نام کتاب: در خلوت چمدان‌ها 

نام نویسنده: مژگان قاضی راد  

انتشارات: اچ اند اس مدیا 

چاپ: اچ اند اس مدیا، لندن  

نوبت چاپ: چاپ اول 1394

نوع کتاب: مجموعه داستان های کوتاه فارسی

 بیوگرافی نویسنده 

مژگان قاضی راد در رشته پزشکی دانشگاه تهران تحصیل کرده، دوره تخصص کودکان و فوق تخصص آی سی یو نوزادان را در آمریکا به پایان رسانده، و هم اکنون در بیمارستان جورج واشنگتن به عنوان پزشک و استادیارِ بیماری‌های کودکان و نوزادان مشغول به کار است. او دوره‌ی فیلمنامه نویسی را در حوزه هنری ازسال 1377 تا 1379 و دو دوره‌ی داستان نویسی را زیر نظر عباس معروفی در سال 1392 و منیرو روانی پور در سال 1393 گذرانده است. نمایشنامه «بر تارک راست» نوشته قاضی راد بهترین جایزه نمایشنامه نویسی دهه فجر فرهنگسرای بهمن را در سال 1376 از آن خود کرد. او سال‌هاست در تارنمای «خانه ام ابری است» از تجربه‌های تلخ و شیرین زندگی اش در آمریکای شمالی می‌نویسد. از قاضی راد سه مجموعه داستان با نام‌های «عاشقی با ژاکت سفید» در سال 1391 در تهران توسط نشر دیبایه و «خیال فیروزه فام» در سال 1393 در برلین توسط نشر گردون و «در خلوت چمدان‌ها» در سال 1394در لندن توسط اچ اند اس مدیا به چاپ رسیده است. او از ژانویه 2016 رشته کارشناسی ارشد «نویسندگی خلاق» در دانشگاه نیوهمپ شایر جنوبی آمریکا را آغاز کرده است. مژگان قاضی راد در حال حاضر با همسر و دو فرزندش در شهر واشنگتن دی سی زندگی می‌کند.

فرازهایی از کتاب 


1. درخت‌های چنار مثل ستون‌های سیاه روی شیشه‌های بلند و دودی کافه سایه انداخته بودند و جلو انعکاس تصویر خیابان روی شیشه را می‌گرفتند. در سایه‌ی تنه‌ی چنارها می‌شد توی کافه را هاشور خورده دید: زنی که سیگار می‌کشید و در فاصله‌ی میان پک‌های عمیقش تندتند حرف می‌زد. سیگاری روی لب، یکی دود کرده در فاصله‌ی میان دو نیمه‌ی گشوده‌ی لب‌های کبود و یکی نیم سوخته و شکسته توی زیرسیگاری. (ص 1)

2. سینا: «توی این مملکت هنوز هیچ کس مفهوم حباب شخصی رو نمی‌فهمه!» (ص 4)

3. گفتم: «حباب شخصی برای جامعه‌ایه که فرد توش اصله نه جماعت!» (ص 5)

4. گفتم: «تو خودت عاشق نشدی تا حالا؟... نمی‌دونی این خاصیت عشقه که عاشق، معشوق رو به رنگ دوست داشتنی خودش می‌بینه؟ اونو همون جوری که دوست داره تو ذهنش نقاشی می‌کنه؟» (ص 12 و 13)

5. سینا: «آدم دو پا که امروز سرپاست و فردا سرازیر و بی پا، این همه ارزش دوست داشتن نداره!... اشتباه کردی شادی خودتو بندِ پای این آدم کردی!» (ص 13)

6. چیستا: «می‌دونی... آسمون به ما دروغ می‌گه! اون چیزی که تو آسمون می‌بینیم واقعیت نداره... ما همش داریم به گذشته نگاه می‌کنیم و نه حال... ما نمی‌دونیم آیا همین لحظه‌ای که توش هستیم در هر گوشه‌ی کیهان چه اتفاقی داره می‌افته!» (ص 32)

7. یلدا: «... آنها نمی‌دانستند برای عاشق شدن حتما نباید پوستی صاف و صیقلی داشت یا چشمانی باهوش و براق. یک دلِ خالی کافی بود در کنج یک زیرزمین نمور، شبی از شب‌های بلند زمستان و یک گفتگوی معمولی.» (ص 36) 

