته بود ارثی نداشت.

پروانه با من تماس گرفت، خبر اعدام حمید را از رادیوهای خارج شنیده بود. از برخوردهای اخیر من گرفته و دلگیر بود. از تماسش خوشحال شدم و از او خواستم ارتباطش را با من قطع نکند. بی پولی فشار می آورد به خیاطی، تهیه ترشی، تهیه کیک و شیرینی فکر کردم، اما هیچ تجربه ای در آنها نداشتم. آقای زرگر و تعدادی همکاران اداری برای تسلیت به خانه ما آمدند. آقای زرگر کار تایپ و ادیت در خانه را برای من جور کرد، گاهی هم خیاطی می کردم. پروین خانم کمکم می کرد. فاطی و شوهرش، آقا صادق، با دو بچه شان به دیدن ما می آمدند و کمک هایی می کردند. وضع مالی محمود و علی خیلی عالی شده بود. اجناس کوپنی را در بازار آزاد می فروختند. علی سال ها بود ازدواج کرده بود و خانمش باردار نشده بود. یک روز خانم جون زنگ زد و مرا برای سفره حضرت عباس دعوت کرد، چون همسر علی حامله شده بود. همان روز سیامک و غلامعلی دعوایشان شد. غلامعلی به سیامک و حمید توهین کرده بود و سیامک او را هل داده بود و کمرش به لب جوی آب گرفته و نفسش بند آمده بود. علی سیامک را گرفته بود و محمود کتکش می زد. خود را واسطه کردم و بچه ام را با مشت از زیر دست محمود نجات دادم. محمود به سیامک توهین کرد و آرزو کرد این را هم مثل پدرش دار بزنند. کور و پشیمان به خانه رفتیم و من باز از سیامک طرفداری کردم. بچه ها صحنه را با شوخی و مسخره دوباره تصویر کردند و همگی در عین ناراحتی، از خنده ریسه رفتیم.

بهار از راه رسید و عید آمد. برای اولین بار در عید سال سایه حمید بر سر ما نبود. بعد از عید خبر رسید که باید خانه را تخلیه کنیم. پیغام دادم تا اتمام امتحانات از جا تکان نخواهیم خورد. بعد از امتحانات بخشی از خانه مادر حمید را باز سازی کردند تا ما در آن اقامت داشته باشیم. سیامک فعالیت های سیاسی را در گروه مجاهدین شروع کرده بود. روزنامه شان را می فروخت. از آقا صادق خواستم که دورادور مواظبش باشد. یک روز برایم خبر آورد که سیامک و دوستان هم مرامش قصد راهپیمایی دارند. آن روز نگذاشتم از خانه خارج شود. عصبانی شد اما با او حرف زدم و متقاعدش کردم. پس از آن در خانه مادر حمید مستقر شدیم.

فصل هفتم – بچه ها از خانه جدید راضی نبودند. باز هم به حرف زدن دعوتشان کردم. برایشان زندگی های بسیار خوبی در آینده  تصویر کردم. کم کم با من راه آمدند. به سیامک قول دادم زن خوبی برایش بگیرم. به مسعود هم قول دادم اگر دختر فاطی، فیروزه را دوست داشته باشد برایش بگیرم، هر چند او فیروزه را مثل خواهرش دوست داشت. قرار شد حوض را پر از آب کنیم و ماهی در آن بیندازیم. تخت بی بی را در حیاط بگذاریم و شاهد فواره های آب باشیم. برای خانه جدید پرده های جدید درست کردم. در باغچه ها گل کاشتیم. مادر حمید از این که در کنارش و در دسترسش بودیم راضی بود. موقع حمله های هوایی شعر می خواندیم تا روحیه خود را حفظ کنیم. آقای زرگر برایم کار می آورد. همسر و دخترش به فرانسه برگشته بودند. آقای شیرازی در غربت از بین رفت و من در مراسم ختمش شرکت کردم. به سختی کار می کردم تا خرج خودم و بچه ها را درآورم. سیامک فعالیت هایش را کمتر کرد. اما یک روز به خانه ریختند و سیامک را گرفتند و به اوین بردند. قیافه سیامک از جلو چشمم دور نمی شد در حالی که با التماس گریه می کرد تا کمکش کنم. پسر هفده ساله ام جرمش فروش روزنامه بود. محمود او را لو داده بود. بر سر محمود فریاد کشیدم و آب دهان به صورتش انداختم و گفتم که او برای اهداف خودش همه خانواده را به باد داده است. علی هم کمکی به من نکرد. از محبوبه و شوهرش محسن و پدر شوهرش کمک گرفتم. ده ماه سیامک در زندان بود. سه سال تعطیلی دانشگاه ها به پایان رسید. از دانشگاه هم پاکسازی شدم، این دفعه جرمم همسری یک کمونیست و مادری یک منافق بود. سیامک از زندان آزاد شد. مادر حمید بسیار بیمار بود و فرقی بین سیامک و حمید نمی گذاشت. به خاطر آزاد شدن پسرم، مشغول ادای نذرهایم شدم.

