اسرار گنج دره جنی

نام کتاب: اسرار گنج دره جنی
نام نویسنده: ابراهیم گلستان
چاپ: امینی
نوبت چاپ: چاپ اول ۱۳۵۳ تهران، چاپ دوم ۱۳۵۷ تهران، چاپ سوم ۱۳۷۳ نیوجرسی آمریکا، چاپ چهارم ۱۳۸۱ تهران (بازتاب نگار)، چاپ پنجم ۱۳۸۲ تهران (بازتاب نگار)
انتشارات: بازتاب نگار
نوع کتاب: داستانهای فارسی – قرن ۱۴
عکس روی جلد: ساز توبا، اثر آیدین آغداشلو
در مقدمه کتاب
این کتاب را از روی فیلمی که به همین نام ساختم نوشتم.
در این چشم انداز بیشتر آدمها قلابی اند. هر جور شباهت میان آنها و کسان واقعی مایه تاسف کسان واقعی باید باشد.
فرازهایی از کتاب
۱. وقتی که دل به هر دلیل قرص و مطمئن باشد حمق و نفهمی مردم زیادتر به چشم می آید – معمولا زیادتر از حد واقعی نفهمی ها. (ص ۱۹ و ۲۰)
۲. مرد دیگر لباس نیم دار نمی پوشید. رختش را، به راهنمایی زن زرگر، طراح مد سفارشی می دوخت. تغییر در پشت رخت هم بود. چندان عتیقه های گران را کشانده بود به بازار که دیگر، در ظاهر، آزاد از حدود پولی مرسوم و عادی بود. از این حدود گذشتن جوری دوباره بودن بود. هر چند خرج پول برایش به ظاهر تفنن بود در واقع گستردن وجود بود، بر وجود خویش میافزود؛ نوعی خرید قوت و حیثیت و هویت بود؛ تحمیل خود به عالم هستی بود. اطمینان به دارایی او را از بدگمانی مصون می داشت، و دست بازی خوشبینی به او می داد. ثروت سریع بود و این سرعت او را برای خودش سرفراز و منفرد می کرد. هر چند سرفرازی امروز جبران تلخی دیروز بود، در عین حال تاکید سرشکسته بودن دیروز هم بود، و اندیشه تلافی تحقیر را شدیدتر می کرد. تغییر در پشت رخت هم بود هر چند پیش تر از حد پوست نمی رفت. (ص ۵۳)
۳- او یک کمی ترسید. یادش به رادیو افتاد؛ دید بر جای سوت زدن از ترس، این کار را باید به رادیو محول کرد. پیچ را گرداند. یک مرد روحانی سرگرم حرف زدن بود، اما انگار در پخش حرف هایش یک عیب فنی بود گویی نوار ضبط صدای سخنرانی وارونه می چرخید، از ته به سر می رفت. در هر حال فرقی نداشت زیرا صدا و زیر و بم نحوه بیان او که یک سر بود کافی بود. معنی نداشت، معنویت داشت. در یک چنین حالی از هر طرف نوار بچرخد درست می چرخد، صدا کافی ست. (ص ۵۷)
۴- آسان گویی به درد نمی خورد. آسان گویی کلام را از سر و رمز می انداخت. بی سر و رمز اگر می گفت باید دلیل می آورد. با سر و رمز نیازی نبود به استدلال. وقتی دلیل بیاری حاجت به باز هم دلیل آوردن و، بد تر، رسم دلیل آوردن را رواج بخشیدن به پیش می آید؛ و هیچ چیز برای قبولاندن، پر دردسرتر و مضرتر از دلیل آوردن نیست. ایمان را ارزان تر از عقیده می شود به دست آورد. ایمان آیه می خواهد، عقیده اندیشه. اندیشه مشکل است ولی فرمول تنها به حافظه محتاج است. فرمول و آیه و طلسم آسان تر به کار می آید، سریع تر اثر دارد. با سر و رمز و مغلق گویی سخن گفتن پرطمطراق تر بود، مطمئن تر بود. (ص ۷۸ و ۷۹)
۵- ملا دفتر را که جمع کرد رفت تا در حضور او بساط لهو و رقص به راه نیفتد چون که می دانست در غیبتش به راه می افتد. حتی اگر نرود هم به راه می افتد. می دانست بود و نبود او اثری روی کارهای نفسانی نخواهد داشت. می دید زورش به شیطان نمی رسد، تقیه باید کرد. رفت. (ص ۹۸)