8. یلدا: «زمان تنها برای عاشقان است که می‌ایستد. عقربه‌هایش روی آخرین خاطره‌ی خاکستری لنگر می‌اندازد و در آخرین دقیقه‌ی «دوستت دارم» کناره می‌گیرد. من مثل آن قایق‌های سفید کوچک هیچ کجا نمی‌روم. هیچ آرزویی ندارم که به خاطرش پارو بزنم. هیچ ساحلی جای من نیست.» (ص 42)  

خلاصه کتاب 


1- بر زخم‌های  مسیح
شهریورماه بود که من و پسر خاله ام سینا در کافی شاپی قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم. زنی کنار ما سیگار می‌کشید. وقتی بیرون آمدیم سینا قصد داشت تا بلوار پیاده برود. او را همراهی کردم. کفش‌های نوک تیز و پاشنه بلندم مرا آزار می‌داد. احوال شهریار را پرسیدم که ماه‌ها بود خبری ازش نداشتم. شهریار دوست خانواده‌ی پدری سینا بود. سینا نیازی نمی‌دید در مورد شهریار با من حرف بزند. یادم آمد که آذرماه بود به آتلیه شهریار رفته بودم. روی تابلو گل‌های سنبل هندی کار می‌کرد. از احساسم به شهریار گفتم و او احساساتم را نادیده گرفت. به او گفتم که دوستش دارم و خواستم روی دستم گل‌های سنبل هندی بکشد. می‌گفت من مزاحم تمرکزش
 هستم و افکارش را به هم می‌ریزم. در را به هم کوبیده و رفت. از آن پس دیگر جواب تلفن‌های مرا نداد. حین راه رفتن با سینا مردی به من تنه زد. سینا ناراضی بود که کسی در این مملکت مفهوم حباب شخصی را نمی‌داند. از من می‌خواست که به حریم شخصی شهریار احترام بگذارم. من عاشق شهریار بودم. همیشه روی دستم شمسه می‌کشید. یک بار دست‌هایش را خوب شسته بود تا پاهای زخمی یک پیامبر را بر روی بوم سپید بکشد. یادم افتاد که تابلو مریم مجدلیه را دیده بودم که پاهای زخمی مسیح را تدهین می‌کرد. از شهریار پرسیده بودم چرا عیسی مسیح پیش از مصلوب شدن از خدا پرسیده که چرا فراموشش کرده؟ شهریار از زخم‌های عیسی گفته بود، زخم‌هایی که دیده نمی‌شوند. سئوالات من ذهن شهریار را مشوش می‌کرد. آتلیه شهریار پر بود از گلدان‌های سنبل هندی و من نمی‌دانستم چرا. یک روز جمعه صبح من و سینا به آتلیه شهریار رفته بودیم تا با هم به نمایشگاه یکی از شاگردانش برویم. چون شهریار هنوز حاضر نبود ما را به آتلیه دعوت کرد تا قهوه‌ای بنوشیم و او هم گلدان‌هایش را آب دهد. سینا سهوا یکی از گلدان‌های سنبلش را شکست و یادی از مریم کرد که اگر بود سر و سامانی به آتلیه می‌داد. قهوه نوشیدیم اما او با ما نیامد. این گلدان را شهریار در سفر به ایتالیا با سینا خریده بود و تکثیرش کرده بود. شهریار اغلب در آتلیه اش می‌خوابید. از سینا در مورد مریم پرسیدم و جوابی نگرفتم. سینا که رفت به عطرفروشی رفتم. زن سیگاری کافی شاپ روغن سنبل هندی را انتخاب کرد که برای جراحات پا خوب است ولی آن را نخرید. من آن را خریدم. شاید شهریار می‌دانست که روغن ریشه‌های این گیاه برای زخم پا مناسبند، برای دردهای بی درمان، برای درد رفتن کسی، برای فراموشی.