سیامک را به دلیل سابقه سیاسی در دبیرستان نام نویسی نمی کردند. می توانست کلاس شبانه برود و متفرقه امتحان بدهد و دیپلم بگیرد. اما بعد از دیپلم نه می توانست به دانشگاه برود و نه کسی در ادارات دولتی او را استخدام می کرد. به پیشنهاد منصوره قرار شد سیامک و پسرش اردشیر را غیرقانونی از مرز فرار دهیم. یک قاچاقچی پیدا کردیم که با دویست و پنجاه هزار تومان این کار را انجام می داد. با آقا صادق و آقای زرگر مشورت کردم. باید آدم دلسوزی آن طرف مرز پیدا می کردم. دست به دامن پروانه شدم و او پذیرفت. با فروش طلا و فرش و مقداری قرض، پول را جور کردم. بهمن خان، شوهر منصوره، آنها را تا زاهدان برد. سه روز طول کشید تا از مرز پاکستان گذشتند. بعد از چهار ماه به آلمان رسیدند و پروانه قول داد از او مراقبت کند. سیامک شروع به یادگیری زبان کرد، دیپلمش را گرفت و به دانشگاه رفت. چندی بعد مهندس مکانیک شد. در همین ایام سه نفر از من خواستگاری کردند. دو نفر اول را بلافاصله رد کردم. نفر سوم آقای زرگر بود که نسبت به او بی میل نبودم. اما به خاطر بچه هایم پیشنهادش را نپذیرفتم.