۶- می دانست آدم حتی به تجربه های خصوصی خود بی توجه است. دیگر چه خواسته اندرز و پند و حکمت از دست دوم و سوم. می دانست آدم در هر حال باید برای خود گز و معیار خاص بسازد، که می سازد. می دانست حتی در معیار و گز نداشتن یک جور معیار، یا عیار پنهان است. تازه، این ها هم در زیر بار حادثه ها باز شکل و قدر تازه می گیرند. اس اساس گز برای هر آدم باید صداقتش به خودش باشد. وقتی صداقت بود هوش هم به کار می افتد چون آن وقت می داند که آن چه می داند برای او بس نیست. هوشش به کار می افتد. چشم باز می شود افیون ترس و عادت از تاثیر می افتد – آدم می شود آزاد. بی آزادی آدم به آدمیت نمی رسد، هرگز. دروغ ضد آزادی ست. بی آزادی سلطه به دست نمی آید. بی سلطه آدم همیشه حیوان است. اصلا آدم یعنی مسلط به خود بودن. وقتی صداقت نباشد تسلط نیست. مسلط به خود بودن یعنی تامین پایه آزادی. می دانست. (ص ۱۴۷ و ۱۴۸)
۷- دوباره زینال پور گفت "حیف، به خدا، حیف. زحمت بکشی، مدتهای دراز، با دقت و زجر و آرزو، یه چیزی بسازی بعد ببینی با یه تکون هر چی که بود خراب شد رفت، تموم شد رفت. "
نقاش می دانست بی فایده ست گفتن، یا بلند گفتن؛ قصدی برای شماتت نداشت، اما نتوانست خود را نگه دارد گفت "سست بود پایه ش. قلابی بود."
زینال پور چانه بالا راند، سر جنباند گفت " زمین لرزید."
نقاش دنبال حرف خود می رفت، گفت "لرزوندنش. نلرزید خودش."
زینال پور همچنان که پشت کرد و راه می افتاد گفت "لرزه لرزه س، چه فرق داره؟"
نقاش می دید خورشید می زند، و کوه از نور حجم تازه می گیرد. گفت "فرق داره. بلرزه خودش قضا و بلاس. لرزوندنش کار آدمه." (ص ۱۶۸)
۸- زن بی آن که سر بگرداند گفت "پیاده بریم؟"
دختر بی صبر گفت "باید که بریم. شاید که خر گیرش نیاد."
زن گفت "گیرش میاد. شور نزن. خر همیشه هس." (ص ۱۶۹)
خلاصه کتاب
گروهی مهندس نقشه بردار مشغول عملیات نقشه برداری زمینی در منطقه ای کوهستانی هستند که در دستگاه دیدیاب یکی از آنها مردی روستایی با گاوش دیده می شود که مشغول شخم زدن زمین است. در واقع مرد روستایی هنگام شخم زمین، گنجی پیدا می کند. او در ابتدا یافتن گنج را باور نمی کند اما به مرور اعتقاد پیدا می کند که دیگر سختی پایان یافته و به ثروتی ناگهانی دست یافته است. او به خانه می رود و می خواهد به یمن یافتن گنج، گاوش را که تنها سرمایه اش می باشد، با کارد سر ببرد. زنش نمی داند که او گنجی یافته و فکر می کند شوهرش دیوانه شده، دست به دامن دوستان و اقوام می شود ولی شفاعت آنها افاقه نمی کند و مرد روستایی گاو را سر می برد. زن به اتفاق بستگان نزدیک و دوستانش مرد را کتک می زند و از خانه بیرون می اندازد. از آن به بعد زن همراه پسرش در خانه برادرش زندگی می کند. مرد مدتها از یافتن گنج گیج است تا این که تصمیم می گیرد بدون این که کسی بو ببرد، گنج را آهسته آهسته از دل خاک بیرون بکشد و آن را به پول تبدیل کند. او همیشه قصد داشته به محض پولدار شدن برای پسرش نی لبکی بخرد. اما حالا که به پول زیادی رسیده به جای آن برای پسرش توبا می خرد.