2- مرثیه‌های شبِ آبی
من، یلدا هستم و با دو تا خواهرهای دو قلویم، چیستا و لیلا به واسطه وصیت پدر و با هزینه او به هتل شفق رو به دریای آدریاتیک در ایتالیا آمده‌ایم. ما دنبال سایه‌ای می‌گردیم که به گفته پدر باید از آن پرهیز کنیم. من ناراحتی پوستی مادرزادی دارم، روی پوستم فلس دارم و سه هفته یک بار پوست می‌اندازم. هر صبح باید دوش گرفته و تنم را چرب کنم. صبحانه را در هتل می‌خوریم. لیلا با اِنریکو، پسر صاحب هتل دوست شده است. دو قلوها هفت سال از من بزرگترند. دوچرخه کرایه می‌کنیم و با انریکو به قلعه دوئینو می‌رویم. راهی که راینر ماریا ریلکه همیشه می‌رفته و زمزمه پریان را می‌شنیده. ما خواهرها اصلا شبیه هم نیستیم. ده سال پیش مادرمان و سه ماه پیش پدرمان مرده است. روز مرگ پدر، لیلا که با جان دوست بود از او جدا شد، چیستا برای دوره دکترا در دانشگاه پرینستون اقدام کرد، و همان روز آفتاب دیگر تنم را اذیت نکرد. ظهر به قلعه با صفا می‌رسیم. شب خسته به هتل برمی‌گردیم. شب چیستا در اتاق من می‌خوابد و اِنریکو و لیلا در اتاق دیگر. از اتاقشان صدای نفس‌ها و خواهش‌های تنشان را می‌شنوم. اولین بار یازده ساله بودم که با خواهش‌های تنم آشنا شدم. لیلا را دیدم با تنی برهنه برای جان می‌رقصید. فردا دوباره به قلعه دوئینو می‌رویم. قلعه مجلل مملو از کتاب‌های خطی و نقشه است. اسطرلابی هم در آن دیده می‌شود. ریلکه به دعوت شاهزاده ماریا یک سال در این قلعه زندگی کرده و دو مرثیه سروده است. با چیستا شب برای قدم زدن بیرون می‌رویم. تعریف می‌کند که پدر از سفر برایشان اسطرلاب سوغات آورده بود و با آن ستاره‌ها را رصد می‌کردند. چیستا برج ماهی را دوست دارد. دو ماهی که به هم وصلند و هوای هم را دارند. لیلا اما دیگر هوای چیستا را ندارد. لیلا در نمایشنامه مدرسه که مربوط به بانوی سپید قلعه دوئینو است با جان بازی کرده است. جان در نقش شاهزاده به بانویش خیانت می‌کند و همسرش او را می‌بخشد اما شاهزاده او را از بالای تپه به پائین هل می‌دهد. از آن پس روحش در اتاق‌های قلعه زنده است. به هتل باز می‌گردیم و من بعد از سه هفته تمام تنم پوست می‌اندازد. وقتی بچه بودم به مدرسه رفتم اما بچه‌ها مرا مسخره کردند و من دیگر به مدرسه نرفتم. چیستا به من درس می‌داد. ستاره شناسی به من آموخت. با مردان رابطه‌ای نداشتم. اولین مرد زندگیم معلم شعر آنلاین بود. لیلا و چیستا هر دو عاشق شده بودند. لیلا راحت از جان حرف می‌زد اما چیستا از عشقش چیزی نمی‌گفت. من هم عاشق شدم اما آنها نمی‌دانستند. تن من مثل ماهی فلس داشت، اما احساس هم داشت. یک شب که معلم چشم آبی‌ام قصد داشت کلاس را تعطیل کند از پشت کامپیوتر پوست فلس دارم را نشانش دادم تا دلش بسوزد و مرا ترک نکند. اما مرا ترک کرد. شب با قایق به دیدار قلعه‌ای دیگر که قدیمی‌تر است می‌رویم. سنگی سپید می‌بینیم که مانند زنی است که خود را پوشانده است، همان بانوی سپیدپوش. سی و سه شب است که در قلعه هستیم. کاش عشق چشم آبی‌ام را هم چون سایه در قلعه می‌دیدم. لیلا مریض شده و تب می‌کند. جان با او تماس می‌گیرد. چیستا در رشته استروفیزیک پرینستون قبول می‌شود. دو قلوها به ینگه دنیا می‌روند و من می‌مانم. شاید سایه را ببینم. چهل شب گذشته. باز هم دارم پوست می‌اندازم. شب در تاریکی به قلعه می‌روم. بر روی صخره‌ای سپید بین دو قلعه قدیمی و جدید می‌نشینم. دو ماهی را در آسمان می‌یابم. لباس از تن در می‌آورم که خودم را با محلول اسید ماساژ می‌دهم تا فلس‌هایم راحت تر کنده شود. منصرف می‌شوم. فلس‌ها را با دست می‌کنم. درونم چاله‌ای سیاه هست. قطره‌های نور چراغ فانوسی‌ام به تنم می‌خورد. فلس‌ها را به دریا می‌اندازم. از آنها سایه‌ای پدید می‌اید. دیگر درد ندارم. به آب می‌زنم. به سمت سایه می‌روم. قصه‌ی من ماجرای بازی نور و سایه روی موج‌ها بود.