فصل هشتم – با رفتن سیامک آرامش به خانه بازگشت. مسعود مواظب من و خواهرش بود. جنگ ادامه داشت. غلامعلی به خانه ما آمد و از من حلالیت طلبید و به جبهه رفت و شهید شد. او از کارهای پدرش شرمنده بود و پدرش را مسلمان واقعی نمی دانست. برای تسلیت به خانه شان نرفتم. در منزل خانم جون احترام السادات را دیدم و تسلیت گفتم، نپذیرفت و گفت بچه ام شهید شده و تبریک باید گفت. محمود از شهادت پسرش استفاده کرد و کلی امتیاز گرفت. ثروت محمود و علی به نظرم حلال نمی آمد. مادرم از آنها خیلی طرفداری می کرد. تا مدت ها منزل مادرم نرفتم. مادر حمید یک سال پس از مرگ حمید سرطان گرفت و از دست رفت. پس از مرگش، شوهر منصوره که مهندس ساختمان بود خانه اش را زمین زد و هشت آپارتمان ساخت. یکی از آنها نصیب ما شد. مسعود دیپلمش را گرفت اما به دلیل مسایل سیاسی خانواده نتوانست وارد دانشگاه شود. دیگر قاچاقچی مورد اطمینانی نمی شناختم، پول هم نداشتم که او را پیش سیامک بفرستم. خودش ترجیح داد به سربازی برود. دوره آموزشی را تمام کرد و عازم جبهه شد. سه ماه گذشت و مسعود مرتب تماس می گفت. پس از آن از او بی خبر بودیم. پس از دو ماه فهمیدم پسرم مفقودالاثر شده است. تنها با قطار به جبهه رفتم تا سراغی از پسرم بگیرم، اما چیزی پیدا نکردم. با جنون فاصله چندانی نداشتم. وجود دخترم شیرین را فراموش کرده بودم. تصمیم گرفتم به زندگی عادی برگردم. با شیرین و منصوره و خانواده اش به شمال رفتیم. در آنجا هم حضور حمید و پسرهایم را حس می کردم. به تهران برگشتیم. مردادماه بود که خبر اتمام جنگ را شنیدیم. حالا من مادر یک مفقودالاثر بودم و احترام زیادی داشتم. ولی این احترام گذاشتن ها هم مانند آن ناسزا شنیدن هایی که پشت در زندان ها به عنوان مادر یک مجاهد یا همسر یک کمونیست می شنیدم دردناک بود. یک ماه پس از جنگ فهمیدم که پسرم جزو اسرا است. به خاطر زنده بودن مسعود جشن گرفتیم. همه آمدند حتی محبوبه و شوهرش و پدر شوهرش، که یک روحانی واقعی بود، آمدند. پروین خانم، منصوره، فاطی، منیژه و فیروزه مجلس را مدیریت می کردند. بالاخره مسعود با پای لنگ آمد و من بیهوش شدم. چندی بعد عملش کردند و خوب شد. ساکت شده بود و دوستانی پیدا کرده بود. یکی از آنها آقای مقصودی پنجاه ساله بود. مسعود به اصرار من کنکور داد و در رشته معماری قبول شد، همزمان به کمک آقای مقصودی در وزارتخانه ای کار پیدا کرد.

فصل نهم – سیامک درسش تمام شده بود و در آلمان شغلی با درآمد خوب داشت. مسعود در ایران درس می خواند و کار می کرد، با تسهیلات دولت خانه و ماشین خرید. من بعد از ده سال برای دیدار سیامک به آلمان رفتم. با لیلی دختر پروانه به استقبالم آمدند. در همان اولین نگاه پی به علاقه این دو جوان به یکدیگر بردم. پروانه غیر از دو دخترش، پسری به نام اردلان داشت. شهر سیامک دو ساعت تا شهر پروانه فاصله داشت. با پسرم سیامک ساعت ها گپ زدم، او از مهاجرتش گفت و من از اسارت مسعود و آزادی اش، از شیرین و شیطنت هایش. هنوز دلش می خواست در برابر دوستانش به پدرش افتخار کند، اما من دیگر حوصله قهرمان بازی نداشتم. در این سفر خوش، شاهد عقد سیامک و لیلی بودم. پس از آن به تهران بازگشتم.

 شیرین به سال آخر دبیرستان رسید. مسعود لیسانسش را گرفت، سخت کار می کرد و عاشق لادن دختر خاله دوستش، رامین شده بود. باورم نمی شد، چون همیشه دلم می خواست فیروزه دختر فاطی را برایش بگیرم. به اجبار برای آشنایی سبد گل بزرگی گرفتیم و به خانه لادن رفتیم. خانه بسیار بزرگی با اثاثیه مجلل داشتند  و اصرار داشتند همه چیز خانه شان را به ما نمایش بدهند. مادر لادن هم سن و سال من اما بسیار شیک پوش بود. پدرش مرد موقری بود که بازنشسته وزارت راه بود. من لادن را نپسندیدم. هیچ چیز این خانواده به ما شباهت نداشت، اما مسعود اصلا متوجه نبود. این خانواده بسیار سطحی نگر بودند. مادیات بیشترین ارزش را برای آنها داشت. در خانه شان یک کتاب دیده نمی شد که بتوان خط فکری آنها را متوجه شد. در اصل شاهی بودند و منتظر بودند تا ولیعهد برگردد. مسعود هیچ هماهنگی با لادن نداشت،  تنها جذب دلفریبی های او شده بود. فاطی را در جریان گذاشتم. درهم رفت. فیروزه یکه خورد. هر چه توضیح دادم که خودم هم وصلت مسعود را با لادن دوست ندارم نپذیرفتند. مسعود و لادن نامزد شدند. سه ماه پس از نامزدی پسرم، فیروزه ازدواج کرد و به فرانسه رفت. مسعود بعد از هفت ماه نامزدی اش بهم خورد. متاسف بود که فیروزه را از دست داده، اما کاری نمی توانست بکند.