مرد هر آن چه را یافته، از طلا و جواهرات، به شهر می برد و به زرگری می فروشد. زرگر به او شک کرده و موضوع را با زن خود در میان می گذارد. زرگر و همسرش تصمیم می گیرند گنج مرد روستایی را یافته و خود صاحب آن شوند. بنابراین او را به خانه شان دعوت می کنند و شام مفصلی به او می دهند. آنها به دختری که کلفتشان است، آموزش می دهند تا برای مرد دلبری کند. کلفت نقش خود را خوب بازی می کند و دل مرد روستایی را می برد. مرد روستایی باور می کند که زن زرگر، زرگر و کلفتشان طرف دار او هستند. زن زرگر به مرد روستایی یاد می دهد که چگونه لباس بپوشد و کجاها برود و چگونه خرید کند. در عمل خود درصدی از خریدهای او را به چنگ می آورد. مرد روستایی هیبت شهری ها را پیدا می کند. تصمیم می گیرد به ده برگردد، خانه ای که دارد را بازسازی کند و در آن اشیا شیک و عتیقه بگذارد و حال هم ولایتی هایش را بگیرد. در این راه یکی از اقوام زن زرگر که جوانی هنردوست است به او کمک می کند. قهوه چی ده به مرد روستایی شک می کند. مدام دنبال اوست که بداند که چرا به شهر می رود و باز می گردد، اما چیزی دستگیرش نمی شود. قهوه چی از معلم ده که زینال پور نام دارد می خواهد زاغ سیاه او را چوب بزند اما معلم ادعای شرف و حیثیت کرده و از انجام این کار شانه خالی می کند. قهوه چی برای کسب خبر دست به دامن برادر زن مرد روستایی می شود ولی او هم جوابش می کند. ژاندارم منطقه به قهوه چی و رفتارش مشکوک می شود و تصور می کند که او آلوده به کار قاچاق مواد مخدر است.
مرد روستایی بی خبر از این همه دسیسه با تمام خریدهایش وارد ده می شود. آنها را در خانه جا می دهد و از معلم ده، زینال پور، که حالا نام فامیلش را به اصرار مرد روستایی به لشکویی (جایی که معلم در آن جا به دنیا آمده) تغییر داده، می خواهد که خانه اش را بازسازی کند. معلم به طرز خنده آوری بنای قدیمی را سرهم بندی می کند. برای او برج و باغی نیز می سازد. در نهایت محیطی آماده می شود که هیچ جایش به جای دیگر نمی خورد. این خانه و باغ پر از مجسمه های عتیقه است. مرد روستایی دستور می دهد دور باغ را حصار بکشند تا مردم ده نتوانند وارد خانه اش بشوند. او جشن عروسی مفصلی می گیرد و به همراه زن جدید، که همان کلفت خانه زرگر باشد، وارد خانه جدید می شود. معلم که روزی ادعای شرف داشته حالا عصایی خریده و عصا زنان مجلس را می گرداند. همسر اول مرد نیز غمگین و ناراحت در جشن عروسی شرکت دارد. مردم ده در جشن عروسی حضور ندارند و هنوز نمی دانند که مرد روستایی چگونه به این ثروت رسیده است. در این جشن بریز و بپاش زیادی دیده می شود. غذاهای ایرانی و خارجی سرو می شود.
چند روز بعد از عروسی، نقاشی به راهنمایی معلم به ده می آید تا تصویری از عروس و داماد بکشد. اما در حین کشیدن تصویر زلزله ای به وقوع می پیوندد و خانه ای که از پای بست ویران بوده، به ویرانی کشیده می شود و همه چیز از بین می رود. مرد روستایی از معلم ده گله می کند که چرا برای او خانه خوبی نساخته است. قبل از وقوع زلزله قهوه چی، جوان هنردوست، کدخدای ده، زرگر و ژاندارم چاه را می یابند و به گنج دست پیدا می کنند و مانند گرگها به جان هم می افتند و یکدیگر را می کشند. تنها کدخدا می ماند که او هم بعد از وقوع زلزله در چاه مدفون می شود. مرد روستایی بعد از زلزله درمی یابد که چاهش مسدود شده و دیگر نمی تواند به آن دسترسی پیدا کند.
پس از زلزله همسر سابق مرد روستایی، همسر جدید، زن زرگر، نقاش و معلم که حالا سر و سری با زن زرگر دارد همگی بار می بندند و به شهر می روند و مرد روستایی را تنها می گذارند. آنها نمی دانند که قهوه چی، جوان هنردوست، زرگر، ژاندارم و کدخدا همه از بین رفته اند. همه چیز مثل خواب و خیال به نظر می رسد.
این که اسم این سایت،"نخ نما" شده است از این جا سر چشمه می گیرد که نام کوچک من با حرف "نون" شروع می شود و نام بزرگ من با حرف "خ" و در فارسی به سایت، "نما" می گویند. پس نخ نما یعنی سایتی که من آن را ایجاد کرده ام. اما راستش را بخواهید این سایت برای استفاده عموم است و متعلق به همه ماست.