3- چارضرب
سابقا نیما زعفران به صورتش مالیده بود تا ادعای مریضی کند و به مدرسه نرود. اما مادر بوی زعفران را فهمیده بود و دست نیما رو شده بود. این روزها نیما نیاز به زعفران ندارد چون مریض است و در بیمارستان بستری است. در اتاق کناری‌اش دخترکوچکی بستری است که سرطان دارد و شیمی درمانی می‌شود. موهایش ریخته و خودش و عروسکش مو ندارند و دستمال به سر کردند. نام من نیلو است و درس‌های مدرسه را به نیما گزارش می‌دهم. سابقا تابستان‌ها به باغ دایی سلیم در دماوند می‌رفتیم و با نیما گردوی کال می‌چیدیم، پوست می‌گرفتیم و می‌خوردیم. موقع دعوا موهایم را می‌کشید و من گریه می‌کردم. کم کم یاد گرفتم اعتراض نکنم تا نشان دهم قوی هستم. وقتی آمریکا آمدیم مادر اسم من و نیما را در کلاسِ فارسی و کلاسِ ذکر خانقاه نوشت. ما مجبور بودیم یکشنبه‌ها به خانقاه برویم. پری جون معلم ما از سلسله موی دوست برای ما حرف می‌زد و پسری پررو نقاشی از من با موی بلند کشید و به پشت لباسم چسباند. نیما با آن پسره پررو گلاویز شد. پری جون معلم همه چیز تمامی بود، زیر چشم‌هایش را خط سیاه می‌کشید، درس فارسی و ذکر می‌داد. موقع ذکر که می‌شد کلاغ‌های سیاه پشت پنجره می‌نشستند. نیما جریان کلاغ‌ها را به مادر گفت اما مادر باور نکرد. حتی خودش آمد تا از نزدیک ببیند اما آن روز کلاغ‌ها نیامدند. نیما به خاطر بیماری کمبود توجه، داروی ریتالین می‌خورد. مدت‌ها بعد بیماری کبد گرفت. دایی داروها و گردوهای کال را لعنت می‌کند، مادر فقط گریه می‌کند. نیما مدت‌ها بود که ریتالین می‌خورد، بی خواب و بی‌اشتها شده بود. وقتی حالش به هم خورد همه فکر کردند ادا درمی‌آورد اما از همان جا مشخص شد که کبدش آسیب دیده. از آن به بعد مادر خود را سرزنش می‌کند، مدام در حال گریه کردن است. نیما هم سکوت را انتخاب کرده است. آن سال‌ها پری جون از من خواست به حلقه عرفانی آنها بپیوندم اما مادر و نیما راضی نبودند. نیما از وقتی مریض شده هوس گردو و باغ دایی را دارد. دختری که سرطان دارد، موهای مرا دوست دارد. دکترها به ما گفتند که نیما کبد نو لازم دارد. به مامان یک پیجر دادند که اگر کبد نو گیر آمد خبرش بدهند. امروز یکشنبه است مادر به دیدار نیما می‌رود. بعد از سال‌ها به پری جون زنگ می‌زنم و به دیدارش می‌روم. حلقه شان را می‌بینم. اگر بخواهم وارد حلقه شوم باید پیرِ قیچی را اول ببینم. نیما را پس از یک ماه به خانه می‌آوریم و منتظر کبد جدید هستیم. نقاشی دختر بیمارستان را به خانه آوردم، دخترک دیگر زنده نیست. دو هفته می‌گذرد. من یک روز به مدرسه نمی‌روم. به خانقاه می‌روم تا مراسم قیچی را برای پسر پررو در اتاقی که رسم «چارضرب» در آن اجرا می‌شود ببینم. پیر همه ریش و سبیل، مو و ابرویش را می‌تراشد. نیما آنتی بیوتیک می‌خورد. پس از یک ماه دوباره تب می‌کند. مادر او را دوباره به بیمارستان می‌برد. من به مدرسه نمی‌روم. به پری خانم زنگ می‌زنم. در مراسم قیچی شرکت می‌کنم. کلاغ‌ها مرا نگاه می‌کنند. باد سختی می‌وزد و رعد و برق می‌زند. یاد نیما می‌افتم که موهایم را می‌کشید و طاقت می‌آوردم. تمام موها و ابروهایم تراشیده می‌شوند. روسری سر می‌کنم. همزمان مادر خبرم می‌کند که پیجر زنگ زده.