مسعود با دوست همرزمش که در دانشگاه ادبیات معاون بود صحبت کرد و قرار شد من دوباره به دانشگاه برگردم و لیسانسم را بگیرم. اما من نپذیرفتم چون صدقه نمی خواستم. شیرین در رشته جامعه شناسی قبول شد و به دانشگاه راه پیدا کرد. دو سال بعد درنا اولین نوه ام به دنیا آمد. من و پروانه خیلی شاد بودیم. به آلمان رفتم و نوه ام را از نزدیک دیدم. در بازگشت متوجه علاقه دخترم شیرین به پسر دانشجویی به نام فرامرز عبداللهی شدم. فرامرز مادری دبیر و پدری مهندس داشت، رشته خودش هم فنی بود. خوشبختانه پسری دانا و فهمیده بود. مسعود با عاطفه دختر آقای مقصودی که یکی از همرزمانش بود نامزد شد. مسعود اصرار داشت به احترام آنها چادر سر کنیم، اما من دوست داشتم همان طوری که همیشه هستیم با آنها برخورد کنیم. عاطفه نیز دختر متدین و موقری بود. جو حاکم بر خانه شان بر اساس مهر و محبت بود. عقد و ازدواج در بهار صورت گرفت و مسعود از پیش ما رفت. مسعود دنبال سوابق من رفت و من به کمک او بازنشست شدم و به حقوق ثابتی رسیدم. شیرین با فرامرز عقد کرد. فرامرز برای دوره دکترا به کانادا رفت. شیرین در ایران ماند تا درسش را تمام کند. احساس خوبی داشتم که بچه ها را به سرانجام رساندم اما ابرهای تیره پیری و تنهایی بر سرم سایه انداخته بودند.

فصل دهم – خانم جون بسیار پیر و فرتوت شده بود و با محمود زندگی می کرد. پروین خانم هم پا به سن گذاشته بود و حوصله سابق را نداشت. با دوستان و همکارانم دوره داشتیم. آقای زرگر ازدواج کرده بود. تنها اوقات خوش من زمانی بود که پروانه به ایران می آمد. یک روز سعید را در داروخانه ای دیده بود، که تازه از آمریکا به ایران آمده است. زن و بچه هایش در آمریکا بودند و خودش تنها در تهران زندگی می کرد. پروانه به او شماره تلفن داده بود و قرار گذاشته بود تا فردا در منزل مادرش پذیرایش باشد. قرار شد من هم آن جا باشم. همان هیجان سال ها پیش را داشتم. پروانه از من خواست مو رنگ کنم، ماسک روی صورتم بگذارم و لباس خوب بپوشم. شیرین به رفتارم شک کرده بود ولی من گفتم قرار است دوستان قدیم را ببینیم. به خانه مادر پروانه رفتم. سعید آمد. پا به سن گذاشته بود و موهای  جو گندمی داشت اما هنوز جذاب و شیک پوش بود، پختگی دلنشینی داشت. پروانه از زندگی اش گفت. سعید هم تعریف کرد که درسش را تمام کرده، از سربازی معاف شده و به کمک عموهایش در ارومیه داروخانه باز کرده. خواهرها را شوهر داده، با مادرش به تهران آماده و در تهران شرکت دارویی زده و در کار صادرات و واردات دارو بوده. با نازی، خواهر یکی از شرکا ازدواج کرده و صاحب دو پسر دوقلو شده. بعد از انقلاب با زن و بچه هایش به اتریش رفته و سپس به آمریکا. بعد از جنگ تنها به ایران بازگشته و شش هفت سالی است که در تهران کار می کند و پولش را برای زن و بچه اش در آمریکا می فرستد و تنها سالی یک ماه پیش زن و بچه هایش است. من هم تمام داستان تلخ و شیرین زندگیم را گفتم. قرار شد چند روز دیگر همگی برای ناهار به خانه ما بیایند. از آن به بعد رفت و آمدهای ما ادامه پیدا کرد. احساس جوانی و سرزندگی داشتم. شیرین متوجه تغییرات شده بود. با پروانه برنامه گذاشتیم تا شیرین، سعید را ببیند. اتفاقا او را که دید بلافاصله به گوشم رساند که آدم مقبولی است.