 4- شکرگز
در کنار خانه ما درخت گزی هست که پانزده متر بلندی دارد و عمرش به سیصد می‌رسد. من اسمش را شکرگز گذاشته‌ام چون گردک‌های صدفی شیرینی درست می‌کند. پدر و مادرم دوست ندارند من از درخت بالا بروم. اما هر وقت پدرم به پایگاه خبری «اوشیدا» می‌رود من هم از درخت بالا می‌روم و همه چیز را که می‌بینم برای همه تعریف می‌کنم . نرگس دوست همکلاسی من است. درس‌هایش بهتر از من است. در راه مدرسه همه اطلاعیه‌ها را می‌خواند تا بداند در محله چه می‌گذرد. نرگس پاهای کوتاه دارد و نمی‌تواند از درخت شکرگز بالا بیاید. ترانه دوست دیگرم در حال رفتن از پیش ماست، چون خانه شان را فروختند و می‌خواهند به مشهد بروند. پدر نرگس مریض است و سرفه‌های خونی می‌کند. گرد و خاک در منطقه ما زیاد است. قرار است برای ما بیمارستان با بخش چشم پزشکی در هیرمند باز کنند. مادرم دوست دارد ما از اینجا برویم. پدرم قصه‌های شاهنامه را می‌داند. از رستم می‌گوید که هشت جای بدنش تیر خورده بود و تیرش را در آب انگور خوابانده بود. زال پر سیمرغ را آتش زده بود و از او کمک خواسته بود. مادرم برایم گفته که هر دختری بمیرد خانواده‌اش او را به عقد درخت درمی‌آورند تا جاودانه بماند. گردک‌ها شیرینی عقدش هستند. مادرم دوست ندارد من و خواهرم به عقد شکرگز درآییم. نام من گیسو است، خواهرم گلسو. ما شبی منزل نرگس دعوت بودیم. پدرش ادویه فروش است. برای ما غذای خوشمزه و پرادویه درست کرده بودند. همان شب من دل درد گرفتم. پدرم عین زال به کمکم آمد. به بیمارستان رفتیم و آپاندیس مرا درآوردند. پدر برایم شاهنامه می‌خواند. شاخه شکرگز را برایم آورد که مثل تیرِ خوابیده در آب انگورِ رستم بود. من دوست ندارم رستم تیر به چشم اسفندیار فرو کند. مادر برای من گردک‌های صدفی آورد تا مک بزنم و دردم کم شود. پدرم دلش می‌خواهد بماند و ببیند که هامون پر از آب و ماهی می‌شود، اما مادرم امیدی ندارد. مادرم برای زایمان گلسو با پدرم به بیمارستان رفتند. مرا پیش خانواده نرگس گذاشتند. همه که خواب رفتند یواشکی بیرون آمدم و از شکرگز بالا رفتم. از پدرم شنیدم که اسفندیار رویین تن تنها نقطه آسیب پذیرش، چشمهایش بوده است. اینها را سیمرغ به زال و رستم یاد داده. برای همین رستم شاخه در چشم اسفندیار می‌کند و او را شکست می‌دهد. اسفندیار فره ایزدی داشته و با مرگش فره ایزدی از سیستان می‌رود. دلم می‌خواهد دانسته‌هایم را به گلسو یاد بدهم تا بداند که شکرگز درمان همه دردهای مردم سیستان است.

5- بوی شکوفه‌های بهی
من به بوی تن آدم‌ها عادت کردم. بوی عرق، عطر، گندیدگی و خون. من ساکن گوشه‌ای از حیاط مسجدم. مرا از مسجد به گورستان می‌برند و برمی‌گردانند. من باغ خاتون و سپیدارها و بهی‌هایش را دوست دارم چون سابق آنجا زندگی می‌کردم. من همه جای مسجد را خوب می‌شناسم. کاشی‌های فیروزه‌ای را، کبوترها و حوضش را. مردها دستار در می‌آورند و سر حوض سر و صورت صفا می‌دهند. برای مسجد از ایران گلاب می‌آورند. جعفر تعویض نویس با کتابش گوشه‌ای می‌نشیند و طالع مردم را، خصوصا زنان و دختران برقع پوش را، می‌بیند. دختر جوان و زیبایی را با چشمان خاکستری اش اولین بار در باغ خاتون دیدم. بوی شکوفه بهی می‌داد، آرزو داشتم در آغوش بگیرمش. اسمش را خاتون گذاشتم. یک بار کارگرها مرا به باغ خاتون بردند و شستند. آنجا خاتون را با جوانی دیدم. یک جلیقه برای جوان، سوزن دوزی کرده بود. یک بار خاتون پیش جعفر آمد. برای آن کسی که چشم در راه داشت دعایی گرفت و پولش را داد. من یک چوب تابوتم و جایگاهم روی دوش مردان است. یک بار پسر جوانی که تیر خورده بود حمل کردم و همان روز مادردلتنگش را. باری دیگر خانون آمد و دعای دیگری گرفت و پابند طلایش را بابت مزد پرداخت. بار دیگر صدایش را برای جعفر بلند کرد، دعا اثر نکرده بود. برای جعفر عیب از خود دختر بود و کتاب خدا را بی عیب می‌دانست. جعفر تهمت زد که دختر کتاب خدا را بی حرمت کرده. هر چه خاتون نفی کرد کسی نپذیرفت. همه الله اکبر گفتند و صدای خاتون محو شد. دو روز مسجد را بستند. روز سوم زن‌ها آمدند و مرا روی دوش بردند. پلیس هم آمده بود. زن سوخته‌ای را روی چوب تنم نهادند. از باغ خاتون گذشتیم. دلم برای دیدن خاتون پرپر می‌زد، اما یکباره فهمیدم که من خاتون سوخته را حمل می‌کنم. من در تمام عمرم برای هیچکس اندوهگین نشدم. من روزی شاخه‌ای از درخت بهی بودم و مرا بریده و تابوت کردند برای همین خاتون را دوست داشتم بوی اصل مرا می‌داد. خاتون تنها کسی بود که برایش اندوهگین شدم.
  