 تابستان سعید باغی در دماوند خرید و ما را به آن جا مهمان کرد. همان روز بود که با اصرار پروانه، سعید ماجرای سال ها قبل را با دقت برای ما تعریف کرد. احمد به داروخانه رفته و فحاشی کرده. سعید را کتک زده و چاقو برایش کشیده و تهدیدش کرده. دکتر عطایی از سعید خواسته چند روزی از نظرها دور شود.  او هم به ارومیه رفته تا سر فرصت برگردد و با مادرش برای خواستگاری بیاد. اما در برگشت دیده که معصوم را شوهر داده اند. پروانه تصمیم داشت با مادرش که از نظر سلامتی حالش بهتر شده بود به آلمان برود. سعید در رستورانی از من خواستگاری کرد. به من گفت اگر پاسخم مثبت باشد از همسرش، که با هم ارتباط درستی ندارد، جدا می شود. اما من نگران عکس العمل بچه ها بودم. می دانستم که نمی پذیرند مادرشان در این سن و سال ازدواج کند. پروانه داستان خواستگاری سعید را از من برای شیرین تعریف کرد و با مخالفت شیرین روبرو شد. او در برابر نامزدش خجالت می کشید که از ازدواج مادرش حرف بزند. شیرین خبر را به گوش مسعود رساند، مسعود از شنیدن این مزخرفات ناراحت شد. خوشحال بود که سال ها پیش من زن آقای زرگر نشدم. از من می خواست تا حالا هم همین کار را بکنم. آنها همه چیز را زیر سر خاله پروانه می دانستند. بین دوراهی گیر کرده بودم، بیت خواسته قلبی ام و بچه هایم. بچه ها سیامک را هم از ماجرای خواستگاری من باخبر کردند. سیامک هم حاضر نبود کسی را در جایگاه پدرش ببیند. از پیروان پدرش حرف می زد که ما برایشان الگو هستیم. با تحکم جوابش دادم که قهرمان بازی های پدرش هیچ کمکی به ما نکرد و پیروانش هم حالی از ما نپرسیدند. بحث با سیامک بی فایده بود.

مسعود و عاطفه با پسر کوچکشان بیشتر به من سر می زدند. مثلا مسعود با این کارش می خواست من احساس کمبودی نداشته باشم و فکر سعید را از سرم بدر کنم. شبی که پروانه عازم آلمان بود به منزلش رفتم. برایش درد دل کردم که بچه هایم هم حتی مرا درک نکردند. می توانستم جلوی همه شان بایستم و کار خودم را انجام بدهم، اما حتی این کار هم لطف خودش را برایم از دست داده بود. سعید هم به خانه پروانه آمد. برایش توضیح دادم که به خاطر بچه هایم نمی توانم پیشنهاد ازدواجش را بپذیرم. حرف ها و منطق بچه هایم را قبول نداشتم، اما راضی نبودم به خاطر انتخاب خودم آنها را سرشکسته و افسرده ببینم. پروانه رفت. سعید را یکی دو بار دیگر دیدم. از او قول گرفتم که با همسرش آشتی کند و کنار بچه هایش باشد. سعید هم رفت. در زمستان سرد و سخت، تنها شدم.