6- در خلوت چمدان‌ها
در آشپزخانه بیمارستان عطار نیشابور، ناگهان زمین دهان باز کرد و آشپز در آب انبار افتاد. پیش از آن، کسی از این محل خبر نداشت. آب انبار به باغ بیمارستان راه داشت. در گوشه این محل پنج چمدان کهنه مال پنجاه شصت سال پیش پیدا کردند. بحث شد که چمدان‌ها مال بیمارستان است یا به میراث فرهنگی تعلق دارد. میراث فرهنگی رعنا را به عنوان کارشناس فرستاد. یک چمدان نام علی مرادی را بر خود داشت و در آن ترمه‌ای شامل لباس‌های مردانه بود و وسایل شخصی شامل فرچه و صابون و ادوات نوشتن.  علی در حجره فیروزه تراشی حاج مراد سال‌ها شاگردی می‌کرد و گرد تراش در سینه اش اثری نداشت. تا این که یک روز دیگر نتوانست کار کند و او را به بیمارستان بردند. از آن پس هرگز کسی صدایش را نشنید و نگاهش بر شمعدانی‌ها مات ماند.
زیبا دختر جوانی بود که گیس‌هایش را چیده  و با سر برهنه به کوچه گریخته بود. والدینش او را به بیمارستان آوردند. او هم دیگر حرف نزد و نگاهش به گل‌های شمعدانی خیره مانده بود. در چمدان دوم لباس‌های زنانه دیده می‌شد و یک جعبه خاتم که درون آن گردنبند طلایی با نقش برجسته گل‌های شمعدانی فیروزه بود. رعنا کاغذی هم پیدا کرد که روی آن نوشته شده بود «چشمه سو – پنج‌شنبه – ساعت چهار صبح». وقتی رعنا گردنبند را به گردنش انداخت آهنگ مردانه و آشنا شنید.
حاج مراد از رفتن علی خیلی ناراحت بود اما حال علی روز به روز بدتر می‌شد. علی مانند پسر نداشته حاجی بود. کار تراش علی روی فیروزه‌ها بی بدیل بود و در کنار کارهایش به گلدان‌های شمعدانی هم رسیدگی می‌کرد.
رعنا با شخصی به نام راوی در دانشگاه آشنا شده بود. هر دو دانشجوی فوق لیسانس، زرنگ و درسخوان بودند. بچه‌ها راوی را تنها و خودخواه می‌دانستند. ناهارش نصف نان بربری بود. خمیر نان را نقش می‌داد و برای گنجشک‌ها می‌ریخت، به رعنا گفته بود که زبان گنجشک‌ها را می‌فهمد. در همه جای دانشکده دیده می‌شد.
زیبا گردنبند را در جواهرفروشی دیده بود و شنیده بود که علی آن را تراش داده، مایل بود علی را از نزدیک ببیند. او پول‌هایش را جمع کرده و از پدر ومادرش کمک گرفته بود تا گردنبند فیروزه را بخرد اما آن را به حجره حاجی مراد پس فرستاده بودند. زیبا به حجره حاجی مراد رفت و گردنبند را دید. علی آن را به گردنش انداخت و برایش توضیح داد که گل‌ها با او حرف می‌زنند. یکی از گل‌های شمعدانی خواسته جاودانه شود و علی آن را بر نگین فیروزه تراشیده است. قرار شد با حاجی صحبت کند و گردنبند را به زیبا بفروشند. از خصوصیات علی این بود که همیشه دستبند چرمی به دست داشت.
رعنا از دفتر بیمارستان پیگیری کرد و فهمید علی بیست و پنج ساله و اهل نیشابور بوده که بستری شده، اما هرگز ترخیص نشده. زیبا هم هفده ساله بوده و همزمان با علی در بیمارستان بوده و ترخیص نشده. رعنا به حجره حاج مراد رفت. حاج مراد ده سالی بود که فوت کرده بود. شاگرد حجره می‌دانست که علی احتمالا از بیمارستان فرار کرده. در طاقچه حجره قرآن و مفاتیح و یک جلد کتاب مقدس بود. رعنا کتاب مقدس را امانت گرفت. یادداشتی از مزامیر کتاب مقدس با دست خط همان کس که یادداشت موجود در چمدان دوم را نوشته بود لای کتاب بود. به نظر می‌رسید هر دو نوشته دستخط علی است. رعنا یک بار از راوی پرسیده بود که مسیحی است؟ چون همیشه مزامیر می‌خواند ولی او جواب نداده بود. رعنا دوباره به سراغ حجره رفت. شاگرد حجره از دیدن گردنبند رعنا تعجب کرد. در دفاتر مشاهده کرد که گردنبند به حجره بازگشته اما هرگز فروشش در دفاتر نیامده.
زیبا نمی‌توانست به پدرش که دبیر ریاضی بود در مورد علی که شاگرد فیروزه تراشی بود بگوید.
راوی دوست و هم کلاس رعنا باقی مانده بود و ناگهان غیبش زده بود. حال دو سال گذشته بود و خبری از راوی نبود. رعنا از طریق مدارک پزشکی آدرس زیبا را در محله اعیان نشین یافت ولی سرنخی پیدا نکرد. رعنا کارش به اتمام رسید و چمدان‌ها را به میراث فرهنگی فرستادند، اما گردنبند را برای خود نگه داشت چون وقتی به آن دست می‌کشید صدای مردانه آشنایی را می‌شنید. فردا به چشمه سو رفت. در آنجا پیرمردی با دستبند چرمی چادر زده بود و گلدان‌های شمعدانی بر در چادرش بودند. با پیرمرد چای نوشید و از قبر ناشناس کنار چشمه حرف زدند. پیرمرد کنار چشمه و قبر ناشناس، راوی را به یاد رعنا می‌آورد. رعنا گردنبند  را به پیرمرد نشان داد. پیرمرد گوشه لبش پرید اما رعنا متوجه این پرش نشد. پیرمرد داستان علی و زیبا را می‌دانست. احتمالات را با رعنا بررسی کرد اما واقعیت را نگفت. پیرمرد فهمید که رعنا خودش داستانی مشابه دارد. پایان‌های متعددی برای این داستان بود، شاید علی و زیبا با هم از بیمارستان فرار کرده بودند، شاید در گوشه‌ای زندگی می‌کردند و بچه داشتند، شاید یکی از آنها مرده بود. شاید یکی بر لب چشمه همیشه منتظر دیگری بود، همان طور که رعنا همیشه منتظر راوی بود.